خاطرات یکی از دوستان شهید حسن سیف

خاطرات یکی از دوستان شهید حسن سیف از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام راجع به زندگی آن شهید

خاطرات یکی از دوستان شهید حسن سیف از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام راجع به زندگی آن شهید

اینجانب با شهید بزرگوار حسن سیف از سال 1356 پس از ورود به دانشگاه در مسجد دانشگاه آشنا شدم جوانی بود گوشه گیر و محجوب که اکثر روزها به هنگام ظهر در مسجد دانشگاه حضور داشت. او همواره در جریان حرکات دانشجویی دانشجویان مسلمان بود و از آخرین اعلامیه هایی که منتشر میشد اطلاع داشت همچنین در فعالیتهای دانشجویی اسلامی و ضد شاهنشاهی نقش فعال را ایفا مینمود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ریشه کن کردن عناصر وابسته به رژیم طاغوتی در دانشگاه شهید بهشتی و نیز در رابطه با تاسیس کمیته انقلاب اسلامی مستقر در دانشگاه فعالیت داشت. پس از انتشار پیام حضرت امام در مورد جهاد ساختن مدارس، به اتفاق حسن تاسیس تعداد 18 مدرسه در اطراف ده باقرآباد  ده قمصر و حومه تهران را بعهده گرفتیم. خاطرات زیادی مربوط به این ایام از این شهید بزرگوار دارم. او با اشتیاق تمام پاچه شلوار را بالا میزد و کاه و گل لگد میکرد و زحمات را با جان و دل میخرید. هنگامی که مسئله بسیج نظامی مطرح شد حسن نقش فعالی در شکل گیری واحد آموزش رزمی دانشگاه ایفا کرد. حسن از اولین روز تسخیر لانه جاسوسی تا به پایان در این حرکت عظیم و به تعبیر حضرت امام خمینی انقلاب دوم حضور داشت.  او شبهای زیادی را برای حفظ این حماسه پرشکوه و بخاطر شکستن صولت ابرقدرتی آمریکا بیدار ماند و به پاسداری و نگهبانی پرداخت او در رابطه با شناسایی عوامل سیا در ایران- در رابطه با اسناد لانه جاسوسی- و نیز در رابطه با آموزش نظامی و نقل و انتقال جاسوسان فعالیت داشت.

خاطرات یکی از دوستان شهید حسن سیف از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام راجع به زندگی آن شهید

خاطرات یکی از دوستان شهید حسن سیف از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام راجع به زندگی آن شهید

با برافروخته شدن آتش جنگ تحمیلی حسن بدون درنگ راهی جبهه شد و بکار آموزش و سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت. به یاد دارم یک روز به اتفاق او راهی محور «دارخوین» ، سلیمانیه ، محمدیه شدیم تا وضع جبهه ها را از نزدیک بررسی نماییم. در آنجا معلوم شد که برادران موفق به شناسایی وضع دقیق دشمن در حوالی «پل مارد» نشده اند. قرار بر این شد که صبح روز بعد پس از ادای نماز صبح همراه با حسن از سلیمانیه به آنطرف کارون رفته و سپس به سمت مارد پیشروی نماییم و اطلاعاتی از وضع دشمن به دست آوریم. بخاطر دارم آنشب از شوق تا سحر نخوابیدم. بعد از صبح طبق قرار یکی از برادران ، ما دو نفر را با قایق کوچکی به طرف دیگر رودخانه منتقل کرد. ما در تاریکی از حاشیه رودخانه بین نخلستانها به طرف مارد پیشروی کرده و تا نزدیکی پل رسیدیم و در جای مناسبی ماندیم تا هوا روشن شد. کار شناسائی را تا ساعت 9 صبح به پایان برده و تصمیم به بازگشت گرفتیم. در این موقع دشمن متوجه حضور ما شد و ما را زیر آتش سنگین قرار داد. در مسیر بازگشت به یک ردیف از مین های دشمن برخوردیم که بعضا با سیم تله شده بود. متوجه شدیم که شب گذشته لطف خدا شامل حال ما شده و به مینها برخورد نکرده بودیم. پس از عبور از ردیفهای مین به محلی رسیدیم که نزدیک بود دشمن ما را دستگیر کند. با پریدن به داخل رودخانه خود را نجات دادیم در طرف دیگر روخانه چندین گلوله خمپاره در نزدیکی ما اصابت کرد ولی به ما صدمه ای وارد نشد. نهایتا سالم به پایگاه باز گشته و نتیجه شناسایی را به اطلاع برادران مسئول رساندیم.

با فعال شدن جبهه هویزه در یکی از روزها به اتفاق حسن مرکز هدایت آتش بر روی دشمن ایجاد کرده و توانستیم تعدادی از افراد و جنگ افزارهای دشمن را نابود کنیم پس از گذشت 6 روز متوجه شدیم که دشمن راه تدارکاتی هویزه سوسنگرد را محاصره کرده است. لذا تامل را جایز ندانسته و با جمع آوری لوازم به برادران مستقر در شهر پیوستیم. خاطرم هست آن شب شبی بارانی و سرد بود. من و حسن هر کدام بیش از یک پیراهن به تن نداشتیم. چون احتمال حمله دشمن به شهر میرفت از مدخل ورودی شهر آمده و با مشتقت فراوان تعدادی از مین ضد تانک در اطراف جاده کاشتیم.ما در هر بار بیش از 4 مین را نمی توانستیم حمل کنیم از طرف دیگر محل انبار مین ها تا محل مورد نظر برای کاشتن آنها 600 متر فاصله داشت بقیه افراد نیز مسئولیتهای دیگری داشته و فرصت کمک به ما را نداشتند پس از پایان کار ، آنشب را در همان نزدیکی تا صبح گذرانیدیم فردای آن شب طبق دستور فرماندهی مقرر شد سوسنگرد را تخلیه کنیم لذا اقدام به تله گذاری در مراکز حساس شهر خصوصا زاغه های مهمات نمودیم. در غروب آنروز گفته شد که تعدادی از برادران در « زین العابدین» باقی مانده اند شهید سیف و یکی دیگر از برادران تصمیم گرفتند به آنجا بروند و آن برادران را با خود بیاورند هنوز چند صدمتری از شهر دور نشده که به گشتیهای دشمن برخورد نمودند و پس از درگیری ، دشمن گریخته بود.

در محل سپاه سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن ، حسن از ناحیه پا به شدت مجروح شد. به نحوی که بنا بود پاهای او را از مچ قطع کنند ولی با زحمات فراوان یکی از پزشکان متعهد و دلسوز سپاه ترکش از مچ پای او بیرون آورده شد و پس از مدتی به یاری خدا سلامتی خود را بازیافت.

در حملات فتح المبین و فجر مقدماتی نیز حسن شرکت داشت. قبل از عملیات خیبر او را دیدم از او سوال کردم حسن جان در چه حالی هستی ؟ در پاسخ گفت : انشاءالله اینبار دیگر به مرادم می رسم. همین گونه شد و او به مرادش رسید و در طلایه مرغ جانش را بسوی کوی دوست پرواز داد. پیکر پاک او در میدان کارزار باقی ماند و … او همه چیزش را تقدیم خداوند کرد ، روحش را و جسمش را و زندگیش را ! او رفت و مسئولیت ادامه راهش بر دوش بازماندگان باقی مانده است.

خداوند ارواح شهیدان را غریق رحمت واسعه خویش بفرماید.

والسلام

 

JoomShaper