شرح کامل واقعه عاشورا از مقتل لهوف

مقتل لهوف معتبرترین و دقیق تری مقتل در دسترس است. این مقتل از دو مسلک تشیکلشده که مسلک اول درباره وقایع روزهای پیش از عاشورا و مسلک دوم درباره روزعاشورا است.

 

متن مسلک دوم که درباره روزعاشورا است به این شرح است:

 

برای دریافت متن به صورت Pdf بر روی لینک زیر کلیک کنید.

 

قالَ الرّاوي : وَنَدَبَعُبَيْدُ اللّهِ بْنِ زِيادٍ اءَصْحابَهُ إِلي قِتالِ الْحُسَيْنِ عليهالسّلام ، فَاءَتَّبَعُوهُ، وَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاءَطاعُوهُ، وَاشْتَريمِنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ وَدَعاهُ إِلي وَلا يَةِالْحَرْبِ فَلَبّاهُ. وَخَرَجَ لِقِتالِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام فياءَرْبَعَةِ آلافِ فارِسٍ، وَاءَتْبَعَهُ ابْنُ زِيادٍ بِالْعَساكِرِلَعَنَهُمُ اللّهُ، حَتّي تَكامَلَتْ عِنْدَهُ إِلي سِتِّ لَيالٍ خَلَوْنَمِنَ الْمُحَرَّمِ عِشْرُونَ اءَلْفَ فارِسٍ. فَضَيَّقُوا عَلَيالْحُسَيْنِ عليه السّلام حَتّي نالَ مِنْهُ الْعَطَشُ وَمِنْ اءَصْحابِهِ.

 راوي گويد: عبيداللّه زبان به دعوت اصحاب خويش برگشود كه با نور چشم رسولاللّه صلّي اللّه عليه و آله ، ستيزند وخون آن مظلوم را بريزند. آنبدنهادان نيز متابعت كردند و حلقه فرمانش در گوش نهادند و آن شيطان مردوداز قوم خود طلب نمود كه در طاعتش در آيند و زنگ غبار از خاطر بزدايند. آنبي دينان نيز انگشت اطاعت بر ديده نهادند و سر به فرمانش دادند و آنزيانكار از عمر تبهكار، آخرت را به دنياي خود خريدار شد. آن غَدّار نابكارهم دين به دنيا فروخت و فرمان ايالت ري را بياندوخت خواستش كه امير لشكركند و عهد خدا و رسول صلّي اللّه عليه و آله را بشكند، عمر سعد نيز لبيّكيبگفت و كفر باطني را نتوانست نهفت . با چهار هزار لشكر خونخوار از كوفهبيرون آمد و جنگ فرزند سيّد ابرار و نور ديده حيدر كرّار را مصمّم گرديد. پس از آن ، عبيداللّه بن زياد لشكر پس از لشكر به دنبال آن بدبنياد روانهنمود تا آنكه در روز ششم محرّم الحرام بيست هزار سواره لشكر بي دين بد آئيندر كربلا جمع آمدند و كار را بر حسين مظلوم عليه السّلام تنگ گرفتندتا بهحدّي كه تشنگي بر خود و اصحابش استيلا يافت.

متن عربي : فَقامَعليه السّلام وَاءَتَّكي عَلي قائِمِ سَيْفِهِ وَنادي بِاءَعْلي صَوْتِهِ،فَقالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْرِفُونَني ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّنَعَمْ، اءَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ وَسِبْطِهِ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُاللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَدّي رَسُولُ اللّهِ صلّي اللّه عليه وآله ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْتَعْلَمُونَ اءَنَّ اءُمّي فاطِمَةَ بِنْتُ مُحَمَّدٍ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّاءَبي عَلِيَ بْنَ اءَبي طالِبٍ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَدَّتي خَديجَةَ بِنْتَخُوَيْلِدٍ اءَوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُْمَّةِ إِسْلاما؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.

ترجمه : نخستين سخنراني امام عليه السلام در كربلا پساز آن ، امام مظلوم برپاخاست و تكيه بر قائمه شمشير خود نمود و به آوازبلند اين كلمات را ادا فرمود: اي مردم ! شما را به خدا سوگند مي دهم ، آيامرا مي شناسيد و عارف به حق من هستيد؟ در جواب آن جناب همگي گفتند: بلي تورا مي شناسيم ، تويي فرزند رسول صلّي اللّه عليه و آله و قرة عين البتول كهدختر پيغمبر است . پس تويي سِبْط آن جناب . امام حسين عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مي دانيد كه جدّ بزرگوار من رسولِ پروردگارعالميان است ؟ گفتند: خدا شاهد است كه مي دانيم ! امام عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا مي دانيد كه جدّه من خديجه بنت خُوَيْلد است واو اوّل زني بود در اين اُمّت كه اسلام را اختيار و تصديق احمد مختار صلّياللّه عليه و آله نمود؟ گفتند: خدايا تو گواهي كه مي دانيم ! امام عليهالسّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مي دانيد كه حمزه سيدالشهداءعموي پدرم علي بن ابي طالب عليه السّلام است؟ گفتند: خدايا شاهدي كه اين راهم مي دانيم !


متن عربي : قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْتَعْلَمُونَ اءَنَّ حَمْزَةَ سَيِّدَ الشُّهَداءِ عَمُّ اءَبي ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّجَعْفَرَ الطَّيّارَ فِي الْجَنَّةِ عَمّي ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذا سَيْفُ رَسُولِاللّهِ صلّي اللّه عليه و آله اءَنَا مُتَقَلِّدُهُ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّنَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذِهِعِمامَةُ رَسُولِ اللّهِ صلّي اللّه عليه و آله اءَنَا لابِسُها؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّعَلِيّا عليه السّلام كانَ اءَوَّلُ النّاسِ إِسْلاما واءَعْلَمَهُمْعِلْما وَاءَعْظَمَهُمْ حِلْما وَاءَنَّهُ وَلِيُّ كُلُّ مُؤْمِنٍوَمُؤْمِنَةٍ؟(. قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: (فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَدَمي وَاءَبي صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ الذّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ، يَذُودُعَنْهُ رِجالا كَما يُذادُ الْبَعيرُ الصّادِرُ عَلَي الْماءِ، وَلِواءُالْحَمْدِ بِيَدِ اءَبي يَوْمَ الْقِيامَةِ؟!!

ترجمه : امام حسين عليهالسّلام فرمود: شما را به خدا قسم مي دهم ، آيا مي دانيد كه جعفر طيّار دربهشت عنبر سرشت ، عموي من است ؟ گفتند: خداوندا ما مي دانيم كه چنين است ! باز آن امام برگزيده خداوند بي نياز به آن گروه ستم پرداز، فرمود: شما رابه خدا سوگند كه مي دانيد اين شمشيري كه در ميان بسته ام همان شمشير سيّداَبرار است ؟ گفتند: بلي ، به خدا اين را هم مي دانيم ! امام حسين عليهالسّلام فرمود: شما را به خدا قسم ، اطلاع داريد كه عمامه اي كه بر سر مناست همان عمامه احمد مختار صلّي اللّه عليه و آله و رسول پروردگار است ؟گفتند: به خدا كه اين را هم مي دانيم ! حضرت فرمود: به خدا كه مي دانيد شاهولايت علي عليه السّلام اول كسي بود كه قبول دعوت اسلام از سيّد اَنامنمود و او است آن كس كه پايه علمش والا و درجه حلمش از همه كس اَرْفَع واَعْلي است و اوست ولي هر مؤ من و مؤ منه ؟ گفتند: به خدا كه اين فضيلت راهم مي دانيم ! اباعبداللّه عليه السّلام فرمود: پس به چه جهت ريختن خون مراحلال شمرديد و حال آنكه پدرم در روز رستاخيز مردماني را از حوض كوثر دورخواهد نمود چنانكه شتران را از سرِ آب برانند ولواء حمد در آن روز به دستاوست .


متن عربي : قالُوا: قَدْ عَلِمْنا ذلِكَ كُلَّهُ وَنَحْنُغَيْرُ تارِك يكَ حَتّي تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطْشانا!!! فَلَمّا خَطَبَهذِهِ الْخُطْبَةَ وَسَمِعَ بَناتُهُ وَاءُخْتُهُ زَيْنَبُ كَلامَهُبَكَيْنَ وَنَدَبْنَ وَلَطَمْنَ وَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُهُنَّ. فَوَجَّهَإِلَيْهِنَّ اءَخاهُ الْعَبّاسَ وَعَلِيّا إِبْنَهُ وَقالَ لَهُما: (سَكِّتاهُنَّ فَلَعَمْري لَيَكْثُرَنَّ بُكاؤُهُنَّ(. قالَ الرّاوي : وَوَرَدَ كِتابُعُبَيْدِ اللّهِ عَلي عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ يَحِثُّهُ عَليتَعْجيلِ الْقِتالِ، وَيَحُذِّرُهُ مِنَ التَّاءْخيرِ وَالاِْهْمالِ،فَرَكِبُوا نَحْوَ الْحُسَيْنِ عليه السّلام . وَاءَقْبَلَ شِمْرُ بْنُ ذِيالْجَوْشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ- فَنادي : اءَيْنَ بَنُو اءُخْتي عَبْدُاللّهِ وَجَعْفَرُ وَالْعَبّاسُ وَعُثْمانُ؟ فَقالَ الْحُسَيْنُ عليهالسّلام : (اءَجيبُوهُ وَإِنْ كانَ فاسِقا، فَإِنَّهُ بَعْضُاءَخْوالِكُمْ(. فَقالُوا لَهُ: ما شَاءْنُكَ؟ فَقالَ: يا بَني اءُخْتياءَنْتُمْ آمِنُونَ، فَلا تَقْتُلُوا اءَنْفُسَكُمْ مَعَ اءَخيكُمُالْحُسَيْنِ، وَاءَلْزِمُوا طاعَةَ اءَمِيرِالْمُؤْمِنينَ يَزيدَ بْنَمُعاوِيَةَ.

ترجمه : گفتند: همه اين فضايل كه شمردي بر آنها علم و اقرارداريم و با وجود اين دست از تو بر نمي داريم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ رابچشي !؟ چون آن سيّد مظلومان و آن امام انس و جان ، خطبه خويش را اتمامنمود خواهران و دخترانش استماع كلام او را كردند، صداها به گريه و ندبهبرآوردند و سيلي به صورت خود نواختند و صداها به ناله بلند نمودند. امامعليه السّلام برادر خود حضرت عباس و فرزندش علي اكبر عليهماالسّلام را بهسوي اهل حرم فرستاد و فرمود: ايشان را ساكت نماييد، به جان خودم قسم كهآنها گريه هاي بسيار در پيش دارند. جواب دندانشكن عباس عليه السّلام به شمرلعين راوي گويد: فرمان عبيداللّه بن زياد پليد به عمربن سعد نحس ، به اينمضمون رسيد كه او را تحريص مي نموده به تعجيل در قتال و بيم داده بود ازتاءخير و اهمال . پس لشكر شيطان به امر آن بي ايمان ، رو به جانب امام انس وجان آوردند و شمرذي الجوشن ، آن سرور اهل فِتَن ، ندا در داد كه كجايندخواهرزادگان من : عبداللّه ، جعفر، عباس ، و عثمان ؟ امام حسين عليهالسّلام به برادران گرامي خويش فرمود: جواب اين شقي را بدهيد گرچه او فاسق وبي دين است ولي از زمره دائي هاي شماست . آن جوانان برومند حيدر كرّار بهآن كافر غدّار، فرمودند: تو را با ما چه كار است ؟ آن ملعون نابكار عرضهداشت : اي نورديدگان خواهرم ! شما در مهد امان به راحت باشيد و خود را بابرادرتان حسين ، به كشتن ندهيد و ملتزم قيد طاعت يزيد پليد اميرالمؤ منين (؟!) باشيد تا به سلامت برهيد.


متن عربي : قالَ: فَناداهُالْعَبّاسُ بْنُ عَلِيٍّ: تَبَّتْ يَداكَ وَلُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْاءَمانِكَ يا عَدُوَّ اللّهِ، اءَتَأْمُرْنا اءَنْ نَتْرُكَ اءَخاناوَسَيِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فاطِمَةَ وَنَدْخُلَ في طاعَةِ اللُّعَناءِاءَوْلادِ اللُّعَناءِ. قالَ: فَرَجَعَ الشِّمْرُ إِلي عَسْكَرِهِمُغْضِبا. قالَ الرّاوي : وَلَمّا رَاءَي الْحُسَيْنُ عليه السّلام حِرْصَالْقَوْمِ عَلي تَعْجيلَ الْقِتالِ وَقِلَّةَ انْتِفاعِهِمْ بِالْمَواعِظِالْفِعالِ وَالْمَقالِ قالَ لاَِخيهِ الْعَبّاسِ: (إِنِ اسْتَطَعْتَ اءَنْتَصْرِفَهُمْ عَنّا في هذَا الْيَومِ فَافْعَلْ، لَعَلَّنا نُصَلّيلِرَبِّنا في هذِهِ اللَّيْلَةِ، فَإِنَّهُ يَعْلَمُ اءَنّي اءُحِبُّالصَّلاةَ لَهُ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ(. قالَ الرّاوي : فَسَاءَلَهُمُالْعَبّاسُ ذلِكَ، فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ. فَقالَ لَهُ عَمْرُوبْنُ الْحَجّاج الزُّبَيْدي : وَاللّهِ لَوْ اءَنَّهُمْ مِنَ التُّرْكِوَالدَّيْلَمِ وَسَاءَلُوا مِثْلَ ذلِكَ لاََجَبْناهُمْ، فَكَيْفَ وَهُمْآلُ مُحَمَّدٍ، فَاءَجابُوهُمْ إِلي ذلِكَ.

ترجمه : پس حضرت عباس عليهالسّلام به آن پليد، فرياد برآورد كه دستت بريده باد وخدا لعنت كناد مراماننامه ترا! اي دشمن خدا؛ ما را امر مي كني كه برادر و سيّد خود حسينفرزند فاطمه عليهماالسّلام را وابگذاريم وبنده طاعت لعينان و اولاد لعينانباشيم ؟! راوي گويد: شمر بي باك پس از استماع اين كلام از فرزند امام ،مانند خوك خشمناك به جانب لشكريان شتافت و بازگشت به سوي نيروهاي خود نمود. راوي گويد: چون آن فرزند سيّد اَنام ، حسين عليه السّلام ، مشاهده نمود كهلشكر شقاوت اثر حريص اند كه به زودي نائره جنگ را مُشتعل سازند و به امرقتال بپردازند و كلام حق و موعظه آن صدق مطلق ، اصلا بر دلهاي سخت ايشاناثر ندارد و نه مشاهده صدور افعال حميده و اقوال جميله آن جناب براي ايشانانتفاعي حاصل است ، به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر تو را قدرت است در اينروز، شرّ اين اَشْقيا را از ما بگردان و ايشان را باز گردان كه شايد امشبرا از براي رضاي پروردگار نماز بگزارم ؛ زيرا خداي متعال مي داند كه نمازاز براي او و تلاوت كتاب او را بسيار دوست مي دارم . راوي گويد: حضرت عباسعليه السّلام از آن گروه حق نشناس مهلت يك شب را درخواست كرد. عمرسعد لعينتاءمّل كرد و جواب نداد. عَمْرو بن حَجّاج زبيدي به سخن آمد و گفت : به خداسوگند كه اگر به جاي ايشان ، تركان و ديلمان مي بودند و اين تقاضا را ازما مي كردند، البته ايشان را اجابت مي نموديم ، حال چه شده كه آل محمّدصلّي اللّه عليه و آله را مهلت نمي دهيد؟! پس آن مردم بي حيا، يك شب رامهلت دادند.


به متن عربي : قالَ الرّاوي : وَجَلَسَ الْحُسَيْنُعليه السّلام فَرَقِدَ، ثُمَّ اسْتَيْقَظَ وَقالَ: (يا اءُخْتاهُ إِنّيرَاءَيْتُ السّاعَةَ جَدّي مُحَمَّدا صلّي اللّه عليه و آله وَاءَبيعَلِيّا وَاءُمّي فاطِمَةَ وَاءَخي الْحَسَنَ وَهُمْ يَقُولُونَ: ياحُسَيْنُ إِنَّكَ رائِحٌ إِلَيْنا عَنْ قَريبٍ(. وَفي بَعْضِ الرِّواياتِ: (غَدا(. قالَ الرّاوي : فَلَطَمَتْ زَيْنَبُ وَجْهَها وَصاحَتْ وَبَكَتْ. فَقالَ لَهَا الْحُسَيْنُ عليه السّلام : (مَهْلا، لا تُشْمِتِي الْقَوْمَبِنا(. ثُمَّ جاءَ اللَّيْلُ، فَجَمَعَ الْحُسَيْنُ عليه السّلاماءَصْحابَهُ، فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْني عَلَيْهِ، ثُمَّ اءَقْبَلَعَلَيْهِمْ وَقالَ: (اءَمّا بَعْدُ، فَإِنّي لا اءَعْلَمُ اءَصْحابااءَصْلَحَ مِنْكُمْ، وَلا اءَهْلَ بَيْتٍ اءَفْضَلَ مِنْ اءَهْلِ بَيْتي ،فَجَزاكُمُ اللّهُ عَنّي جَميعا خَيْرا، وَهذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْفَاتَّخِذُوهُ جَمَلا، وَلْيَاءْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍمِنْ اءَهْلِ بَيْتي ، وَتَفَرَّقُوا في سَوادِ هذَا اللَّيْلُ وَذَرُونيوَهؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَإِنَّهُمْ لا يُريدُونَ غَيْري

ترجمه : خامس آلعبا، مهلت دادند. راوي گويد: امام حسين عليه السّلام بر روي زمين بنشست ولحظه اي او را خواب ربود، پس بيدار شد و به خواهر خود فرمود: اي خواهر! اينك در همين ساعت جدّ بزرگوارخود حضرت محمد مصطفي صلّي اللّه عليه و آله وپدر عالي مقدار خويش علي مرتضي و مادرم فاطمه و برادرم حسن عليهم السّلامرا در خواب ديدم كه فرمودند: اي حسين ! عنقريب نزد ما خواهي بود. و در بعضيروايات چنين آمده است كه فردا به نزد ما خواهي بود. راوي گويد: عليايمخدّره زينب خاتون پس از شنيدن اين سخنان از آن امام انس و جان ، سيلي بهصورت خود نواخت و صيحه كشيد و گريه نمود. امام حسين عليه السّلام فرمود: ايخواهر مهربان ، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن مساز. آخرين شب زندگيامام حسين عليه السّلام چون شب عاشورا در رسيد، حضرت سيّدالشهداء عليهالسّلام ، اصحاب و ياران خود را جمع نمود و شرايط حمد وثناء الهي را به جاآورد و رو به ياران خود نمود و فرمود: (أَمّا بَعْدُ،...(؛يعني من هيچاصحابي را صالح تر و بهتر از شما و نه اهل بيتي را فاضل تر و شايسته تر ازاهل بيت خويش نمي دانم . خدا به همگي شما جزاي خير دهاد. اينك تاريكي شبشما را فرا گرفته است ؛ پس اين شب را مركب خويشتن نماييد و هر يك از شمادست يكي از مردان اهل بيت مرا بگيريد و در اين شب تار از دور من ، متفرّقشويد و مرا به اين گروه دشمن وا بگذاريد؛ زيرا ايشان را اراده اي بجز مننيست .

متن عربي : فَقالَ لَهُ إِخْوَتُهُ وَاءَبْناؤُهُوَاءَبْناءُ عَبْدِ اللّهِ بْنِ جَعْفَرٍ: وَلِمَ نَفْعَلُ ذلِكَ لِنَبْقيبَعْدَكَ! لا اءَرانَا اللّهُ ذلِكَ اءَبَدا، وَبَدَاءَهُمْ بِهذَاالْقَوْلِ الْعَبّاسُ بْنُ عَلِيٍّ، ثُمَّ تابَعُوهُ. قالَ الرّاوي : ثُمَّنَظَرَ إِلي بَني عَقيلٍ فَقالَ: (حَسْبُكُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِصاحِبِكُمْمُسْلِمٍ، إِذْهَبُوا فَقَدْ اءَذِنْتُ لَكُمْ(. وَرُوِيَ مِنْ طَريقٍآخَرَ قالَ: فَعِنْدَها تَكَلَّمَ إِخْوَتُهُ وَجَميعُ اءَهْلِ بَيْتِهِوَقالُوا: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ فَماذا يَقُولُ النّاسُ لَنا وَ ماذانَقُولُ لَهُمْ، نَقُولُ إِنّا تَرَكْنا شَيْخَنا وَ كَبيرنا وَ سَيِّدَناوِإِمامَنا وَابْنَ بِنْتِ نَبِيِّنا، لَمْ نَرْمِ مَعَهُ بِسَهْمٍ وَلَمْنَطْعَنْ مَعَهُ بِرُمْحٍ وَلَمْ نَضْرِبْ مَعَهُ بِسَيْفٍ. لا وَاللّهِيَابْنَ رَسُولِ اللّهِ لا نُفارِقُكَ اءَبَدا، وَلكِنّا نَقيكَبِاءَنْفُسِنا حَتّي نُقْتَلَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَنَرِدَ مَوْرِدَكَ،فَقَبَّحَ اللّهُ الْعيشَ بَعْدَكَ. ثُمَّ قامَ مُسلْمٌ بْنُ عَوْسَجَةَوَقالَ: نَحْنُ نُخَلّيكَ هكَذا وَنَنْصَرِفُ عَنْكَ وَقَدْ اءَحاطَ بِكَهذَا الْعَدُوُّ،

ترجمه : حضرت چون اين سخنان را فرمود، برادران و فرزندانشو فرزندان عبداللّه بن جعفر، به سخن در آمدند و عرضه داشتند: به چه سبباين كار را بكنيم ؛ آيا از براي آنكه بعد از تو در دنيا زنده بمانيم ؟ هرگزخدا چنين روزي را به ما نشان ندهاد. و اول كسي كه اين سخن بر زبان راندعباس عليه السّلام بود و ساير برادران نيز تابع او شدند. راوي گويد: سپس ازآن ، حضرت نظري به جانب فرزندان عقيل نمود و به ايشان فرمود: مصيبت مسلمشما را بس است ؛ من شما را اذن دادم به هر جا كه خواهيد برويد. و از طريقديگر چنين روايت گرديده كه چون آنامام انس و جان اين گونه سخنان بر زبانهدايت ترجمان ادا فرمود، يك مرتبه برادران و جميع اهل بيت آن جناب با دلكباب ، در جواب گفتند: اي فرزند رسول خدا، هرگاه تو را وابگذاريم و برويم ،مردم به ما چه خواهند گفت و ما به ايشان چه پاسخي بگوييم ؟ آيا بگوييم كهما بزرگ و آقاي خود و فرزند دختر پيغمبر خويش را در ميان گروه دشمنان تنهاگذاشتيم و نه در ياري او تيري به سوي دشمن افكنديم و نه طعن نيزه به اعداياو زديم و نه ضربت شمشيري به كار برديم ؛ به خدا سوگند كه چنين امري نخواهدشد؛ ما هرگز از تو جدا نمي شويم و لكن خويش را سپر بلا مي نماييم و به نفسخود، تو را نگاهداري مي كنيم تا آنكه در پيش روي تو كشته شويم و در هرمورد كه تو باشي ما هم بوده باشيم . خدا زندگاني را بعد از تو زشت و قبيحگرداند! در اين هنگام مُسْلِم بن عَوْسَجه از جاي برخاست با دل محزون اينگونه


متن عربي : لا وَاللّهِ لا يَراني اللّهُ اءَبَدا وَاءَنَااءَفْعَلُ ذلِكَ حَتّي اءَكْسِرَ في صُدُورِهِمْ رُمْحي وَاءَضْرُبُهُمْبِسَيْفي ما اءَثْبَتَ قائِمُهُ بِيَدي ، وَلَوْ لَمْ يَكُنْ لي سِلاحٌاءُقاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجارَةِ، وَلَمْ اءُفارِقْكَاءَوْ اءَمُوتَ مَعَكَ. قالَ: وَقامَ سَعيدٌ بْنُ عَبْدِ اللّهِ الْحَنَفيّفَقالَ: لا وَاللّهِ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ لا نُخَلّيكَ اءَبَدا حَتّييَعْلَمَ اللّهُ اءَنّا قَدْ حَفِظْنا فيكَ وَصِيَّةَ رَسُولِهِ مُحَمَّدٍصلّي اللّه عليه و آله ، وَلَوْ عَلِمْتَ اءَنّي اءُقْتَلُ فيكَ ثُمَّاءُحْيي ثُمَّ اءُخْرَجُ حَيّا ثُمَّ اءُذْري - يُفْعَلُ بي ذلِكَ سَبْعينَمَرَّةً- ما فارَقْتُكَ حَتّي اءَلْقي حِم امي دُونَكَ، فَكَيْفَوَإِنَّما هِيَ قَتْلَةٌ واحِدَةٌ ثُمَّ اءَنالُ الْكَرامَةَ الَّتيلاانْقِض اءَ لَها اءَبَدا؟! ثُمَّ قامَ زُهَيْرٌ بْنُ الْقَيْنِ وَقالَ: وَاللّهِ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ لَوَدَدْتُ اءَنّي قُتِلْتُ ثُمَّنُشِرْتُ اءَلْفَ مَرَّةٍ وَإِنَّ اللّهَ تَعالي قَدْ دَفَعَ الْقَتْلَعَنْكَ وَعَنْ هؤُلاءِ الْفِتْيَةِ مِنْ إِخْوانِكَ وَوُلْدِكَ وَاءَهْلِبَيْتِكَ. قالَ: وَتَكَلَّمَ جَماعَةٌ مِنْ اءَصْحابِهِ بِمِثْلِ ذلِكَوَقالُوا: اءَنْفُسُنا لَكَ الْفِداءُ نَقيكَ بِاءَيْدينا وَوُجُوهِنا،فَاذا

ترجمه : دُرّ مكنون بسُفت ، گفت : آيا همين طور تو را بگذاريم و ازتو بر گرديم و برويم با آنكه اين همه دشمنان اطراف تو را فرا گرفته باشند؟! هرگز! به خدا سوگند! چنين نخواهد شد؛ خدا به من چنين امري را نشان ندهاد؛من خود به ياريت مي كوشم تا آنكه نيزه خود را در سينه اعداء بزنم ، تاشكسته گردد و تا قائمه شمشير به دست من است ايشان را ضربت مي زنم و اگر مراسلاحي نباشد كه با آن مقاتله كنم ، سنگ به سوي آنها پرتاب خواهم كرد و ازخدمت شما جدا نمي شوم تا با تو بميرم . راوي گويد: سعيدبن عبد اللّه حنفيبرخاست و عرض نمود: نه واللّه ، ما تو را هرگز تنها نمي گذاريم و ملازمركاب شما هستيم تا خدا بداند كه ما در حقّ تو وصيّت محمد پيغمبرش را محافظتكرديم و اگر بدانم كه من در راه تو كشته مي شوم ، پس مرا زنده مي كنند وبعد از آن مي سوزانند و خاكستر مرا بر باد مي دهند و تا هفتاد مرتبه چنينكنند از تو جدا نخواهم شد تا آنكه مرگ خودم را در پيش روي تو ببينم چگونهياري تو نكنم و حال آنكه يك مرتبه كشته شدن بيش نيست و بعد از آن به كرامتيخواهم رسيد كه هرگز انتها ندارد. پس از آن زُهير بن قين برپاي خاست و گفت : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! دوست مي دارم كه كشته شوم و بعد از آن دوباره زدهشوم تا هزار مرتبه چنين باشم و خداي متعال كشته شدن را از تو و اين جوانانو برادران و اولاد و اهل بيت تو بردارد. و گروهي از اصحاب آن امام بر- حقّبر همين نَسَق ، سخنان گفتند


متن عربي : نَحْنُ قُتِلْنا بَيْنَيَدَيْكَ نَكُونُ قَدْ وَفَيْنا لِرَبِّنا وَقَضَيْنا ما عَلَيْنا. وَقيلَلِمُحَمَّدٍ بْنِ بَشيرٍ الْحَضْرَمِيّ في تِلْكَ الْحالِ، قَدْ اءُسِّرَإِبْنُكَ بِثَغْرِ الرَّي . فَقالَ: عِنْدَ اللّهِ اءَحْتَسِبُهُ وَنَفْسي ،ما كُنْتُ اءُحِبُّ اءَنْ يُوسَرَ وَاءَنَا اءَبْقي بَعْدَهُ. فَسَمِعَالْحُسَيْنُ عليه السّلام قَوْلَهُ فَقالَ: (رَحِمَكَ اللّهُ، اءَنْتَ فيحَلٍّ مِنْ بَيْعَتي ، فَاعْمَلْ في فَكاكِ إِبْنِكَ(. فَقالَ: اءَكَلْتَنيالسِّباعُ حَيّا إِنْ فارَقْتُكَ. قالَ: فَاءَعْطِ إِبْنَكَ هذِهِالاَْثْوابَ الْبُرُودَ يَسْتَعينُ بِها في فِداءِ اءَخيهِ. فَاءَعْطاهُخَمْسَةَ اءَثْوابٍ قيمَتُها اءَلْفُ دينارٍ. قالَ الرّاوي : وَباتَالْحُسَيْنُ عليه السّلام وَاءَصْحابُهُ تِلْكَ اللَّيْلَةَ وَلَهُمْدَوِيُّ كَدَوِيِّ النَّحْلِ، ما بَيْنَ راكِعٍ وَساجِدٍ وَقائِمٍوَقاعِدٍ. فَعَبَرَ إِلَيْهِمْ في تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنْ عَسْكَرِ عُمَرَبْنِ

ترجمه : و عرضه ها داشتند كه جانهاي ما به فداي تو باد، ما تو را بهدستها و روي هاي خويش حراست مي كنيم تا آنكه در حضور تو كشته شويم و به عهدپروردگار خود وفا نموده و آنچه بر ذمّت ما واجب است به جاي آورده باشيم . ودر اين حال ، محمدبن بشير حضرمي را گفتند كه فرزند تو در سرحدّ ري اسيركفّار گرديده . حضرمي گفت : او را و خود را در نزد خدا احتساب مي كنم و مرامحبوب نيست كه او اسير باشد و من بعد از او زندگاني نمايم . چون امام حسينعليه السّلام اين سخن را از او بشنيد فرمود: خدا تو را رحمت كناد؛ تو رااز بيعت خود، حلال نمودم برو و كوشش نما كه فرزندت را از اسيري برهاني . آنمؤ من پاك دين به خدمت امام عليه السّلام عرض كرد: جانوران صحرا مرا پارهپاره كنند بهتر است از اينكه از خدمت مفارقت جويم . امام عليه السّلامفرمود: پس اين چند جامه بُرد يماني را به فرزند ديگرت بده كه او به وسيلهآنها برادر خود را از اسيري نجات دهد. پس پنج جامه قيمتي كه هزار اشرفيبهاي آنها بود به او عطا فرمود. راوي گويد: امام مظلومان با اصحاب سعادتانتساب ، آن شب را به سر بردند در حالتي كه مانند زنبور عسل زمزمه دعا وناله و عبادت از ايشان بلند بود؛ بعضي در ركوع و برخي در سجود و پاره اي درقيام و قعود بودند. پس در آن شب سي و دو نفر از لشكر پسر سعد لعين بر آنقوم سعادت آيين عبور نمودند. ظاهر از عبارت آن است كه به ايشان ملحق شدند وحال حضرت امام عليه السّلام هميشه در كثرت

متن عربي: سَعْدٍإِثْنانِ وَثَلاثُونَ رَجُلا. وَكَذا كانَتْ سَجِيَّةُ الْحُسَيْنِ عليهالسّلام في كَثْرَةِ صَلاتِهِ وَكَمالِ صِفاتِهِ. وَذَكَرَ (ابْنُ عَبْدَرَبِّهِ فِي الْجُزْءِ الرّابِعِ مِنْ كِتابِ (الْعِقْدِ( قالَ: قيلَلِعَليٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهماالسّلام : ما اءَقَلَّ وُلْدَ اءَبيكَ؟فَقالَ: اءَلْعَجَبُ كَيْفَ وُلِدْتُ لَهُ، كان يُصَلّي فِي الْيَوْمِوَاللَّيْلَةِ اءَلْفَ رَكْعَةٍ، فَمَتي ك انَ يَتَفَرَّغُ لِلنِّساءِ. قالَ: فَلَمّا كانَ الْغَداةُ اءَمَرَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام بِفُسْطاطٍفَضُرِبَ وَاءَمَرَ بِجَفْنَةٍ فيها مِسْكٌ كَثيرٌ وَجُعِلَ فيها نُورَةٌ،ثُمَّ دَخَلَ لِيَطْلِيَ. فَرُوِيَ: اءَنَّ بُرَيْرَ بْنَ خُضَيْرٍالْهَمْداني وَعَبْدَ الرَّحْمنِ بْنَ عَبْدِ رَبِّهِ الاَْنْصاري وَقَفاعَلي بابِ الْفُسْطاطِ لِيَطْلِيا بَعْدَهُ، فَجَعَلَ بُرَيْرٌ يُضاحِكُعَبْدَ الرَّحْمنِ. فَقالَ لَهُ عَبْدُ الرَّحْمنِ: يا بُرَيْرُاءَتَضْحَكُ! ما هذِهِ ساعَةُ ضِحْكٍ وَلا باطِلٍ. فَقالَ بُرَيْرٌ: لَقَدْعَلِمَ قَوْمي اءَنَّني ما اءَحْبَبْتُ الْباطِلَ كَهْلا وَلا شابّا،وَإِنَّما اءَفْعَلُ ذلِكَ اسْتِبْشارا بِما

ترجمه : صلات و در صفات كماليهآن فرزند سرور كاينات ، بر اين منوال بوده است . اِبْن عَبْدَ رَبّه ازعلماي عامّه در جزو چهارم از كتاب (عقدالفريد( خود ذكر نموده كه خدمت افضلالمتهجّدين امام زين العابدين عليه السّلام عرض نمودند كه چقدر پدر بزرگوارتو را اولاد اندك بوده ؟ در جواب فرمود: عجب دارم كه من چگونه از او متولدگرديدم ؛ زيرا كه آن حضرت در هر شبانه روزي ، هزار ركعت نماز مي خواند! پسبا چنين حال چگونه فراغت داشت كه بازنان مجالست نمايد. راوي گويد: چون صبحروز دهم گرديد حضرت سيدالشهداء عليه السّلام فرمان داد كه خيمه بر پانمودند و امر فرمود كه كاسه بزرگي كه عرب آن را (جفنه ( مي گويند، پر ازمُشك فراوان و نوره كردند. پس آن جناب داخل آن خيمه گرديد از براي آنكهنوره بكشد. شوخي و شادماني اصحاب در شب عاشورا چنين روايت است كه بُرير بنخُضَير همداني و عبدالرّحمن بن عبد ربّه انصاري بر در همان خيمه ايستادهبودند تا آنكه بعد از امام حسين عليه السّلام ، آنها نيز نظافت نمايند. درآن حال (برير( با عبدالرحمن شوخي مي نمود و او را به خنده مي آورد. عبدالرحمن به او گفت : اي برير! اين ساعت ، وقت خنديدن و بيهوده گويي نيست ،در اين حالت چگونه مي خندي ؟! برير گفت : كسان من همه مي دانند كه من نه درهنگام جواني و نه در حال پيري ، سخنان باطل و بيهوده را دوست نداشتم و اينشوخي من از جهت اظهار خرّمي و بشارت است به آنچه كه به سوي آن خواهيم رفت ؛به خدا سوگند، نيست


متن عربي : نَصيرُ إِلَيْهِ، فَوَاللّهِ ماهُوَ إِلاّ اءَنْ نَلْقي هؤُلاءِ الْقَوْمَ بِاءَسْيافِنا فَنُعالِجَهُمْبِها ساعَةً، ثُمَّ نُعانِقُ الْحُورَ الْعَيْنَ. قالَ الرّاوي : وَرَكِبَاءَصْحابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ. فَبَعَثَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام بُرَيْرابْنَ خُضَيْرٍ فَوَعَظَهُمْ فَلَمْ يَسْمَعُوا وَذَكَّرَهُمْ فَلَمْيَنْتَفِعُوا. فَرَكِبَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام ناقَتَهُ - وَقيلَ: فَرَسَهُ- فَاسْتَنْصَتَهُمْ فَاءَنْصَتُوا. فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْنيعَلَيْهِ وَذَكَرَهُ بِما هُوَ اءَهْلُهُ، وَ صَلّي عَلي مُحَمَّدٍ صلّياللّه عليه و آله وَ عَلَي الْمَلائِكَةِ وَالاَْنْبياءِ وَالرُّسُلِ،وَاءَبْلَغَ في الْمَقالِ. ثُمَّ قالَ: (تَبّا لَكُمُ اءَيَّتُهَاالْجَماعَةُ وَتَرْحا حينَ إِسْتَصْرَخْتُمُونا والِهينَ فَاءَصْرَخْناكُمْمُوجِفينَ. سَلَلْتُمْ عَلَيْنا سَيْفا لَنا في ايمانِكُمْ.

ترجمه : مگرآنكه يك ساعت به شمشيرهاي خويش با اين قوم به كار جنگ كوشش بياوريم و بعداز آن با حور العين هم آغوش خواهيم بود. سخنراني امام عليه السّلام در صبحعاشورا راوي گويد: لشكر عنيد عمر نحس پليد سوار شدند، پس حضرت امام عليهالسّلام ، بُرير بن خُضَيْر را اَشْقيا را موعظه نمايد و آن مؤ من ناصح درمقابل آن گروه طالح شرط موعظه و نصيحت را به جا آورد ولي آنها گوش به نصايحاو ندادند و ايشان را متذكّر ساخت ولي نفعي نبردند؛ پس خود آن حضرت به نفسنفيس مقدّس بر شتر خويش و به قولي بر اسب خود سوار گرديد و از ايشانبخواست كه ساكت شوند، پس ساكت شدند. آنگاه امام عليه السّلام حمد و ثنايالهي نمود و ذكر خدا به آنچه كه ذات مقدّس حق را سزاوار است به جا آورد وبر ملائكه و انبيا و مُرسلين ، درود فرستاد و در گفتار و طلاقت لسان شرطبلاغت بيان را به نهايت رسانيد سپس اين كلمات را فرمود: اي مردم ! زيان وسختي بر شما باد! هر آينه آن هنگام كه سرگردان و حيرانيد از ما طلبفريادرسي كرديد (شايد مراد آن حضرت طغيان معاويه لَعَنَهُ اللّهُ باشد درزمان خلافت علي عليه السّلام كه اهل كوفه مبتلا به طغيان و فساد او بودند ومحتمل است كه زمان كفر و جاهليّت باشد كه در تيه ضلالت همه خلق ، حيرانبودند و به شمشير علي عليه السّلام به شاهراه هدايت رسيدند). پس ما مركبهاي خود را رانديم و با شتاب به سويتان آمديم از براي آنكه به فريادتانبرسيم (يعني از مذلّت كفر يا از قيد طغيان معاويه ، شما را خلاص نماييم ) ولي شما بر روي ما شمشير


متن عربي : وَحَشَشْتُمْ عَلَيْنا ناراإِقْتَدَحْناها عَلي عَدُوِّنا وَعَدُوِّكُمْ. فَاءَصْبَحْتُمْ اءُلَبّاًلاَِعْدائِكُمْ عَلي اءَوْلِيائِكُمْ بِغَيْرِ عَدْلٍ اءَفْشَوْهُ فيكُمُوَلا اءَمَلٍ اءَصْبَحَ لَكُمْ فيهِمْ. مَهْلا - لَكُمُ الْوَيْلاتُ - تَرَكْتُمُونا وَالسَّيْفُ مِشيَمٌ وَالْجَاءْشُ طامِنُ وَالرَّاءْي لَمّايَسْتَحْصِفُ، وَلكِنْ اءَسْرَعْتُم إِلَيْها كَطَيْرَةِ الذُّبابِ، وَتَداعَيْتُمْ إِلَيْها كَتَهافَتِ الْفَر اشِ . فَسُحْقا لَكُمْ يا عَبيدَالاُْمَّةِ، وَشِذاذَ الاَْحْزابِ، وَنَبَذَةَ الْكِتابِ، ومُحَرِّفيالْكَلِمَ، وَعَصَبَةَ الاَّْثامِ، وَنَفَثَةَ الشَّيْطانِ، وَمُطْفِيالسُّنَنِ. اءَهؤُلاءِ تَعْضُدُونَ، وَعَنّا تَتَخاذَلُونَ؟! اءَجَلْوَاللّهِ غَدْرٌ فيكُمُ قَديمٌ. وَشَجَتْ إِلَيْهِ اءُصُولُكُمْ. وَتَاءَزَّرَتْ عَلَيْهِ فُرُوعُكُمْ.

ترجمه : مي كشيديد كه آن شمشير ازخود ما در دست شما بود و شعله ور نموديد بر سوزانيدن ما آتشي را كه ما خودبر سوزانيدن دشمنان خود و دشمنان شما، افروخته بوديم . اي مردم ! شما جمعشده ايد براي ياري و نصرت آنانكه اعداي شمايند (بني اُميّه ) و همراه شديدبر ضرر و هلاكت آن كساني كه في الحقيقة دوستان و خير خواهان شما بودند (اهلبيت عليهم السّلام ) با آنكه بني اميّه هيچ عدل و دادي در ميان شما واقعنساختند و هيچ گونه آرزوي شما را بر نياوردند؛ آرام باشيد و پا از گليم خودبيرون نگذاريد. چندين واي بر شما باد! ما را فرو گذاشتيد و ياري ما را تركنموديد در حالتي كه هنوز شمشيرها از غلاف بيرون نيامده و دلها آرام است وراءي ها بر شعله ور شدن اثر جنگ استوار نگرديده بود. همانا خود به سوي فتنهشتافتيد مانند مگسي كه پرواز كند و از هر كرانه بر فساد گرد آمديد وهمديگر را خوانديد مانند پروانه كه بر آتش فرو ريزد. خدايتان از رحمت دوركناد، اي نا آزاد مردان اين امّت و بي نام و ننگان طوائف و بي اعتنايان بهكتاب خدا و تحريف كنندگان كلمات حقّ و خويشاوندان گناه و ريزهاي آب دهانشيطان و خاموش كنندگان چراغهاي سنّت و هدايت ؛ آيا اين جماعت بني اميّه رامددكاريد و از نصرت چون ما اهل بيت دوري مي جوييد؟ همانا كار شما همين است . به خدا سوگند كه غَدْر و مَكْر شما قديمي است و بيخ درخت وجودتان برغَدّاري بسته شده و بر مَكّاري شاخه برآورده است ؛ همانا آن درخت پليدي رامانيد كه چون باغبان و آن كس

 

متن عربي : فَكُنْتُمْ اءَخْبَثَ شَجَرٍ شَجالِلنّاظِرِ وَاءُكْلَةٌ لِلْغاصِبِ. اءَلا وَإِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَالَّدعِي قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ: بَيْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَةِ. وَهَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ. يَاءْبَي اللّهُ لَنا ذلِكَ وَرَسُولُهُوَالْمُؤْمِنُونَ وَحُجُورٌ طابَتْ وَطَهُرَتْ وَاءُنُوفٌ حِمِيَّةٌوَنُفُوسٌ اءَبِيَّةٌ: مِنْ اءَنْ تُؤْثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلي مَصارِعِالْكِرامِ. اءَلا وَإِنّي زاحِفٌ بِهذِهِ الاُْسْرَةِ مَعَ قِلَّةِالْعَدَدِ وَخَذْلَةِ النّاصِرِ(. ثُمَّ اءَوْصَلَ كَلامَهُ عليه السّلامبِاءَبْياتِ فَرْوَةَ بْنِ مُسَيْكِ الْمُرادي : (فَإِنْ نَهْزِمْفَهَزّامُونَ قِدْما وَإِنْ نُغْلَبْ فَغَيْرُ مُغَلِّبينا وَما إِنْطِبُّنا جُبْنٌ وَلكِنْ مَنايانا وَدَوْلَة آخَرينا

ترجمه : كه آن را پرورشداده ، از آن تناول كند گلويش را سخت فرو گير و اگر ستمكار از آن غاصبانهخورد بر ايشان گوارا شود. اينك عبيد اللّه زنا زاده فرزند زنا زاده پااستوار نموده كه من يكي از دو مطلب را اختيار نمايم : يكي كشته شدن و ديگريذليل او بودن ؛ اختيار ذلّت و خواري از سجيّه ما بسيار دور است نه آن راخدا و رسولش بر ما مي پسندد و نه مؤ منان پاك دين و نه آن دامن ها كه ازلوث دنائت پاكيزه است و نه صاحبان همّت عاليه و نه آن نفوس كه دريغ دارند وترجيح نمي دهند فرمانبرداري نانجيبان را بر آنكه چون جوانمردان بزرگ همّتدر ميدان جنگ به مردانگي كشته گردند. آگاه باشيد كه من با اين عشيره خويشبا وجود ياران كم ، براي جنگ با شما آماده ام ؛ پس آن سرور مردان روزگار وفرزند حيدر كرّار وصل نمود كلام خود را به ابيات فروة بن مسيك مرادي : (فَاِنْ نَهْزِمْ...(؛ يعني هرگاه ما را غلبه و نصرت نصيب گردد و دشمن راشكست دهيم ، شيوه ما از قديم ظفر يافتن بر خصم بوده و اگر مغلوب و مقتولشويم ، شكست خوردن از جانب ما نخواهد بود؛ زيرا عادت ما بر جُبْن و بد دلينيست بلكه مرگ ما رسيده و نوبه ظفر يافتن به مقتضاي گردش روزگار، دشمنان مارا بوده است وشيوه روزگار بر آن است كه اگر شتر مرگ سينه خويش را از درخانه مردماني بلند نمود و از آنجا جابرخاست ناچار بر در خانه ديگري خواهدنشست و زانو بر زمين خواهد زد. بزرگان قوم من از دست شما دچار مرگ نشدند،چنانكه در قرنهاي ديرين نيز مردم

 

متن عربي : إِذا مَا الْمَوْتُ رَفَّعَعَنْ اءُناسٍ كَلاكِلَهُ اءَناخَ بِآخِرينا فَاءَفْني ذلِكُمْ سَرَواتِقَوْمي كَما اءَفْني الْقُرُون الاَْوَّلينا فَلَوْ خِلْدَ الْمُلُوكُ إِذاخُلِدْنا وَلَوْ بَقِيَ الْكِرامُ إِذاً بَقينا فَقُلْ لِلشّامِتينَ بِنا: اءَفيقُوا سَيَلْقي الشّامِتُونَ كَما لَقينا( ثُمَّ قالَ: (اءَيْمُوَاللّهِ لا تَلْبَثُونَ بَعْدَها إِلاّ كَرَيْثِ ما يُرْكَبُ الْفَرَسُحَتّي يَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحي وَتَقْلَقَ بِكُمْ قَلَقَالْمِحْوَرِ، عَهْدٌ عَهْدَهُ إِلَيَّ اءَبي عَنْ جَدّي ، فَاءَجْمَعُوااءَمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ، ثُمَّ لا يَكُنْ اءَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْغُمَّةٌ، ثُمَّ اقْضُو إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونَ. إِنّي تَوَكَّلْتُ عَلَياللّهِ رَبّي وَرَبِّكُمْ، ما مِنْ دابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتها،إِنَّ رَبّي عَلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. اءَللّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطَرَالسَّماءِ، وَابْعَثْ عَلَيْهِمْ

ترجمه : دچار مرگ گرديده اند. اگر پايندگيدر دنيا مر پادشاهان را ميسّر بودي ، البتّه ما نيز پايدار بوديم و چنانكهاگر بقاء مردمان كريم را ممكن باشد، ما نيز در دنيا باقي بوديم ؛ پس بهشماتت كنندگان بگو كه از مستي غرور به خود آيند و از شماتت ما خود دارينمايند؛ زيرا مرگي كه ما را در بر گرفته ، آنها را نيز در بر خواهد گرفت . امام حسين عليه السّلام پس از خواندن اين اشعار، فرمود: به خدا سوگند! پساز اين فتنه كه انگيزيد و خون مرا به ناحق بريزيد، كامران نخواهيد بود الاّبه اندازه آن مقدار كه كسي بر اسب نشيند، كه دور زمانه بر شما دگرگون شود وروزگار مانند سنگ آسيا، شما را به گردش آورد و چنان در اضطراب افكند كه درسرگرداني مانند چرخي باشيد كه گرد محور خود بگردد و اينكه خبر دادم ، عهد وپيمان پدر بزرگوارم اميرمؤ منان عليه السّلام است كه از جدّم رسول اللّهصلّي اللّه عليه و آله فراگرفته بود خطابات حضرت نوح عليه السّلام را كه بهقوم خود مي گفته ، آن گروه را به همان كلمات مخاطب فرمود كه اكنون شماآراي خود را مصمّم باشيد و شُركاي خود را كه از براي خداي تعالي قرار دادهايد، فراهم آوريد. پس از اين ، بدي و شئامت كارتان بر خودتان مخفي نخواهدماند. سپس حكم خويش بر من جاري نماييد و مرا چنانكه نمي خواهيد مهلت دهيد،ندهيد كه من توكّل بر خدايي نموده ام كه پروردگار من و شماست و هيچ چرندهاي نيست مگر اينكه زمام امرش در دست پروردگار است . خداوندا، باران رحمت رااز ايشان بازگير و سالهاي

 

متن عربي : سِنينَ كَسِنَيْ يُوسُفَ. وَسَلِّطْعَلَيْهِمْ غُلامَ ثَقيفٍ يَسُومُهُمْ كَاءْسا مُصْبَرَةً. فَإِنَّهُمْكَذَّبُونا وَخَذَلُونا. وَاءَنْتَ رَبُّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْناوَإِلَيْكَ اءَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصيرُ(. ثُمَّ نَزَلَ عليه السّلاموَدَعا بِفَرَسِ رَسُولِ اللّهِصلّي اللّه عليه و آله اءَلْمُرْتَجِزِ،فَرَكِبَهُ وَعَبّي اءَصْحابَهُ لِلْقِتالِ. فَرُوِيَ عَنِ الْباقِرِ عليهالسّلام : (اءَنَّهُمْ كانُوا خَمْسَةً وَاءَرْبَعينَ فارِسا وَمِاءَةِراجِلٍ(. وَرُوِيَ غَيْرُ ذلِكَ. قالَ الرّاوي : فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُسَعْدٍ وَرَمي نَحْوَ عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام بِسَهْمٍ وَقالَ: اشْهَدُوا لي عِنْدَ الاَْميرِ: اءَنّي اءَوَّلُ مَنْ رَمي ، وَاءَقْبَلَتِالسِّهامُ مِنَ الْقَوْمِ كَاءَنَّهَا الْقَطْرُ. فَقالَ عليه السّلاملاَِصْحابِهِ: (قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ إِلَي الْمَوْتِ، إِلَيالْمَوْتِ الَّذي لا بُدَّ مِنْهُ، فَإِنَّ هذِهِ السِّهامُ رَسُلُالْقَوْمِ إِلَيْكُمْ

ترجمه : قحط و خشكسالي را مانند سالهاي خشكسالي عصرحضرت يوسف عليه السّلام بر اين مردم بگمار و جوان بني ثقيفي را بر آنهامسلّط كن (مراد (مُختار( يا (حَجّاج ( است ) كه شرب ناگوار مرگ را به آنهابچشاند؛ زيرا اين مردم به ما دورغ گفتند و ترك ياري ما نمودند و توييپروردگار ما و بر تو توكّل كرديم و به تو رو آورده ايم و بازگشت هر بنده ايبه سوي تو خواهد بود. امام حسين عليه السّلام پس اداي اين كلمات از مركبپياده شد و اسب خاص رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله را كه مسمّي به (مرتجز( بود طلب فرمود و بر آن اسب سوار شد و به قصد جدال وعزم قتال قليل ،لشكر خود را بياراست . و از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول استكه اصحاب آن جناب ، چهل و پنج نفر سواره بودند و يك صد نفر پياده و بجز اينخبر، روايات ديگر هم وارد است . راوي گويد: عمر سعد لَعَنَةُ اللّهِعَلَيْهِ در پيشاپيش لشكر بي دين آمده و تيري به جانب اصحاب فرزند خَيْرُالْمُرسلين ، رها كرد و به اهل كوفه خطاب نمود كه شما در نزد ابن زياد،گواهي دهيد كه اوّل كسي كه تيرانداخت به سوي حسين ، من بودم . در آن هنگامتيرها از آن ناكسان ، مانند قطرات باران به سوي لشكر امام حسين عليهالسّلام باريدن گرفت . حضرت امام عليه السّلام به ياران خود فرمود: خدا شمارا رحمت كناد، برخيزيد به سوي مرگي كه چاره اي از آن نيست ؛ زيرا اينتيرها پيام آوران اين گروه بي دين است به سوي شما. پس نائره قتال مشتعلگرديد و ساعتي از روز با هم در آويختند

 

متن عربي : فَاقْتَتَلُوا ساعَةًمِنَ النَّهارِ حَمْلَةً وَ حَمْلَةً، حَتّي قُتِلَ مِنْ اءَصْحابِالْحُسَيْنِ عليه السّلام جَماعَةٌ. قالَ: فَعِنْدَها ضَرَبَ الْحُسَيْنُعليه السّلام يَدَهُ عَلي لِحْيَتِهِ وَجَعَلَ يَقُولُ: (إِشْتَدَّ غَضَبُاللّهِ عَلَي الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَدا، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُعَلَي النَّصاري إِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَةٍ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُعَلَي الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ، وَاشْتَدَّغَضَبُهُ عَلي قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلي قَتْلِ ابْنِ بِنْتِنَبِيِّهِمْ. اءَما وَاللّهِ لا اءُج يبُهُمْ إِلي شَيْءٍ مِمّا يُريدُونَحَتّي اءَلْقَي اللّهَ تَعالي وَاءَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمي (. وَرُوِيَ عَنْمَوْلانَا الصّادِقِ عليه السّلام اءَنَّهُ قالَ: (سَمِعْتُ اءَبي يَقُولُ: لَمَّا الْتَقَي الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ - لَعَنَهُ اللّهُ- وَقامَتِ الْحَرْبُ عَلي ساقٍ، اءَنْزَلَ اللّهُالنَّصْرَ حَتّي تَرَفْرَفَ عَلي رَاءْسِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام ، ثُمَّخُيِّرَ بَيْنَ النَّصْرِ عَلي اءَعْدائِهِ وَبَيْنَ لِقاءِ اللّهِ،فَاخْتارَ لِقاءَ اللّهِ(. رَواها اءَبُو طاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ حُسَيْنالتَّرْسي في كِتابِ (مَعالِمِ الدّينِ(. قالَ الرّاوي : ثُمَّ صاحَالْحُسَيْنُ عليه السّلام :

ترجمه : و به قتال و جدال مشغول گرديدند و حملهپس از حمله مي نمودند تا آنكه جماعتي از اصحاب سعادت انتساب آن جناب بهدرجه رفيعه شهادت فائز گشتند. راوي گويد: در آن هنگام امام اَنام عليهالسّلام دست برده محاسن شريف را گرفت و فرمود: غضب خدا بر جماعت يهود شديدشد آن هنگام كه فرزند از براي خدا قرار دادند كه گفتند عُزَير پسر خداست وشديد گرديد غضب خدا بر گروه نصرانيان آن زمان كه قائل شدند بر آنكه خدا (ثالث ثلاثه ( است و همچنين غضب خدا سخت شد بر طائفه مجوسان كه آفتاب و ماهرا پرستش كردند بدون آنكه خدا را به وحدانيّت پرستش نمايند و غضب الهيشدّت خواهد گرفت برگروهي كه قول ايشان متّفق گرديده بر كشتن پسر دخترپيغمبر. اَّگاه باشيد كه اجابت اين مردم نخواهم نمود در آنچه اراده كردهاند كه با يزيد عنيد بيعت نمايم تا آنكه خدا را ملاقات نمايم در حالتي كهبه خون خود آغشته باشم . ابوطاهر محمدبن حسين بُرْسي در كتاب (معالم الدّين ( روايت نموده كه حضرت امام به حق ناطق امام صادق عليه السّلام فرمود كهاز پدر بزرگوار خود امام باقر شنيدم كه فرمود: در آن هنگام كه حضرت امام باعمر سعد لعين ملاقات نمود و نائره قتال مشتعل گرديد خداي متعال س نصرت ازآسمان نازل فرمود تا آنكه مانند مرغ بر بالاي سر امام مظلوم عليه السّلامپرباز نمود و آن جناب مخيّر گرديد ميان آنكه بر لشكر دشمنان ، مظفّر ومنصور باشد و يا آنكه ملاقات پروردگار نمايد و به درجه رفيعه شهادت نائلشود. متن

 

عربي : (اءَما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اءَما مِنْذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ(. قالَ: فَإِذَا الْحُرُّ بْنُيَزيدَ الرّياحي قَدْ اءَقْبَلَ عَلي عُمَرِ بْنِ سَعْدٍ، فَقالَ لَهُ: اءَمُقاتِلٌ اءَنْتَ هذَا الرَّجُلَ؟ فَقالَ: إِيْ وَاللّهِ قِتالاًاءَيْسَرُهُ اءَنْ تَطِيرَ الرُّؤُوسُ وَتَطِيحَ الاَْيْدي . قالَ: فَمَضَيالْحُرُّ وَوَقَفَ مَوْقِفا مِنْ اءَصْحابِهِ وَاءَخَذَهُ مِثْلُالاِْفْكِلْ. فَقالَ لَهُ الْمُهاجِرُ بْنُ اءَوْسٍ: وَاللّهِ إِنَّاءَمْرَكَ لَمُريبٌ، وَلَوْ قيلَ: مَنْ اءَشْجَعُ اءَهْلِ الْكُوفَةِ لَماعَدَوْتُكَ، فَما هذَا الَّذي اءَراهُ مِنْكَ؟ فَقالَ: إِنّي وَاللّهِاءُخَيِّرُ نَفْسي بَيْنَ الْجَنَّةِ وِالنّارِ، فَوَاللّهِ لا اءَخْتارُعَلَي الْجَنَّةِ شَيْئا وَلَوْ قُطِّعْتُ وَاءُحْرِقْتُ. ثُمَّ ضَرَبَفَرَسَهُ قاصِدا إِلَي الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَيَدُهُ عَلي رَاءْسِهِوَهُوَ يَقُولُ: اءَللّهُمَّ إِنّي تُبْتُ إِلَيْكَ فَتُبْ عَلَيَّ، فَقَدْاءَرْعَبْتُ قُلُوبَ اءَوْلِيائِكَ وَاءَوْلادِ بِنْتِ نَبِيِّكَ.

ترجمه : پس آن حضرت لقاي خدا را اختيار نمود و نصرت آسمان و كمك فرشتگان الهي رانپذيرفت . راوي گويد: پس از آن ، امام حسين عليه السّلام در مقابل لشكركوفيان ، فرياد برآورد كه آيا فريادرسي هست كه از براي رضاي پروردگار بهفرياد ما برسد؟ آيا كسي هست كه از حرم رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ،شرّ دشمنان را دفع نمايد؟ راوي گويد: در اين هنگام حُرّ بن يزيد رياحي روبه سوي عمرسعد پليد آورد و فرمود: آيا با اين مظلوم جنگ خواهي كرد؟! عمرسعدگفت : به خدا قسم ، جنگي خواهم نمود كه آسانترين مرحله اش اين باشد كهسرها از بدنها به پرواز در آيد و دستها از تن ها بيفتد. راوي گفته كه حرّبعد از شنيدن اين سخن ، به گوشه اي رفت و از ياران خود كناره گرفت و درمكاني دور از آنها بايستاد و بدنش به لرزه در آمد. يكي از مهاجرين اَوْس اورا گفت : به خدا قسم كار تو مرا به شك و ترديد انداخته ، اگر از من بپرسندكه شجاع ترين مرد اهل كوفه كيست ، من از نام تو نمي گذرم ؛ پس اين چه حالياست كه در تو مي بينم ؟! حُرّ در جواب او گفت : به خدا كه خودرا ميان بهشتو جهنّم مي بينم وبه خدا سوگند كه هيچ چيز را بربهشت ، اختيار نمي كنم اگرچه بدنم را پاره پاره كنند و بسوزانند! توبه حر رضي عندالله سپس حرّنامدار بعد از اين گفتار، مركب جهانيد با نيّتي صادق عزم كعبه حضور فرزندرسول صلّي اللّه عليه و آله نمود و دست را بر سر نهاده و مي گفت : (أَللّهُمَّ...(؛ يعني خداوندا! به سوي تو انابه نمودم و از درگاه احديّتتمسئلت مي نمايم كه توبه مرا قبول فرمايي ؛

 

متن عربي : وَقالَ لِلْحُسَيْنُعليه السّلام : جُعِلْتُ فِداكَ اءَنَا صاحِبُكَ الَّذي حَبَسَكَ عَنِالرُّجُوعِ وَجَعْجَعَ بِكَ، ما ظَنَنْتُ اءَنَّ الْقَوْمَ يَبْلُغُونَبِكَ ما اءَري ، وَاءَنا تائِبٌ إِلَي اللّهِ، فَهَلْ تَري لي مِنْتَوْبَةٍ؟ فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام : (نَعَمْ يَتُوبُ اللّهُعَلَيْكَ فَاءَنْزِلْ(. فَقالَ: اءَنَا لَكَ فارِسا خَيْرٌ مِنّي راجِلاً،وَإِلَي النُّزُولِ يَصيرُ آخِرُ اءَمْري . ثُمَّ قالَ: فَإِذا كُنْتُاءَوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَيْكَ، فَاءْذَنْ لي اءَنْ اءَكُونَ اءَوَّلَقَتيلٍ بَيْنَ يَدَيْكَ، لَعَلّي اءَكُونَ مِمَّنْ يُصافِحُ جَدَّكَمُحَمَّدا غَدا فِي الْقِيامَةِ. قالَ جامِعُ الْكِتابِ: إِنَّمّا اءَرادَاءَوَّلَ قَتيلٍ مِنَ الاَّْنِ، لاَِنَّ جَماعَةً قُتِلُوا قَبْلَهُ كَماوَرَدَ. فَاءَذِنَ لَهُ، فَجَعَلَ يُقاتِلُ اءَحْسَنَ قِتالٍ حَتّي قَتَلَجَماعَةً مِنْ شُجْعانٍ وَاءَبْطالٍ. ثُمَّ اسْتَشْهَدَ، فَحُمِلَ إِلَيالْحُسَيْنِ عليه السّلام ، فَجَعَلَ يَمْسَحُ التُّرابَ عَنْ وَجْهِهِوَيَقُولُ:

ترجمه : زيرا دلهاي اولياي تو و اولاد دختر پيغمبر تو را بهرُعْب و خوف افكنده ام . به خدمت امام حسين عليه السّلام عرضه داشت : فدايتگردم ! منم آن كسي كه ملازم خدمتت بودم و تو را از برگشتن به سوي مكه يامدينه مانع گرديدم و كار را بر تو سخت گرفتم و گمانم نبود كه اين گروه بيدين ظلمرا به اين اندازه كه ديدم برسانند و من توبه و بازگشت به سوي خدانمودم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟ امام عليه السّلام فرمود: بلي ، خداتوبه تو را قبول خواهد فرمود، حال از مَرْكَب خود فرود آي . حرّ عرض نمود: چون عاقبت امر من از اسب در افتادن است ؛ پس سواره بودنم بهتر از پيادهشدنم است تا اينكه به ميدان بشتابم و در راه شما كشته شوم . حُرّ پس از آنملاطفت و محبّت كه از آن سرور مشاهده نمود، عرضه داشت : چون من اول كسيبودم كه برتو خروج كردم و در مقابل تو ايستادم ، پس اذن عطا فرما كه اولكسي باشم كه در حضور تو كشته مي شود، شايد در فرداي قيامت يكي از اشخاصيباشم كه با جدّ بزرگوارت صلّي اللّه عليه و آله مصافحه مي نمايند. مؤ لفكتاب گويد: مراد حُرّ اين بود كه اول كسي كه همان آن كشته مي شود او باشد والاّ قبل از شهادت حرّ، جماعتي از لشكر حضرت به درجه شهادت نائل آمدهبودند؛ چنانكه اين مطلب در اخبار ديگر هم وارد است . پس آن حضرت اذن جهادبه حُرّ سعادتمند داد و آن شير بيشه هيجا به چالاكي ، خود را به درياي لشكردر انداخت و بازوي مردانگي برنواخت و نبردي نمود كه بهتر از آن متصوّرنبود.

 

متن عربي : (اءَنْتَ الْحُرُّ - كَما سَمَّتْكَ اءُمُّكَ حُرّا- فِيالدُّنْيَا وَالاَّْخِرَةِ(. قالَ الرّاوي : وَخَرَجَ بُرَيْرٌ بْنُخُضَيْرٍ، وَكانَ زاهِدا عابِدا، فَخَرَجَ إِلَيْهِ يَزيدُ بْنُ مَعْقِلوَاتَّفَقا عَلَي الْمُباهَلَةِ إِلَي اللّهِ: في اءَنْ يَقْتُلَالْمُحِقُّ مِنْهُمَا الْمُبْطِلَ، فَتَلاقَيا، فَقَتَلَهُ بُرَيْرٌ. وَلَمْ يَزَلْ يُقاتِلُ حَتّي قُتِلَ رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. قالَالرّاوي : وَخَرَجَ وَهْبٌ بْنُ حُبابِ (جَناحِ) الْكَلْبي ، فَاءَحْسَنَفِي الْجلادِ وَبالَغَ فِي الْجِهادِ، وَكانَ مَعَهُ امْرَاءَتُهُوَوالِدَتُهُ، فَرَجَعَ إِلَيْهِما وَقالَ: يا اءُمّاهُ، اءَرَضَيْتِ اءَمْلا؟ فَقالَتْ: لا، ما رَضَيْتُ حَتّي تُقْتَلَ بَيْنَ يَدَيِ الْحُسَيْنُعليه السّلام .

ترجمه : در آن گيرو دار، گروهي از شجاعان و دليران اهل كوفهرا به خاك هلاكت انداخت تا آنكه شربت شهادت نوشيد و روح پاكش با حورالعينهم آغوش گرديد. چون بدن مجروح حرّ را خدمت امام حسين عليه السّلام آوردند،سِبْط خواجه لَوْلاك باكمال راءفت و ملاطفت ، خاك را از صورت او پاك نمود وفرمود: (اءَنْتَ الْحُرُّ...(؛ تويي آزادمرد، چنانكه مادرت تو را (حرّ( نام نهاده و تويي جوانمرد آزاد در دنيا و آخرت ! راوي گويد: بُرير بنخُضَيْر به قصد جهاد با اهل عناد، بيرون دويد و او مردي پارسا و از جمله اززُهّاد و عُبّاد بود. پس يزيدبن مَعْقِل بدآيين ، براي مبارزه حرّ، ازلشكر عمرسعد لعين ، بيرون آمد. پس از ملاقات ، هر دو اتفاق بر اين كردند كهمباهله نمايند بر اين نيّت كه هر يك از ايشان كه بر باطل است به دست آنكهبر حق است كشته شود. با همين تصميم با هم در آويختند و مشغول مقاتلهگرديدند، آخر الامر آن ملعون به دست (بُرير( جان به مالك دوزخ بداد و (برير( آن يزيدبن مَعْقِل پليد را به دَرَك فرستاد. باز آن مؤ من پاك دينمشغول مقاتله با آن قوم بد آيين گرديد تا شربت شهادت نوشيد. راوي گويد: وبه جناح (يا (حباب ( كلبي طالب نوشيدن جام شهادت گرديد و به طرف ميدان آمد ونيكو جلادتي نمود و مبالغه در جهاد و كوشش بسيار در جنگ با اهل عناد فرمودو زوجه و مادرش هر دو در كربلا با او بودند. پس از اداي شرايط جوانمردي واظهار جلادت خويش ، از ميدان نبرد به نزد ايشان شتافت و به مادر

 

متن عربي : وَقالَتْ إِمْراءَتُهُ: بِاللّهِ عَلَيْكَ لا تَفْجَعْني في نَفْسِكَ. فَقالَتْ لَهُ اءُمُّهُ: يا بُنَيَّ اءُعْزُبْ عَنْ قَوْلِها وَارْجِعْفَقاتِلْ بَيْنَ يَدَي إِبْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ تَنَلْ شَفاعَةَ جَدِّهِيَوْمَ الْقِيامَةِ. فَرَجَعَ، وَلَمْ يَزَلْ يُقاتِلُ حَتّي قُطِعَتْيَداهُ، فَاءَخَذَتْ إِمْرَاءَتُهُ عَمُودا، فَاءَقْبَلَتْ نَحْوَهُ وَهِيَتَقُولُ: فِداكَ اءَبي وَاءُمّي قاتِلْ دُونَ الطَّيِّبِينَ حَرَمِرَسُولِ اللّهِ صلّي اللّه عليه و آله ، فَاءَقْبَلَ لِيَرُدَّها إِلَيالنِّساءِ، فَاءَخَذَتْ بِثَوْبِهِ، وَقالَتْ: لَنْ اءَعُودَ دُونَ اءَنْاءَمُوتَ مَعَكَ. فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام : (جُزيتُمْ مِنْاءَهْلِ بَيْتي خَيْرا، إِرْجِعي إِلَي النِّساءِ يَرْحَمُكِ اللّهُ(،فَانْصَرَفَتْ إِلَيْهُنَّ. وَلَمْ يَزَلِ الْكَلْبي يُقاتِلُ حَتّيقُتِلَ، رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. ثُمَّ خَرَجَ مُسْلِمٌ بْنُ عَوْسَجَةَ،فَبالَغَ في قِتالِ الاَْعْداءِ، وَصَبَرَ عَلي اءَهْوالِ الْبَلاءِ،حَتّي سَقَطَ إِلَي

ترجمه : خود گفت : آيا تو از من راضي شدي ؟ مادرش گفت : من از تو راضي نخواهم شد تا آنكه در حضور امام عليه السّلام كشته شوي . زوجه اش نيز گفت : تو را به خدا سوگند مي دهم مرا به عزاي خودت منشان . مادرش گفت : اي فرزندم ! به سخن او گوش مده و از راءي همسرت كناره جستن رااَوْلي بدان و به سوي ميدان برگرد تا در حضور پسر دختر پيغمبر صلّي اللّهعليه و آله كشته شوي كه در روز قيامت به شفاعت جدّ بزرگوار او برسي ؛ پس (وهب ( رو به ميدان بلا آورده و جنگ جانانه نمود تا آنكه دستهايش از بدنجدا گرديد. در اين هنگام همسر او عمودي برداشت و به ياري (وهب ( شتافت درحالي كه مي گفت : پدر و مادرم فدايت باد! تو همچنان در حضور اهل بيت عصمت وطهارت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله جنگ و جلادت نما. وهب برگشت تا اورا به خيمه زنان برگرداند، همسرش گفت : برنمي گردم مگر آنكه با تو بميرم ! حضرت سيّدالشهدا عليه السّلام به آن عفيفه ، فرمود: خدا تو را رحمت كناد ودر عوض احسان تو به ما اهل بيت ، جزاي خيرت دهاد، برگرد. پس آن زن اطاعتكرد و برگشت . وهب دوباره مشغول جنگ شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد. پساز او، مُسْلم بن عَوْسَجه رحمه اللّه قدم به ميدان مردي نهاد و مهيّاگرديد كه تا جان خود را نثار قدم فرزند سيّد اَبرار نمايد. او با كمال جهد ومبالغه ، كوشش در جهاد با اهل عناد، فرمود و بر تحمّل سختي هاي بلا، صبربي منتها نمود تا

 

متن عربي : الاَْرْضِ وَبِهِ رَمَقٌ، فَمَشي إِلَيْهِالْحُسَيْنُ عليه السّلام وَمَعَهُ حَبيبٌ بْنُ مُظاهِرٍ. فَقالَ لَهُالْحُسَيْنُ عليه السّلام : (رَحِمَكَ اللّهُ يا مُسْلِمُ، فَمِنْهُمْ مَنْقَضي نَحْبَهُ وَمِنْهُمُ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْديلاً(. وَدَنا مِنْهُ حَبيبٌ، فَقالَ: عَزَّ عَلَيَّ مَصْرَعُكَ يا مُسْلِمُاءَبْشِرْ بِالْجَنَّةِ. فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ قَوْلاً ضَعيفا: بَشَّرَكَاللّهُ بِخَيْرٍ. ثُمَّ قالَ لَهُ حَبيبٌ: لَوْلا اءَنَّني اءَعْلَمُاءَنّي فِي الاَْثَرِ لاََحْبَبْتُ اءَنْ تُوصِيَ إِلَيَّ بِكُلِّ مااءَهَمَّكَ. فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ: فَإِنّي اءُوصيكَ بِهذا - وَاءَشارَبِيَدِهِ إِلَي الْحُسَيْنِ عليه السّلام فَقاتِلْ دُونَهُ حَتّي تَمُوتَ. فَقالَ لَهُ حَبيبٌ: لاََنْعُمَنَّكَ عَيْنا. ثُمَّ ماتَ رِضْوانُ اللّهِعَلَيْهِ. فَخَرَجَ عَمْرُو بْنُ قُرْظَةَ الاَْنْصاري ، فَاسْتَاءْذَنَالْحُسَيْنَ عليه السّلام ، فَاءَذِنَ لَهُ.

ترجمه : آنكه از صدمه جراحاتبر روي زمين افتاد و هنوزش رمقي در تن بود كه امام مؤ تمن بر بالين آن مؤمن ممتحن ، پياده قدم رنجه فرمود و حبيب بن مظاهر نيز در خدمت آن جناب بود. پس جناب ابي عبداللّه عليه السّلام به او فرمود: خداتو را رحمت كناد. آنگاه امام حسين عليه السّلام اين آيه را تلاوت فرمود: (فَمِنْهُمْ...((17) ؛ يعني كساني از مردمان هستند كه مدت زندگاني را به سر بردند و در راه خداشهادت را اختيار نمودند و بعضي ديگر در انتظارند و نعمتهاي الهي را تبديلنكردند. حبيب بن مظاهر نزديك مسلم بن عوسجه آمد گفت : اي مُسْلم بن عوسجه ! بر من دشوار است تو را به اين حال بر روي زمين ببينم ؛ اي مسلم ! بشارتباد تو را به بهشت عنبر سرشت . مسلم بن عوسجه در جواب او به آواز ضعيف گفت : خدا تو را بشارت دهاد به جنّت . حبيب گفت : اگر نه اين بود كه به يقين ميدانم من نيز به زودي به تو ملحق مي شوم ، البته دوست داشتم كه وصيت خود رابه من نمايي و آنچه كه در نظرت مهم است وصيّت كني . مسلم بن عوسجه گفت : وصيّت من به تو، خدمت به اين بزرگوار است - و اشاره به سوي امام عليهالسّلام نمود - كه در حضورش جهاد كن تا كشته شوي . حبيب بن مظاهر گفت : دلخوش دار كه به وسيله به جاآوردن اين كار، چشمت را روشن خواهم نمود. در اينلحظه روح پاك مسلم بن عوسجه به شاخسار جنان پرواز كرد. سپس عمرو بن قرظه (18) انصاري به قصد جانثاري از لشكرگاه شاه مظلومان با دل و جان ،

 

متن عربي : فَقاتَلَ قِتالَ الْمُشْتاقينَ إِلَي الْجَزاءِ وَبالَغَ في خِدْمَةِسُلْطانِ السَّماءِ حَتّي قَتَلَ جَمْعا كَثيرا مِنْ حِزْبِ ابْنِ زِيادٍ،وَجَمَعَ بَيْنَ سَدادٍ وَجِهادٍ. وَكانَ لا يَاءْتي إِلَي الْحُسَيْنِعليه السّلام سَهْمٌ إِلا اتَّقاهُ بِيَدِهِ وَلا سَيْفٌ إِلاّ تَلَقّاهُبِمُهْجَتِهِ. فَلَمْ يَكُنْ يَصِلُ إِلَي الْحُسَيْنِ عليه السّلام سُوءٌ،حَتّي اءُثْخِنَ بِالْجِراحِ. فَالْتَفَتَ إِلَي الْحُسَيْنِ عليه السّلاموَقالَ: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اءَوْفَيْتُ؟ قالَ: (نَعَمْ، اءَنْتَ؟اءَمامي فِي الْجَنَّةِ، فَاقْرَاءْ رَسُولَ اللّهِ صلّي اللّه عليه و آلهعَنِّي السَّلامَ وَاعْلَمْ اءَنّي فِي الاَْثَرِ(. فَقاتَلَ حَتّي قُتِلَرَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.

ترجمه : پس (عمرو( همچون شيرشكار در ميان گروهنابكار، در افتاد و مشتاقانه همچو عاشقان بي باك ، مردانه و چالاك ، بهاميد ثواب روز جزاء و به قصد خدمتگذاري سلطان سماء، يك و تنها، خويش را بهدرياي لشكر دشمن زد و جمعي از نيروهاي ابن زياد غدار را به دار البوارفرستاد. آن بزرگوار گاهي با تيغ زبان ، زيان آن گروه بي ايمان را منع مينمود و آنها را به نصايح مشفقانه موعظه مي فرمود و گاهي هم به كار جنگمشغول بود و هيچ تيري به جانب امام عليه السّلام پرتاب نمي شد مگر اينكه آنتير را به دست خود مي گرفت و هيچ شمشيري به سوي امام فرود نمي آورد مگرآكه به تن و جان خويش آن را مي خريد و تا جان در بدن داشت خود را سپربلاگردان امام مظلومان سيدالشهداء وارد نگرديد تا آنكه از كثرت جراحات ،ضعف بدن آن بزرگوار مستولي گرديد. پس نگاه مشتاقانه اي به جانب امام حسينعليه السّلام نمود و عرضه داشت : يابن رسول الله ! آيا خدمت من قبول و وفايبه عهد خويش ، مقبول درگاه است ؟ امام حسين عليه السّلام به منطق صواب درجواب او، بلي فرمود و او را مژده به بهشت داد و فرمود: فرداي قيامت چون بهسوي من شتابي ، و بدان كه من نيز در دنبال تو روانم و به زودي به نزد شمامي آيم.

 

متن عربي : ثُمَّ بَرَزَ جَوْنٌ مَوْلي اءَبي ذَرٍّ، وَكانَعَبْدا اءَسْودَ. فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام : (اءَنْتَ فيإِذْنٍ مِنّي ، فَإِنَّما تَبَعْتَنا طَلَبا لِلْعافيَةِ، فَلا تَبْتَلْبِطَريقِنا. فَقالَ: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اءَنَا فِي الرَّخاءِاءَلْحَسُ قِصاعَكُمْ وَفِي الشِّدَّةِ اءَخْذُلُكُمْ. وَاللّهِ إِنَّ ريحيلَمُنَتْنٌ وَإِنَّ حَسَبي لَلَئيمٌ وَلَوْني لاََسْوَدُ، فَتَنَفَّسْعَلَيَّ بِالْجَنَّةِ، فَيَطيبَ ريحي وَيَشْرُفَ حَسَبي وَيَبيضّ وَجْهي ،لا وَاللّهِ لا اءُفارِقُكُمْ حَتّي يَخْتَلِطَ هذَا الدَّمُ الاَْسْوَدُمَعَ دِمائِكُمْ. ثُمَّ قاتَلَ حَتّي قُتِلَ، رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. ثُمَّ بَرَزَ عَمْرُ بْنُ خالِدٍ الصَّيْداوي ، فَقالَ لِلْحُسَيْنِ: يااءَبا عَبْدِ اللّهِ، جُعِلْتُ فِداكَ قَدْ هَمَمْتُ اءَنْ اءَلْحَقَبِاءَصْحابِكَ، وَكَرِهْتُ اءَنْ اءَتَخَلَّفَ فَاءَراكَ وَحيدا فَريدابَيْنَ اءَهْلِكَ قَتيلاً. فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام :

ترجمه : عمرو بن قرظه جنگ را ادامه داد تا اينكه شربت شهادت سركشيد و به سراي ديگرپركشيد. پس از او، (جون ( مولاي ابوذر كه غلامي سياه بود شرفياب حضورسيّدالشهدا گرديد و اذن جهاد طلبيد. آن حضرت فرمود: به هر جا كه خواهي برو؛زيرا تو با ما آمده اي براي طلب عافيت ، چون قدم در ميدان جنگ نهادي حالادر راه ما خود را در آتش بلا ميفكن . (جون ( عرض نمود: يَابْنَ رَسُولِاللّهِ! من در زمان خوشي و هنگام آسايش ، كاسه ليس خوان نعمتت بودم اكنونكه هنگام سختي و دشواري است چگونه توانم شما را تنها گذاشته و بروم ؟! بهخدا سوگند كه رايحه من بد و حَسَبم پست و رنگم سياه است ، اينكه بر من منّتگذار تا من نيز اهل بهشت شوم و رايحه ام نيكو و جسمم شريف و روي من همسفيد گردد. به خدا كه هرگز از خدمت شما جدا نشوم تا آنكه اين خون سياه خودرا با خونهاي شما مخلوط نسازم . سپس همچون نهنگ خود را به درياي لشكر زد وجنگ نمايان بود كه تا به امتياز خاص شهادت ممتاز و مرغ روحش به ذُرْوهاَعْلي پرواز نمود. راوي گويد: پس از آن ، عمروبن خالد صيداوي قصد جانباختن كرد و خواست كه مردانه به ميدان محاربه مبادرت نمايد. پس به خدمتسيّدالشهداء آمد عرض نمود: يا اباعبداللّه ، جانم به فدايت باد! همّت بر آنگماشته ام كه به اصحاب حضرتت ملحق گردم و مرا ناگوار است كه زنده باشم وتو را تنها و بي كس ببينم يا آنكه در حضور اهل بيت ، شما را مقتول مشاهدهنمايم .

 

متن عربي : (تَقَدَّمْ فَإِنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ ساعَةٍ(. فَتَقَدَّمَ فَقاتَلَ حَتّي قُتِلَ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. قالَ الرّاوي : وَجاءَ حَنْظَلَةُ بْنُ سَعْدِ الشَّبامي ، فَوَقَفَ بَيْنَ يَدَيِالْحُسَيْنِ عليه السّلام يَقيهِ السِّهامَ وَالسُّيُوفَ وَالرِّماحَبِوَجْهِهِ وَنَحْرِهِ. وَاءَخَذَ يُنادي : يا قَوْمِ إِنّي اءَخافُعَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الاَْحْزابِ مِثْلَ دَاءْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعادٍوَثَمُودَ وَالَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ، وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْمالِلْعِبادِ. وَيا قَوْمِ إِنّي اءَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمَالتَّنادِ، يَوْمَ تَولُّونَ مُدْبِرينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْعاصِمٍ، يا قَوْمِ لا تَقْتُلُ حُسَيْنا فَيَسْحِتُكُمُ اللّهُ بِعَذابٍوَقَدْ خابَ مَنِ افْتَري . ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَي الْحُسَيْنِ عليهالسّلام وَقالَ: اءَفَلا نَرُوحُ إِلي رَبِّنا وَنَلْحَقُ بِاءَصْحابِنا؟

ترجمه : حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام به او فرمود: قدم به ميدان بِنِه كهما نيز پس از ساعتي ديگر، به شما ملحق خواهيم شد. پس آن مخلص پاك دين درمقابل لشكر كين ، آمد و جهاد نمود تا گوي شهادت ربود. رِضْوانُ اللّهِعَلَيْهِ. راوي گويد: حنظله بن اسعد شامي - رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ - درمقابل نور ديده رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و قرَّة العين بتول ،بايستاد و هر چه تير و نيزه و شمشير به سوي آن حضرت مي آمد، صورت و گردنخود را در مقابل باز مي داشت و آنها را به دل و جان در راه حسين عليهالسّلام خريدار بود و به آواز بلند فرياد مي زد و آيات قرآن را تلاوت مينمود:(... يا قَوْمِ إِنّي ...((19) ؛ اي قوم من ! بر شما مي ترسم از روزيهمانند روزهاي امت هاي پيشين چون قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد ازايشان بودند و كافر شدند، خداي تعالي عذاب بر شما نازل كند (همانطور كه برآنها نازل كرده بود) و خداي متعال اراده ظلم در حق بندگان خود ندارد؛ ايگروه ! مي ترسم بر شما از عذاب روز قيامت ، و آن روزي است كه روي ميگردانيد و فرار مي كنيد اما بجز خداي تعالي پناهگاه و حفظ كننده اي برايخود نخواهيد ديد.( اي مردم ! حسين را به شهادت نرسانيد كه خداي متعال شمارا هلاك خواهد نمود و از رحمت خدا نوميد خواهد شد آن كسي كه به خدا افتراببندد.

 

متن عربي : فَقالَ لَهُ: بَلي رُحْ إِلي ما هُوَ خَيْرٌ لَكَ مِنَالدُّنْيا وَما فيها وَإِلي مُلْكٍ لا يَبْلي (. فَتَقَدَّمَ، فَقاتَلَقِتالَ الاَْبْطالِ، وَصَبَرَ عَلَي احْتِمالِ الاَْهْوالِ، حَتّي قُتِلَ،رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. قالَ: وَحَضَرَتْ صَلاةُ الظُّهْرِ، فَاءَمَرَالْحُسَيْنُ عليه السّلام زُهَيْرا بْنَ الْقَيْنِ وَسَعيدا بْنَ عَبْدِاللّهِ الْحَنَفيّ اءَنْ يَتَقَدَّما اءَمامَهُ بِنِصْفِ مَنْ تَخَلَّفَمَعَهُ، ثُمَّ صَلّي بِهِمْ صَلاةَ الْخَوْفِ. فَوَصَلَ إِلَي الْحُسَيْنِعليه السّلام سَهْمٌ، فَتَقَدَّمَ سَعيدٌ بْنُ عَبْدِ اللّهِ الْحَنَفِيّ،وَوَقَفَ يَقيهِ بَنْفْسِهِ ما زالَ، وَلا تَخَطّي حَتّي سَقَطَ إِلَيالاَْرْضِ وَهُوَ يَقُولُ: اءَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ لَعْنَ عادٍ وَثَمُودَ. اءَللّهُمَّ اءَبْلِغْ نَبِيَّكَ عَنِّي السَّلامَ، وَاءَبْلِغْهُ مالَقيتُ مِنْ اءَلَمِ الْجِراحِ، فَإِنّي اءَرَدْتُ ثَوابَكَ في نُصْرَةِذُرِّيَّةِ نَبِيِّكَ.

ترجمه : پس از موعظه ، ملتفت كعبه مراد و امامعِباد، گرديد وعرض نمود: آيا وقت آن نشده كه به سوي پروردگار خود رويم و بهبرادران خويش ملحق شويم ؟ سيّدالشهداء عليه السّلام در جواب آن يار باوفا، فرمود: بلي ، برو به سوي آنچه كه از دنيا ومافيها براي تو بهتراست وبه سوي سلطنت آخرت كه هرگز آن را زوال و نابودي نباشد. پس حنظلة بن اسعدچون شير شكار، قدم در مِضْمار كارزار نهاد و جنگ پهلوانان را پيشنهاد خاطرههاي سعادتمند خود ساخت و شكيبايي را بر ترسهاي بلا، شعار خويش نمود تاآنكه به دست فرقه اَشْقِيا به شهادت نائل آمد. برگزاري نماز ظهر عاشوراراوي گويد: وقت نماز ظهر رسيد، حضرت امام عليه السّلام زُهير بن قين وسعيدبن عبداللّه حنفي را به فرمان خاص ، عزّ اختصاص داد كه در پيش روي آنكعبه مقصود عالميان به عنوان جانبازي بايستند و آنگاه امام حسين عليهالسّلام با جمعي از ياران باقيمانده خود نماز خوف را خواندند، در اين حال ،تيري از جانب اهل وَبال به سوي فرزند ساقي آب زُلال ، آمد. سعيدبنعبداللّه قدم جانبازي پيش نهاد و آن تير بلا را به دل و جان بر تن خود قبولنمود. به همين منوال پاي مردانگي استوار شد و قدم ازقدم بر نمي داشت تاخود هدف آنچه جراحات به سوي آن حضرت رسيده بود، گرديد و از بسياري زخم هاكه بر بدن آن عاشق باوفاء، وارد شده بود، بر روي زمين غلطيد و در آن حال ميگفت : خدايا! اين گروه بي حيا را، لعنت كن چون قوم عاد و ثمود.

 

متن عربي : ثُمَّ قَضي نَحْبَهُ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ، فَوُجِدَ بِهِ ثَلاثَةَعَشَرَ سَهْما سِوي ما بِهِ مِنْ ضَرْبِ السُّيُوفِ وَطَعْنِ الرِّماحِ. قالَ الرّاوي : وَتَقَدَّمَ سُوَيْدٌ بْنُ عَمْرو بْنِ اءَبِي الْمُطاعِ،وَكانَ شَريفاً كَثيرَ الصَّلاةِ، فَقاتَلَ قِتَالَ الاَْسَدِ الْباسِلِ،وَبالَغَ فِي الصَّبْرِ عَلَي الْخَطَبِ النّازِلِ، حَتّي سَقَطَ بَيْنَالْقَتْلي وَقَدْ اءُثْخِنَ بِالْجِر احِ، ولَمْ يَزَلْ كَذلِكَ وَلَيْسَبِهِ حِراكٌ حَتّي سَمِعَهُمْ يَقُولُونَ: قُتِلَ الْحُسَيْنُ، فَتَحامَلَوَاءَخْرَجَ مِنْ خُفِّهِ سِكّينا، وَجَعَلَ يُقاتِلُهُمْ بِها حَتّيقُتِلَ، رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. قالَ: وَجَعَلَ اءَصْحابُ الْحُسَيْنِعليه السّلام يُسارِعُونَ إِلَي الْقَتْلِ بَيْنَ يَدَيْهِ، وَكانُوا كَماقيلَ: 1 - قَوْمٌ إِذا نُودُوا لِدَفْعِ مُلِمَّةٍ وَالْخَيْلُ بَيْنَمُدَعِّسٍ وَمُكَرْدِسٍ

ترجمه : خدايا! سلام مرا به پيغمبر وَدُودِ خود،برسان و آنچه كه از درد زخم ها بر من رسيده ، ايشان را آگاه ساز؛ زيرا قصد ونيّت من ، ياري ذُرّيه پيغمبر تو بود تا به ثوابهاي تو نائل گردم . اينكلمات را بگفت و جان به جان آفرين تسليم نمود. راوي گويد: (سويد بن عمرو بنابي مطاع ( خريدار متاع جانبازي گرديد و به قدم شجاعت راه كعبه شهادتپيمود و او مردي شريف بود و نماز بسيار مي خواند - پس مانند شير خشمناك درميان آن روباه صفتان ناپاك ، درافتاد و جنگ مردانه نمود و پيه صبوري برتحمّل صدمات وارده از گروه بي دين ، گوي سعادت ربود. تا آنكه از جهت ضعف وسستي كه از زخم هاي بي شمار بربدن آن شجاع نامدار رسيده بود در ميان كشتهشدگان بر زمين افتاد و به همين منوال بود و قدرت بر هيچ حركتي نداشت تازماني كه شنيد مردم همي گفتند: حسين مقتول اَشْقيا گشت . پس با همان حالناتواني ، با مشقت بسيار بر آن گروه نابكار، حمله آورد و از ميان كفش خويشكاردي را بيرون آورد و با آن حربه بالشكر كوفه ، قتال نمود تا به درجهشهادت مفتخر گشت . راوي گويد: يكايك ياران و جان نثاران آن امام مظلومان ،در حضورش به سوي مرگ شتابان مي دويدند ؛ چنانكه شاعر در وصف حال ايشان گفته : 1 - يعني ياران باوفاي سيّدالشهداء عليه السّلام كساني اند كه وقتي كسيآنها را به ياري طلبد، دفع سختي دشمن از او نمايند.

 

متن عربي : 1 - لُبِسُوا الْقُلُوبَ عَلَي الدُّرُوعِ كَاءَنَّهُمْ يَتَهافَتُونَ إِليذِهَابٍ الاَْنْفُسِ فَلَمّا لَمْ يَبْقَ مَعَهُ سِوي اءَهْلِ بَيْتِهِ،خَرَجَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليه السّلام - وَكانَ مَنْ اءَصْبَحِالنّاسِ وَجْهاً [وَاءَحْسَنِهِمْ خُلْقا]- فَاسْتَاءْذَنَ اءَباهُ فِيالْقِتالِ، فَاءَذِنَ لَهُ. ثُمَّ نَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيسٍ مِنْهُ،وَاءَرْخي عليه السّلام عَيْنَيْهُ وَبَكي . ثُمَّ قالَ: (اءَللّهُمَّاشْهَدْ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلامٌ اءَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاوَخُلُقا وَمَنْطِقا بِرَسُولِكَ صلّي اللّه عليه و آله ، وَكُنّا إِذَااشْتَقْنا إِلي نَبِيِّكَ نَظَرْنا إِلَيْهِ(. فَصاحَ وَقالَ: (يابْنَسَعْدٍ قَطَعَ اللّهُ رَحِمَكَ كَما قَطَعْتَ رَحِمي (. فَتَقَدَّمَ عليهالسّلام نَحْوَ الْقَوْمِ، فَقاتَلَ قِتالاً شَديدا وَقَتَلَ جَمْعاكَثيرا.

ترجمه : 1 - در حالتي كه لشكر دشمن دو فرقه باشند، فرقه اي با نيزههاي افراشته روي آورند و فرقه اي ديگر صف آراسته شده بيايند، آن يارانباوفا بدون هيچ واهمه و خوف ، دلهاي قوي را چو آهن گويا كه بر روي زره ميپوشند، و مانند پروانه ، خود را بر آتش بلا مي افكنند و در دادن جانهايخويش بي اختيارند. خلاصه ، چون همه ياران و اصحاب امام شربت شهادت نوشيدند ومقتول اَشْقيا گشتند و كسي از اصحاب باقي نماند مگر اهل بيت و خويشان آنحضرت ، پس فرزند دلبند امام مستمند و نوجوان رشيد آن مظلوم وحيد كه نامناميش علي بن الحسين بود و در صباحت منظرگوي سبقت از همه خلق ربوده و درزمانه بي عديل و بي نظير بود، اذن جهاد از پدر بزرگوار درخواست نمود، پدرنيز اذنش بداد؛ پس نظر حسرت و ماءيوسي به سوي جوان خود نمود و سيلاب اشك ازديدگان فرو ريخت و گفت : پروردگارا! بر اين گروه شاهد باش كه جواني به جنگآنان مي رود كه شبيه ترين مردم است در خلقت ظاهري واخلاص باطني و سخنسرايي به پيامبر تو و ما هرگاه مشتاق ديدار پيغمبر تو مي شديم ، به سوي اينجوان نظر مي نموديم ، سپس صيحه اي كشيد و به آواز بلند فرمود: اي ابن سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع كردي . جهاد و شهادت حضرت علياكبر عليه السّلام آن شبيه رسول ، قدم شجاعت در ميدان سعادت نهاد و با آنگروه بي باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانيد و نونهال بوستانامامت جنگي كرد به غايت سخت و جمعي كثير از آن اَشْقياء

 

متن عربي : ثُمَّرَجَعَ إِلي اءَبيهِ وَقالَ: يا اءَبَتِ، اءَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَني ،وَثِقْلُ الْحَديدِ قَدْ اءَجْهَدَني ، فَهَلْ إِلي شَرْبَةٍ مِنْ الْماءِسَبيلٌ؟ فَبَكَي الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَقالَ: (واغَوْثاهُ، يا بُنَيَّقاتِلْ قَليلاً، فَما اءَسْرَعَ ما تَلْقي جَدَّكَ مُحَمَّدا عليه السّلام، فَيَسْقيكَ بِكَاءْسِهِ الاَْوْفي شَرْبَةً لا تَظْمَاءُ بَعْدَهااءَبَدا(. فَرَجَعَ عليه السّلام إِلي مَوْقِفِ النِّزالِ، وَقاتَلَاءَعْظَمَ الْقِتالِ، فَرَماهُ مُنْقِذُ بْنُ مُرَّةِ الْعَبْدي بِسَهْمٍفَصَرَعَهُ، فَنادي : يا اءَبَتاهُ عَلَيْكَ مِنِّي السَّلامُ، هذا جَدّييَقْرَؤُكَ السَّلامُ وَيَقُولُ لَكَ: عَجِّلِ الْقُدُومَ عَلَيْنا، ثُمَّشَهَقَ شَهْقَةً فَماتَ. فَجاءَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام حَتّي وَقَفَعَلَيْهِ، وَوَضَعَ خَدَّهُ عَلي خَدِّهِ وَقالَ: (قَتَلَ اللّهُ قَوْماقَتَلُوكَ، ما اءَجْراءَهُمْ عَلَي اللّهِ وَعَلَي انْتِهاكِ حُرْمَةِرَسُولِ اللّهِ صلّي اللّه عليه و آله ، عَلَي الدُّنْيا بَعْدَكَالْعَفاءُ

ترجمه : نگونبخت را به خاك هلاك انداخت . سپس به خدمتپدربزرگوار آمد و گفت : اي پدر! تشنگي مرا كشت و سنگيني اسلحه آهنين مرا بهتَعَب افكند، آيا راهي به سوي حصول شربتي از آب هست ؟ حضرت سيّدالشهداءعليه السّلام هم به گريه افتاد و فرياد وا غَوْثاهُ برآورد و فرمود: ايفرزند عزيزم ! اندكي ديگر به كار جنگ باش كه به زودي جدّت حضرت محمد صلّياللّه عليه و آله را ملاقات خواهي نمود و ايشان از جام سرشار كوثر شربتي بهتو خواهد داد كه پس از آن هرگز روي تشنگي نبيني و احساس عطش ننمايي . حضرتعلي اكبر به سوي ميدان برگشت و جنگي عظيم نمود كه بالاتر از آن تصوّرنتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال (مُنْقذ بن مُرّه عبدي ( تيري بهجانب آن فرزند رشيد سيّدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تير بر روي زمينافتاد و فرياد برآورد: (يا اَبَتاهُ! عَلَيْكَ...(؛ يعني پدر جان ، سلام منبر تو باد! اينك جدّم رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله است كه به تو سلاممي رساند و مي فرمايد: زود به نزد ما بيا. علي اكبر اين بگفت و فرياد زد وجان برجان آفرين تسليم نمود. چون آن جوان اين دنياي فاني را مشتاقانه وداعنمود، حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام بر بالين ايشان آمد وگونه صورت خود رابرگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كساني را كه تو را كشتند، چهبسيار جراءت و گستاخي نمودند برخداي متعال و بر شكستن حرمت رسول خدا صلّياللّه عليه و آله ، (عَلَي الدُّنيا بَعْدَكَ الْعَفا(؛ پس از تو، خاك برسر اين دنيا!

 

متن عربي : قالَ الرّاوي : وَخَرَجَتْ زَيْنَبُ إِبْنَةُعَلِيٍّ تُنادي : يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ، وَجاءَتْ فَاءَكَبَّتْعَلَيْهِ. فَجاءَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام فَاءَخَذَها وَرَدَّها إِلَيالنِّساءِ. ثُمَّ جَعَلَ اءَهْلُ بَيْتِهِ يَخْرُجُ مِنْهُمُ الرَّجُلُبَعْدَ الرَّجُلِ، حَتّي قَتَلَ الْقَوْمُ مِنْهُمْ جَماعَةً، فَصَاحَالْحُسَيْنُ عليه السّلام في تِلْكَ الْحالِ: صَبْرا يا بَني عُمُومَتي ،صَبْرا يا اءَهْلَ بَيْتي صَبْرا، فَوَاللّهِ لا رَاءَيْتُمْ هَوانا بَعْدَهذَا الْيَوْمِ اءَبَدا. قالَ الرّاوي : وَخَرَجَ غُلامٌ كَاءَنَّوَجْهَهُ شِقَّةَ قَمَرٍ، فَجَعَلَ يُقاتِلُ، فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَيْلٍالاَْزْدي عَلي رَاءْسِهِ، فَفَلَقَهُ، فَوَقَعَ الْغُلامُ لِوَجْهِهِوَصاحَ: يا عَمّاهُ. فَجَلَي الْحُسَيْنُ عليه السّلام كَما يَجْلِيالصَّقْرُ، وَشَدَّ شِدَّةَ لَيْثٍ اءُغْضِبَ، فَضَرَبَ ابْنَ فُضَيْلٍبِالسَّيْفِ، فَاتَّقاها بِساعِدِهِ فَاءَطَنَّها مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ،فَصاحَ صَيْحَةً سَمِعَهُ اءَهْلُ الْعَسْكَرِ، فَحَمَلَ اءَهْلُالْكُوفَةِ لِيَسْتَنْقِذُوهُ، فَوَطَاءَتْهُ الْخَيْلُ حَتّي هَلَكَ

. ترجمه : راوي گويد: در اين هنگام زينب خاتون صلّي اللّه عليه و آله از خيمهبيرون دويد در حالتي كه ندا مي كرد: يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ! پس آنمخدّره آمد و خود را بر روي بدن پاره پاره علي اكبر افكند، امام حسين عليهالسّلام تشريف آورد و خواهر را از روي جنازه علي اكبر بلند كرد به نزد زنانبرگردانيد. پس از آن يكايك مردان اهل بيت رسول اللّه صلّي اللّه عليه وآله يكي بعد از ديگري روانه ميدان گرديدند تا آنكه جماعتي از ايشان به دستآن بدكيشان به درجه رفيع شهادت رسيدند. پس حضرت سيدالشهداء عليه السّلامآواز به صيحه و فرياد بلند نمود و فرمود: اي عموزادگان من ! و اي اهل بيتمن ! صبوري و شكيبايي را شعار خود سازيد و متحمّل بار محنت ، باشيد؛ به خداسوگند كه پس از اين روز هرگز روي خواري به خود نخواهيد ديد. راوي گويد: دراين هنگام جواني بيرون خراميد كه در حُسن صورت و درخشندگي منظر به مثابهپاره ماه بود، با آن گروه بدخواه و بي دين ، به كار جنگ پرداخت . ابن فضيلاَزْدي مَيْشوم ضربتي بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او راشكافت و آن جوان ازمركب به صورت ، روي زمين افتاد و فرياد يا عَمّاهُ برآورد. پس امام عليهالسّلام مانند باز شكاري ، خود را به ميدان رسانيد و همچون شير خشمناك برآن لعين بي باك ، حمله نمود و با شمشير، ضربتي بر اَّن ناپاك ، فرود آورد وآن وَلَدُالزّنا بازوي خود را سپر شمشير امام عليه السّلام نموده و دستنحس اش از مِرْفق قطع گرديد و آن لعين فرياد بلندي برآورد كه همه لشكرفرياد او را شنيدند.

 

متن عربي : قالَ: وَانْجَلَتِ الْغَبْرَةُ،فَرَاءَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قائِما عَلي رَاءْسِ الْغُلامِوَهُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلِهِ، وَالْحُسَيْنُ عليه السّلام يَقُولُ: (بُعْدالِقَوْمٍ قَتَلُوكَ، وَمَنْ خَصَمَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيكَ جَدُّكَ(. ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللّهِ عَلي عَمِّكَ اءَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجيبُكَ،اءَوْ يُجيبُكَ فَلا يَنْفَعُكَ صَوْتُهُ، هذا يَوْمٌ وَاللّهِ كَثُرَواتِرُهُ وَقَلَّ ناصِرُهُ(. ثُمَّ حَمَلَ الْغُلامَ عَلي صَدْرِهِ حَتّياءَلْقاهُ بَيْنَ الْقَتْلي مِنْ اءَهْلِ بَيْتِهِ. قالَ الرّاوي : وَلَمّارَاءَي الْحُسَيْنُ عليه السّلام مَصارِعَ فِتْيانِهِ وَاءَحِبَّتِهِ،عَزَمَ عَلي لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ، وَنادي : (هَلْ مِنْ ذابٍّيَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُ اللّهَفينا؟ هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللّهَ بِإِغاثَتِنا؟ هَلْ مِنْ مُعينٍيَرْجُو ما عِنْدَ اللّهِ في إِعانَتِنا؟(. فَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُالنِّساءِ بِالْعَويلِ، فَتَقَدَّمَ إِلي

ترجمه : كوفيان بي دين بر اماممبين ، حمله آوردند تا آن لعين را از چنگال شير بيشه هيجا رها نمايند وليآن ملعون پايمال سُمّ اسبان گرديد و روح نحس اش به جانب نيران دويد. راويگويد: چون غبار فرو نشست ديدم كه حسين عليه السّلام بر بالاي سر آن جوانايستاده و او پاهاي خود را بر زمين مي ماليد و امام مي فرمود: از رحمت خدادور باشند آن گروهي كه تو را كشتند و آنان كه در روز قيامت جدّ و پدر تو باايشان دشمني خواهند نمود. سپس فرمود: به خدا قسم ! گران است بر عموي تو كهاو را بخواني و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد ديگردير شده و فايده اي نبخشد. به خدا قسم كه امروز آن روزي است كه خون ريزي درآن بسيار و فرياد رسي ، اندك است . سپس حضرت سيّدالشهداء عليه السّلامجنازه آن جوان را بر سينه خود گرفت و در ميان شهداي بني هاشم بر روي زمينقرار داد. راوي گويد: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود رامشاهده فرمود كه همه بر روي خاك افتاده اند و جان به جان آفرين سپرده اندتصميم عزم فرمود كه با نفس نفيس با گروه بد نهاد، جهاد نمايد و نداي بي كسيدر داد كه آيا كسي هست كه از حرم رسول پروردگار عالميان ، دفع شرّ ياغيان وظالمان نمايد؟ آيا خداپرستي هست كه در ياري ما اهل بيت از خداي متعالبترسد و ما را تنها نگذارد؟ آيا فريادرسي هست ك به فريادرسي ما اميد لقايپروردگار را داشته باشد؟ آيا اعانت كننده اي هست كه به واسطه ياري ما، بهما

 

متن عربي : بابِ الْخَيْمَةِ وَقالَ لِزَيْنَبَ: (ناوِليني وَلَدِيالصَّغير حَتّي اءُوَدِّعَهُ(. فَاءَخَذَهُ وَاءَوْمَاءَ إِلَيْهِلِيُقَبِّلَهُ، فَرَماهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ، فَوَقَعَ فينَحْرِهِ فَذَبَحَهُ. فَقالَ لِزَيْنَبَ: (خُذيهِ(. ثُمَّ تَلْقَي الدَّمَبِكَفَّيْهِ حَتّي إِمْتَلاََتا، وَرَمي بِالدَّمِ نَحْوَ السَّماءِوَقالَ: (هَوِّنْ عَلَيَّ ما نَزَلَ بي ، إِنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ(. قالَالْباقِرُ عليه السّلام : (فَلَمْ يَسْقُطْ مِنْ ذلِكَ الدَّمِ قَطْرَةٌإِلَي الاَْرْضِ!(. قالَ الرّاوي : وَاشْتَدَّ الْعَطَشُ بِالْحُسَيْنِعليه السّلام ، فَرَكَبَ الْمُسَنّاةُ يُرِيدُ الْفُراتَ، وَالْعَبّاسُاءَخُوهُ بَيْنَ يَدَيْهِ، فَاعْتَرَضَتْهُما خَيْلُ ابْنُ سَعْدٍ. فَرَميرَجُلٌ مِنْ بَنِي دَارِمِ الْحُسَيْنَ عليه السّلام بِسَهْمٍفَاءَثْبَتَهُ في حَنَكِهِ الشَّريفِ. فَانْتَزَعَ صَلَواتُ اللّهِعَلَيْهِ السَّهْمَ وَبَسَطَ يَدَيْهِ تَحْتَ حَنَكِهِ حَتّي امْتَلاََتْ راحَتاهُ مِنَ الدَّمِ، ثُمَّ رَمي بِهِ وَقالَ:

ترجمه : اميدوار شود بهثوابها و اجري كه در نزد خداي تعالي موجود است ؟ شهادت حضرت علي اصغر پسزنان حرم و دختران محترم رسول اكرم صداها به ناله و گريه بلند نمودند. آنحضرت با دل پر از حسرت ، به سوي خيمه رجعت نمود و زينب خاتون عليهاالسّلامرا فرمود كه فرزند دلبند صغير مرا بياور تا با او وداع نمايم و چون او راآورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همين كه خواست از راه راءفت و كمالمرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن كاهل اسدي پليد - لَعَنَهُ اللّهُ - ازخدا حيا ننمود تيري به جانب آن نوگل بوستان احمدي انداخت كه تير به گلوينازك آن طفل معصوم اصابت نمود به طوري كه گويا گلو را ذبح نمايند، گوش تاگوش پاره نمود. پس آن حضرت با كمال غم و حسرت ، به زينب خاتون ، فرمود: اينطفل را بگير؛ پس امام عليه السّلام هر دو دست را در زير گلوي طفل گرفت چونپر از خون شد به سوي آسمان پاشيد، آنگاه فرمود: آنچه كه بر من اين مصائبرا آسان مي نمايد آن است كه اين مصيبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل ميگردد. امام باقر عليه السّلام فرمود: از آن خون طفل معصوم كه امام عليهالسّلام به آسمان پاشيد، حتي يك قطره هم روي زمين نيفتاد! راوي گويد: تشنگيبر امام شهيد به غايت شديد گرديد، آنحضرت خود را به بلندي مُشْرف بر فراترساند تا داخل فرات گردد، در آن حال برادر آن امام ناس جناب ابوالفضلالعباس ، در پيش روي آنحضرت حركت مي كرد. در اين هنگام لشكر ابن سعد تبهكارسر راه بر فرزند احمد مختار، گرفتند

 

متن عربي : (اءَللّهُمَّ إِنّياءَشْكُو إِلَيْكَ ما يَفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ(. ثُمَّاقْتَطَعُوا الْعَبّاسَ عَنْهُ، وَاءَحاطُوا بِهِ مِنْ كُلِّ جانِبٍوَمَكانٍ، حِتّي قَتَلُوهُ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ، فَبَكَي الْحُسَيْنُعليه السّلام بُكاءً شَديدا، وَفي ذلِكَ يَقُولُ الشّاعِرُ: اءَحَقُّالنّاسِ اءَنْ يُبْكي عَلَيْهِ فَتي اءَبْكَي الْحُسَيْنَ بِكَرْبَلاءِاءَخُوهُ وَابْنُ والِدِهِ عَلِيٍّ اءَبُو الْفَضْلِ الْمُضَرَّجُبِالدِّماءِ وَمَنْ واساهُ لا يَثْنيهِ شَيْءٌ وَجادَلَهُ عَلي عَطَشٍبِماءٍ قالَ الرّاوي : ثُمَّ اءَنَّ الْحُسَيْنَ عليه السّلام دَعَاالنّاسَ إِلَي الْبِرازِ، فَلَمْ يَزَلْ يَقْتُلُ كُلَّ مَنْ بَرَزَإِلَيْهِ، حَتّي قَتَلَ مَقْتَلَةً عَظيمَةً، وَهُوَ في ذلِكَ يَقُولُ: اءلْقَتْلُ اءَوْلي مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَالعارُ اولي من دُخُولِ النارِ(

ترجمه : مردي از قبيله (بني دارم ( تيري به جانب جناب سيّدالشهداء عليهالسّلام انداخت كه آن تير در زير چانه شريف آن شهيد راه دين حنيف محكمبنشست . پس تير رابيرون كشيد و هر دو دست مبارك را در زير چانه مجروح نگاهداشت و چون پر از خون شد، به سوي آسمان انداخت و اين مناجات را به درگاهقاضي الحاجات ، مَرْهَم دل مجروح ساخت كه الها! به سوي تو شكايت مي آورم ازآنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پيغمبرت به جا مي آورند. شهادت حضرتعباس عليه السّلام پس از آن ، شجاع محكم اساس برادرش عبّاس را از او جدانمودند كه آن روباهان در ميان آن دو فرزند اسداللّه الغالب ، حايل شدند واز هر جانب بر دور جناب ابوالفضل عليه السّلام گردآمدند و ايشان را احاطهنمودند تا آنكه آن كافران غدّار فرزند حيدر كرّار، عباس نامدار را مقتول وقرة العين بتول را در مصيبت برادر، ملول نمودند. امام حسين عليه السّلام درشهادت برادر با جان برابر خود، دُرّهاي سيلاب اشك چو رود جيحون از ديدهبيرون ريخت ، و گريه شديد در عزاي آن مظلوم وحيد، نمود.(20) راوي گويد: امام عليه السّلام پس از شهادت برادر گرامي ، آن منافقان را به ميدان جدال وقتال طلبيد و هر كس از آن روباه صفتان اَشرار در مقابل فرزند اسداللّهحيدر كَرّار، مي آمد، امام اَبرار به ضربت شمشير آتشبار، او را به بِئْسَالقرار، مي فرستاد تا آنكه از اجساد پليد آن كُفّار، مقتول عظيمي در ميدانجنگ فراهم آمد ودر آن حال حضرت بدين مقال گويابود: (اَلْمَوْتُ...((21)

 

متنعربي : قالَ بَعْضُ الرُّواةِ: وَاللّهِ ما رَاءَيْتُ مَكْثُورا قَطُّقَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَاءَهْلُ بَيْتِهِ وَاءَصْحابُهُ اءَرْبَطَ جَاءْشامِنْهُ، وَإِنَّ الرِّجالَ كانَتْ لَتَشِدُّ عَلَيْهِ فَيَشِدُ عَلَيْهابِسَيْفِةِ فَتَنْكَشِفُ عَنْهُ انْكِشافَ الْمِعْزي اذا شَدَّ فيهَاالذَّئْبُ. وَلَقَدْ كانَ يَحْمِلُ فيْهِمْ، وَ قَدْ تَكَمَّلُوا ثَلاثينَاءَلْفا، فَيُهْزَمُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ كَاءَنَّهُمُ الْجَرادُالْمُنْتَشِرُ، ثُمَّ يَرْجِعُ إِلي مَرْكَزِهِ وَ هُوَ يَقُولُ: (لاحَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِااللّهِ الْعَلِي الْعَظيمِ(. قالَ الرّاوي: وَلَمْ يَزَلْ عَلَيْهِالْسلام يُقاتِلُهُمْ حَتّي حالُوا بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَحْلِهِ. فَصاحَ بِهِمْ: (وَيْحَكُمْ يا شيعزةَ آل اءبي سُفْيانَ،إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينُ وَُكْنُتْم لا تَخافُونَ الْمَعادِ فَكُونُوااءحْرارا في دُنْياكُمْ هذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلي اءَحْسابِكُمْ إِنْكُنتُمْ عَرَبا كَما تَزْعُمُونَ

ترجمه : خلاصه ، بعضي از راويان اخباردر بيان شجاعت آن فرزند حيدر كرار، تعجب خود را چنين اظهار نموده اند كه بهخدا سوگند، هرگز نديدم كسي را كه دچار لشكر بسيار گرديده و دشمنان بي شماراو را در ميان احاطه نموده باشند با آنكه فرزندان و اهل بيت و اصحاب اوشربت مرگ نوشيده و به دست دشمنن مقتول گرديده باشند كه قوي دل تر باشد ازحسين بن علي عليه السلام . در اين حال بود كه مردان كارزار بر آن جناب حملهآوردند، پس آن حضرت نيز با شمشير تيز به آنها حمله نمود، چنان حمله اي كهاز ضربت شمشير آتشبارش بر روي هم مي ريختند و صف ها را مي شكافتند مانندآنكه گرگي بي باك در ميان گله بزها، به خشمناكي در افتد و حمله بر آنمنافقان سنگدل ، آورد هنگامي كه سي هزار نامرد به عدد كامل بودند از پيشروي آن حضرت ، مانند انبوه ملخ ‌ها فرار را بر قرار اختيار مي نمودند. سپسآن امام بي يار در مركز خونين قرار گرفت و فرمود: لا حول و لا قوة الابالله (. امام ع همچنان با آنها جنگيد تا آنكه لشكر شيطان حايل گرديد درميان آن حضرت و حرم مطهر رسول پروردگار عالميان و نزديك به خيمه ها وسراپرده ها رسيدند، پس آن معدن غيرت الله ، فرياد بر گروه دين تباه ، زد كه : (ويحكم ...(؛ اي پيروان آل ابوسفيان ! اگر شما ر دين نيست و از عذاب روزقيامت ترس نداريد، پس در دنيا خود از جمله آزاد مردان باشيد. و رجوع بهحسب هاي خود نماييد چنانكه گمان داريد اگر شما از عرب هستيد.

 

متن عربي : قالَ فَناداهُ شِمْرُ: ما تَقُولُ يَابْنَ فاطِمَةَ قالَ: (اءَقُولُ: اءَنَا الَّذي اءُقاتِلُكُمْ وَ تُقاتِلُونَني وَ النَّساءُ لَيْسَعَلَيْهِنَّ جُناحُ فَاْمنَعُوا عُتاتَكُمْ وَ جُهّالَكُمْ وَ طُغاتَكُمْمِنَ التَّعَرُّضِ لِحَرَمي ما دُمْتُ حَيّا( فَقالَ شِمْرُ: لَعنَة اللّهلَكَ ذلِكَ يَابْنَ فاطِمَةَ وَ قَصَدُوهُ بِالْحَرْبِ فَجَعَلَ يَحْمِلُعَلَيْهِمْ وَ يَحْمِلُونَ عَلَيْهِ، وَ هُوَ مَعَ ذلِكَ يَطْلُبُ شَرْبَةًمِنْ ماءٍ فَلا يَجِدْي حَتّي أَصابَهُ اثْنَتانِ وَ سَبْعُونَ جِراحَةًفَوَقَفَ يَسْتَر يحُ ساعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتالِ فَبَيْنَماهُوَ واقِفُ إِذْ أَتاهُ حَجَرُ، فَوَقَعَ عَلي جَبْهَتِهِ فَأَخَذَالثَّوْبَ لِيَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ فَأَتاهُ سَهْمُ مَسْمُومُلَهُ ثَلاثَ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلي قَلْبِهِ، فَقالَ عَلَيهِالْسلام : (بِسْمِ اللّه وَ بِاللَّهِ وَ عَلي مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ ص ( ثُمَّرَفَعَ رَأُسَهُ اِ لَي السَّماءِ وَ قالَ: (اءَللّهُمَّ إِنَّك ز تَعْلَمُأَنَّهُمْ يَقْتُلُوَن رَجُلاً لَيْسَ عَلي وَجْهِ الاْ رْضِ إِبْنُبِنْتِ نَبِي غَيْرُهُ( ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ، فَأَخْرَجَهُ مِنُ وَراءِظَهْرِهِ، فَانْبَعَثَ الدَّمُ كَأَنَّهُ ميزابُ، فَضَعُفَ عَنِ الْقِتالِوَ وَقَفَ،

ترجمه : راوي گويد: شمر پليد فرياد زد كه اي فرزند فاطمه زهراعليه السّلام چه مي گويي ؟ امام عليه السّلام فرمود: مي گويم من با شما جنگدارم و شما با من جنگ داريد و زنان را گناهي نيست ، پس اين سر كشان وجاهلان و ياغيان خود را نگذاريد متعرض حرم من شوند مادامي كه من در حالحياتم شمر گفت : اين حاجت تو رواست اي پسر فاطمه ! پس آن جماعت بي دين همگيقصد امام مبين نمودند و آن فرزند اسدالله حمله برگروه اشقيا، نمود و آنانحمله به سوي آن مظلوم آوردند و در اين حال تقاضاي شربتي از آب از آن بيدينان بي باك نمود ولي ايده اي نبخشيد تا آنكه هفتاد و دو زخم بر بدن شريفشوارد گرديد. امام عليه السّلام ساعتي بايستاد كه استراحت نمايد و از صدمهقتال ، ضعف بر جنابش مستولي شده بود پس در همان حال كه آن حضرت ايستادهبود، سنگي از جانب دشمنان بر پيشاني مباركش اصابت نمود و خون جاري گشت ،امام جامع خود را گرفت كه خون را از پيشاني شريف پاك نمايد تيري سه شعبه بهجانب حضرت آمد و آن تير بر قلبش كه مخزن علم الهي بود نشست ! حضرت فرمود: (بسم الله ...( سپس مبارك به سوي آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! تو ميداني كه اين گروه مي كشند آن كسي را كه نيست بر روي زمين فرزند دخترپيغمبري به غير او. پس آن تير را گرفت و از پشت سر بيرون كشيد و خون مانندناودان از جاي آن جاري شد و آن جناب را توانايي بر قتال نمانده بود و ازكثرت

 

متن عربي : فَكُلّما أَتاهُ رَجُلُ انْصَرَفَ عَنْهُ، كَراهيةً أَنْيَلْقَي اللّه بِدَمِهِ حَتّي جاءَهُ رَجُلُ مِنْ كِنْدَةَ يُقالُ لَهُمالِكُ بْنُ الَّنسْرِ- لَعَنَهُ اللّهُ، فَشَتَمَ الْحُسَيْنَ ع وَضَرَبَهُ عَلي رأُسِهِ الشَّريفِ بِالسَّيْفِ، فَقَطَعَ اْلبُرْنُسَ وَوَصَل ز السَّيْفُ إِلي رَأْسِهِ وَ امْتَلاَ الْبُرْنُسُ دَماً. قالَالرّاوي فَاسْتَدْعَي الْحُسَيْنُ ع بِخِرْقَةٍ فَشَدَّ بِها رَأْسَهُ، وَاسْتَدْعَي بِقَلَنْسُوَةٍ فَلَبِسَها وَ اعْتَمَّ عَلَيْها فَلَبِثُواهُنَيْئَةً ثُمَّ عادُوا إِلَيْهِ وَ أَحاُطوا بِهِ. فَخَرَجَ عَبْدُ اللّهبْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلي ع - وَ هُوَ غُلامُ لَمْ يُراهِقْ مِنْ عِنْدِالنَّساءِ، فَشَدَّ حَتّي وَقَفَ إِلي جَنْبِ الْحُسَيْنِ ع ، فَلَحِقَتْهُزَيْنَبُ إِبْنَهُ عَلِي ع لِتَحْبِسَهُ، فَأَبي وَ امْتَنَعَ إِمْتِناعاًشَديداً وَ قالَ: وَ اللّهِ لا أُفارِقُ عَمّي ! فَأَهْوي (اءبَحْرُ) بْنُكَعْبٍ وَ قيلَ: حَرْمَلَةُ بْنُ الْكأ هِلِ - إِلَي الْحُسَيْنِ عبِالسَّيْفِ. فَقالَ لَهُ الْغُلامُ: وَيْلَكَ يَابْنَ الْخبيثَةِأَتَقْتُلُ عَمّي ؟!

ترجمه : زخمها و جراحات ، ضعيف و ناتوان گشته بود لذاقدرت جنگيدن را نداشت و هر كس نزديك ايشان مي آمد براي اينكه مبادا درقيامت با خدا ملاقات نمايد در حالي كه خون آن مظلوم برگردنش باشد، باز ميگشت و از آنجا دور مي شد تا آنكه مردي از طايفه (كنده ( آمد كه نام نحسشمالك بن يسر بود آن زنازاده چند ناسزا به زبان بريده جاري كرد و ضربت شمشيربر سر مباركش فرود آورد كه عمامه امام شكافته شد و عمامه اش از خون لبريزگشت . شهادت عبدالله بن حسن عليه السّلام راوي گويد: امام عليه السّلام ازاهل حرم دستمالي را طلب فرمود و سر مبارك را با آن محكم بست و كلاهي طلبيدكه عرب آن را (قلنسوه ( مي نامند و آن را هم بر فرق همايون نهاد و عمامه رابر روي آن پيچيد و ملبس به آن گرديد و بار ديگر عزم ميدان نمود پس لشكراندكي درنگ نمود، باز آن بي دينان بي شرم رجوع كردند و حضرت امام را احاطهنمودند و عبدالله فرزند امام حسن عليه السّلام كه طفلي نا بالغ بود از نزدزنان و از حرم امام انس و جان ، بيرون آمد و مي دويد تا در كنار عمويبزرگوار خود حسين مظلوم بايستاد زينب خود را به او رسانيد و خواست كه او رابه سوي حرم باز گرداند ولي آن طفل امتناع شديد نمود و گفت : به خدا قسم ! هرگز از عموي خويش جدايي اختيار نمي كنم و از او تنها نمي گذارم ! در اينهنگام ، (بحربن كعب ( يا بنابر قول ديگر (حرملة بن كاهل ( همين كه خواستشمشير بر امام عليه السّلام فرود آورد، عبدالله خطاب به او گفت : واي برتو! اي زنازاده بي حيا!

 

متن عربي : فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ، فَاتَّقاهاالْغُلامُ بِيَدِهِ، فَاءَطَنَّها الَي الْجِلْدِ فَاذا هِيمُعَلَّقَةُ. فَنادَي الْغُلامُ: يا عَمّاهُ! فَاءَخَذَهُ الْحُسَيْنُ ع فَضَمَّهُالَيهِ وَ قالَ: (يَابْنَ اءخي ، اصْبِرْ عَلي ما نَزَلَ بِكَ وَاحْتَسِبْفي ذلِكَ الْخَيْرَ، فَانَّ اللّهَ يُلْحِقُكَ بِآبائِكَ الصّالِحينَ.( قالَ: فَرَماهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ، فَذَبَحَهُ وَ هُوَ فيحِجْرِ عَمَّهِ الْحُسَيْنِ ع . ثُمَّ انَّ شِمْرَ بْنِ ذِي الْجَوْشَنِحَمَلَ عَلي فُسْطاطِ الحُسَيْنِ فَطَعَنَهُ بِالرُّمْحِ، ثُمَّ قالَ: عَلَيَّ بِالنّارِ اُحْرِقُهُ عَلي مَنْ فيهِ. فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ ع : (يَابْنَ ذِي الْجَوْشَنِ، اءَنْتَ الدّاعي بِالنّارِ لِتُحْرِقُ عَلياءَهْلي ، اءحْرَقَكَ اللّهُ بِالنّارِ(. وَ جاءَ شَبَثُ فَوَبَّخَهُ،فَاسْتَحيي وَانْصَرَفَ. قالَ الرّاوي : وَ قالَ الْحُسَيْنُ ع : ايتُونيبِثِوْبٍ لا يُرْغَبُ فيهِ اءجْعَلُهُ تَحْتَ ثيابي ، لِئَلا اءُجَرَّدَمِنْهُ(. فَاءتِي بِتُبّانٍ، فَقالَ: (لا، ذاكَ لِباسُ مَنْ ضُرِبَتْ

ترجمه : تو مي خواهي عمويم رابه قتل رساني ولي آن ولدالزنا بي حيا، از خدا ورسول پروا ننمود و شمشير را فرود آورد و آن كودك دستش را در پيش شمشير سپرساخت و دستش به پوست آويخت و فرياد وا امام بر آورد. حضرت امام او را گرفت وبر سينه خود چسانيد و فرمود: اي فرزند برادر! بر اين مصيبت شكيبايي نما وآن را در نزد خداي عزوجل به خير و ثواب احتساب دار كه خدا تو را به پدرگرامي ات ملحق خواهد فرمود: راوي گويد: در اين اثناء حرمله كاهل حرام زادهتيري به جانب آن امام زاده معصوم انداخت كه آن تير گلوي آن يتيم را كه درآغوش عموي بزرگوارش بود، بريد و او جان بر جان آفرين تسليم نمود پس از آنشمر پليد به خيمه هاي حرم مطهر حمله نمود نيزه خود را به خيمه ها فرو برد وگفت : آتش بياوريد تا خيمه ها را با هر كس كه در آن است به شعله آتشسوزانم آن معدن غيرت الله ، حضرت امام فرمود: اي پسر ذي الجوشن ! ايا تو ميگويي آتش آورند كه خيمه ها را بر سر اهل بيت من بسوزاني ، خدا تو را بهآتش دوزخ بسوزاند. در اين هنگام (شبث ( پليد آمد و آن شمر عنيد را از اينكار سرزنش نمود كه آن سگ بي حيا اظهار شرم نموده بر گشت . راوي گويد: امامبه اهل بيت خود فرمود: جامه كهنه اي براي من بياوريد كه كسي در آن رغبتنكند، مي خواهم آن جامه را در زير لباسهايم بپوشم تا اينكه دشمنان بدنم رابرهنه نسازند.

 

متن عربي : عَلَيْهِ الذِّلَّةُ(. فَاءَخَذَ ثْوبا خَلِقا،فَخَرَقَهُ وَ جَعَلَهُ تُحْتَ ثِيابِهِ، فَلَمّا قُتِلَ ع جَرَّدُوهُمِنْهُ عليه السلام . ثُمَّ اسْتَدعي ع بِسَراويلَ مِنْ حَبَرَةٍ،فَفَرَزَها وَ لَبَسَها، وَ اِنَّما فَرَزَها لِئَلا يَسْلُبَها، فَلَماقُتِلَ سَلَبَها بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ - لعنه الله - وَ تَرَكَ الْحُسَيْنَ عمُجَرَّدا، فَكانَتْ يَدا بَحْرٍ بَعْدَ ذلِكَ تَيْبَسانِ فِي الصَّيْفِكَاءَنَهُما عُودانِ يابِسانِ وَ تَتَرَطّبانِ فِي الشِّتاءِ فَتَنْضَحانِقَيْحا وَ دَما الي اءَنْ اءَهْلَكَهُ اللّهُ تعالي . قالَ: وَ لَمّااءُثْخِنَ الْحُسَيْنُ ع بِالْجِراحِ، وَ بَقِيَ كَالْقُنْفُذِ، طَعَنَهُصالِحُ بْنُ وَهَبِ الْمُزَني عَلي خاصِرَتِهِ طَعْنَةً، فَسَقَطَالْحُسَيْنُ ع عَنْ فَرَسِهِ الَي الاءرْضِ عَلي خَدِّهِ الاءيْمَنِ. ثُمَّقامَ صلوات الله عليه . قالَ الرّاوي :

ترجمه : پس چنين جامه اي آوردند كهعرب آن را (تبان ( مي گويند امام حسين عليه السّلام آن لباس را نپذيرفت وفرمود: نمي خواهم ، اين لباس كسي است كه داغ ذلت و خواري به او زده شدهباشد سپس جامه كهنه اي آوردند امام عليه السّلام آن را پاره نمود و در زيرجامه هاي خود پوشيد و علت پاره كردن آن لباس اين بود تا آن را از بدن شريفآن جناب بيرون نياورند و چون به درجه شهادت رسيد، آن را از بدن شريفش بيرونآوردند سپس آن حضرت لباسي كه نام آن در ميان عربا معروف به (سراويل ( است واز جنس حبره بود، طلب داشت و آن را پاره نمود و بر تن خود پوشيد و علتپاره كردن آن لباس ، اين بود تا آن را از بدن آن جناب بيرون نياوردند وليوقتي شهيد شد، (بحربن كعب ( آن جامع را به غارت در ربود و امام عليهالسّلام را برهنه از آن لباس رها كرد و از اعجاز آن حضرت اين بود كه دستهاينحس بحر بن كعب ولدالزنا در فصل تابستان مانند دو چوب ، خشك مي گرديد و درزمستان چنان تر مي بود كه خون و چرك از آنها جاري مي شد و به همين دردمبتلا بود تا اينكه جان به مالك دوزخ سپرد. راوي گويد: چون حضرت امام دراثر زخمها و جراحات بسيار كه در بدن مباركش وارد گرديده بود ضعف و سستي برحضرتش مستولي شد و از اثر اصابت تيرهاي بسيار بر بدنش ، مانند خارپشت بهنظر مي آمد در اين موقع ، صالح بن و هب مري (يا مزني ) بي دين با نيزه برتهيگاه امام مبين زد كه آن مظلوم از بالاي اسب بر زمين افتاد و بر گونهراست

 

متن عربي : وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ مِنْ بابِ الْفُسْطاطِ وَ هِي تُنادي : وا اءَخاهُ، وا سَيّداهُ، وا اءَهْلَ بَيْتاهُ، لَيْتَ السَّماءَاُطْبِقَتْ عَلَي الارْضِ، وَ لَيْتَ الجِبالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَيالسَّهْلِ. قالَ: وَصاحَ شِمْرُ بِاءَصْحابِهِ: ما تَنْتَظِرونَبِالرَّجُلِ. قالَ: فَحَمَلُوا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ جانِبٍ. فَضَرَبَهُزُرْعَةُ بْنُ شَريكٍ عَلي كَتِفِهِ الْيُسري ، فَضَرَبَ الْحُسَيْنُ عزُرْعَةَ فَصَرَعَهُ. وَ ضَرَبَهُ آخَرُ عَلي عاتِقِهِ المُقَدَّسِبِالسَّيْفِ ضَرْبَةً كَبا ع بِها عَلي وَجْهِهِ، وَ كانَ قَدْ اءَعيي ،فَجَعَلَ يَنُوءُ وَ يَكُبُّ. فَطَعَنَهُ سِنانُ بْنُ اءَنَسٍ النَّخَعي فيتَرْقُوَتِهِ. ثُمَّ انْتَزَعَ الرُّمْحَ فَطَعَنَهُ في بَواني صَدرِهِ. ثُمَّ رَماهُ سِنانُ اءَيْضا بِسَهْمٍ، فَوَقَعَ السَّهْمُ في نَحْرِهِ.

ترجمه : صورت بر روي خاك كربلا قرار گرفت . درباره آن غيرت الله از روي خاكبرخاست و جون كوه استوار بايستاد رواي گويد: علياي مكرمه زينب خاتون عليهالسّلام در آن حال از خيمه هاي حرم بيرون دويد در حالتي كه ندا مي داد: ايواي برادرم ، واي سيد و سرورم واي اهل بيتم ! اي كاش آسمان بر زمين ميافتاد و كوهها بر روي سطح زمين ريزريز مي گرديد رواي گويد: شمر پليد به آنگمراهان عنيد صيحه كشيد كه در حق اين مرد چه انتظار داريد، چرا كارش راتمام نمي كنيد؟ در اين هنگام يك مرتبه گروه بي دين از هر طف بر امام تشنهجگر، حمله ور گرديدند و او را محاصره نمودند (زرعت بن شريك ( مشرك ، ضربتيبر شانه مبارك امام عليه السّلام زد و حضرت سيدالشهدا نيز ضربتي بر او زد واو را بر روي زمين انداخت و به جهنم و اصل گرداند. والدلزناي ديگر، ضربتشمشيري بر دوش مقدس آن حضرت آشنا نمود كه از صدمه شمشير آن زبده سر، حضرتاباعبدالله عليه السّلام آن آسمان وقار، به روي خود كه بر آينه انوار جمالپروردگار بود بر زمين افتاد و در چنين احوال آن مطهر جلال ايزد متعال ، ازحال رفته و خسته و ضعيف گرديده بود و گاهي بر مي خاست و زماني مي نشست ؛ دراين هنگام سنا، بن انس بي دين ، نيزه بر چنبره گردن آن سر فراز ملك يقين ،شهسوار ميدان شهادت و نور چشم حضرت رسالت ، آشنا نمود به همين مقدار اكتفاننمود، بار ديگر نيزه را بيرون كشيد و بر استخوان هاي سينه اش كه

 

متن عربي : فَسَقَطَ ع ، وَ جَلَسَ قاعِدا. فَنَزَعَ السَّهْمَ مِنْ نَحْرِهِ، وَقَرَنَ كَفَّيْهِ جَميعا. وَ كُلَّمَا امْتَلاَ تا مِنْ دِمائِهِ خَضَبَبِها رَاْ سَهُ وَ لِحْيَتَهُ وَ هُوَ يَقُولُ: (هَكذا اَ لْقَي اللّهمُخَضَّبا بِدَمي مَغْصُوبا عَلَي حَقَّي ( فَقالَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ - لَعَنَهُ اللّهُ - لِرَجُلٍ عَنْ يَمينِهِ: إِنْزَلْ وَ يْحَكَ إِلَيالْحُسَيْنِ ع فَأَرِحَهُ. فَبَدَرَ إِلَيْهِ خَوْلِي بْنُ أَنَسٍالنَّخَعَي - لَعَنَهُ اللّهُ - فَضَرَبَهُ بِالسّيْفِ في حَلْقِهِالشَّريفِ وَ هُوَ يَقُولُ: وَ اللّهِ إِنّي لاَ جْتَزُّ رَأْسَكَ وَأَعْلَمُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ ص وَ خَيْرُ النّاسِ أَبا وَأُمّا!!! ثُمَّ اجْتَزَّ رَاْ سَهُ صَلَّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ فيذلِكَ يَقُولُ الشّاعِرُ:

ترجمه : صندوق علوم لدني بود فرو برد سپس اشقيالاولين و الاخرين ، سنان مشرك لعين ، آن نقطه دايره بلا را نشان تير جفانمود و آن تير بلا بر گلوي آن زيب سينه و آغوش سيد دو سرا، وارد آمد و ازصدمه آن ، گوشواره عرش رب الارباب بر فرش تراب قرار گفت . باز از غايت غيرتو مردانگي برخاست و بر روي زمين نشست و آن تير را از گلو بيرون كشيد و هردو دستش را در زير گلوي مبارك مي گرفت و چون پر از خون مي گرديد بر سر ومحاسن شريف مي ماليد و مي فرمود: كه به همين حال خدا را ملاقات مي نمايم كهبه خون خود آغشته و حق مرا غصب نموده باشند پس عمربن سعد نحس لعين بهخبيثي كه در طرف يمين او بود، گفت : واي بر تو! از مركب فرود آي و حسين راراحت كن راوي گويد: خولي بن يزيد اصبحي سرعت نمود كه سر مطهر امام عليهالسّلام را از بدن جدا نمايد ولي لرزه بر بدن نحس نجسش افتاد و از آن فعلقبيح اجتناب نمود آنگاه سنان بن انس نخعي از اسب پياده شد و قصد قتل فرزندرسول و نور ديده زهراي بتول سلام الله عليها - را نمود، شمشير ظلم و جفا برحلق خامس ال عبا، فرود آورد و به زبان بريده همي گفت : به خدا سوگند كه سراز بدنت جدا مي كنم و حال آنكه مي دانم تويي فرزند رسول الله صلي اللهعليه واله و بهترين مردم از جهت پدر و مادر! پس آن شقي نا اميد از رحمت عاميزداني سر مقدس آن بنده خاص حضرت سبحاني را از بدن شريف جدا نمود.(22) خدابر (سنان ( لعنت كنان و آنا فآنا عذابش را مضاعف

 

متن عربي : فَأَيرَزِيَّةٍ عَدَلَتْ حُسَيْنا غَداةَ تُبيرُهُ كَفّا سِنانٍ وَ رَوي أَبُوطاهِرٍ مذحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْبُرْسي في كِتابِهِ (مَعَالِمِالدّينِ(، عَنِ الصّادِقِ ع قالَ: (لَمّا كانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ عما كانَ، ضَجَّتِ الْمَلائِكَةُ إِلَي اللّهِ بِالْبُكاءِ وَ قالُوا: يارَبَّ هذَا الْحُسَيْنُ صَفِيُّكَ وَ ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ قالَ: فَأَقامَ اللّهُ ظِلَّ الْقائِمِ ع وَ قالَ: بِهذا اءَنْتَقِمُ لِهذا( وَرُوِي: أَنَّ سِنانا هذا أَخَذَهُ الْمُخْتارُ فَقَطَعَ أَنامِلَهُأَنْمَلَةً أَنْمَلَةً ثذمَّ قَطَعَ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَ أَغْلي لَهُقِدْرا فيها زَيْتُ وَ رَماةُ فيها وَ هُوَ يَضْطَرِبُ. قاَل الرّاوي : وَارْتَفَعَتْ فِي السَّماءِ في ذَلِكَ الْوَقْتِ غُبْرَةُ شدَيدَةُسَوْداءُ مُظْلِمَةُ فيها ريحُ حَمْراءُ لا يُري فيها عَيْنُ وَ لا أَثرُ،حَتّي ظَنَّ الْقَوْمُ أَنَّ الْعَذابَ قَدْ جاءَهُمْ،

ترجمه : گردانند. درمصيبت امام مظلومان و سرور شهيدان ، شاعر چنين گفته : (فاي رزية ...( يعنيكدام مصيبت است كه با مصيبت امام حسين عليه السّلام برابري نمايد؛ مصيبتآن هنگام بود كه دست ظلم سنان بي دين سر از بدن مطهر آن حضرت ، جدا نمودابوطاهر محمدبن حسن برسي در كتاب (معالم الدين ( ذكر نموده كه حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمدالصادق عليه السّلام فرموده آن هنگام كه مصيبت عظمايشهادت حضرت سيدالشهداء عليه السّلام واقع گرديد، ملائكه به درگاه باريعزوجل سايه حضرت قائم - عجل الله فرجه - را اقامه نمود آن جناب را در حالتيكه ايستاده بود به فرشتگانش نشان داد و فرمود:به اين شخص انتقام خواهمكشيد از براي اين مقتول ! و در خبر وارد است كه همين سنان لعين را مختاربگرفت و بندبند انگشتانش را بريد و دستها و پاهايش را قطع نمود و ديگي ازروغن زيتون براي هلاكت جان آن ملعون ، بجوشانيد و آن پليد را در ميان روغنانداخت و آن شقي در ميان ديگ به اظطراب بود تا به عذاب الهي واصل گرديد. راوي گويد: در آن ساعت كه حضرت سيدالشهداء عليه السّلام به درجه رفيع شهادتنائل آمد، گرد و غبار شديدي كه سياه و تاريك بود به آسمان برخاست و در آنميان ، باد سرخي وزيدن گرفت كه چشم هيچ كس نمي توانست جايي را ببيند. لشكر

 

 متن عربي : فَلَبِثُوا كَذلِكَ ساعَةً، ثُمَّ انْجَلَتْ عَنْهُمْ. وَ رَويهِلالُ بْنُ نافِعٍ قالَ: إِنّي لَواقِفُ مَعَ أَصْحابِ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍلَعَنَه اللّهِ إِذْ صَرَخَ صارِخُ: أَبْشِرْ أَيُّهَا اْلا ميرُ فَهذاشِمْرُ قَدْ قَتَلَ الْحُسَيْنَ ع . قالَ: فَخَرَجَتْ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ،فَوَقَفْتُ عَلَيْهِ، فَإِنَّهُ ع لَيَجُودُ بِنَفْسِهِ، فَوَ اللّهِ مارَأَيْتُ قَتيلا مُضَمَّخا بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لا أَنْوَرَوَجْها، وَ لَقَدْ شَغَلَني نُورُ وَجْهِهِ وَ جَماُل هَيْاءَتِهِ عَنِالْفِكْرَةِ في قَتْلِهِ. فَاسْتَسْقي في ترلْكَ الْحاِل ماءً فَسَمِعْتُرَجُلا يَقُولُ لَهُ: وَ اللّه لا تَذوقُ الماءَ حَتي تَرِدَ الحامِيَةَفَتَشْرَبَ مِنْ حَميمِها!! فَقالَ لَهُ الحُسَيْنُ عليه السلام : ياوَيْلَكَ! اءَنَا لا اءَرِدُ الحامِيَةَ وَ لا اءَشْرَبُ مِنْ حَميمِها،بَلْ اءَردُ عَلي جَدّي رَسُولِ اللّهِ ص وَ اءَسْكُنُ مَعَهُ في دارِهِ فيمَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ، وَ اءَشْرَبُ مِنْ ماءٍ غَيْرِآسِنٍ، وَ اءَشْكُو اءلَيْهِ ما ارْتَكَبْتُمْ مِني وَ فَعَلْتُمْ بي (.

ترجمه : دشمن گمان كرد كه عذاب خدا بر آنان نازل گرديده و ساعتي بر اين حالبودند تا آنكه غبار فرو نشست و اوضاع به حال اول برگشت . هلال بن نافعروايت كرده كه مي گفت : من با لشكر عمر سعد نحس ايستاده بودم كه شنيدم كسيرا كه فرياد مي زند: ايها الامير! تو را بشارت باد كه اينكه شمر بن ذيالجوشن ، حسين را به قتل رسانيد. هلال گفت : من در ميان دو صف لشكر آمدم وبر بالاي سر آن جناب ايستادم در حالتي كه آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ بهخدا سوگند كه هرگز نديده بودم هيچ كشته به خون خويش آغشته را كه در خوشروييو نورانيت وجه ، بهتر از حسين عليه السّلام باشد و به تحقيق كه نور صورت وجمال هيئت او مرا از تفكر در كيفيت قتل آن جناب باز داشت و در آن حالخواهش جرعه آبي مي نمود، شنيدم كه كافري بي دين به آن سبط سيدالمرسلين عليهالسّلام به زبان بريده اين گونه جسارت نمود كه به خدا آب نخواهي چشيد تاآنكه خود وارد دوزخ گردي و از آب گرم و سوزان جهنم بياشامي ! سپس من به گوشخود شنيدم كه حضرت امام عليه السّلام در جواب او فرمود: واي بر تو باد! منوارد بر دوزخ نمي شوم و از حميم دوزخ نمي آشامم بلكه به خدمت جد بزرگوارم ورسول عالي مقام خواهم رسيد و در خانه بهشتي كه از احمد مختار است با آنبزرگوار در منزلگاه صدق در نزد مليك مقتدر ساكن خواهم بود و از آبهاي بهشتكه خداي عزوجل در كتاب مجيد خود وصف فرمود كه گنديده و ناگوار نمي شود،خواهم آشاميد و به خدمتش

 

متن عربي : قالَ: فَغَضِبُوا بِاءَجْمَعِهِمْ،حَتّي كَاءَنَّ اللّهَ لَمْ يَجْعَلْ في قَلْبِ اءَحَدٍ مِنْهُمْ مِنَالرَّحْمَةِ شَيْئا، فَاجْتَزُّوا رَاءسَهُ وَ اءِنَّهُ لِيُكَلِّمُهُمْ،فَتَعَجَّبْتُ مِنْ قِلَّةِ رَحْمَتِهِمْ وَ قُلْتُ: وَ اللّهِ لااءُجامِعُكُمْ عَلي اءَمْرٍ اءَبَدا. قال : ثُمَّ اءَقْبَلوا عَلي سَلَبِالْحُسَيْنِ ع فَاءَخَذَ قَميصَهُ اءسْحاقُ بْنُ حَوْبَةَ الْحَضْرَمي ،فَلَبِسَهُ فَصارَ اءَبْرَص وَامْتَعَطَ شَعْرُهُ. وَ رُوِي: اءَنَّهُوُجِدَ في قَميصِهِ مِاءَةُ وَ بِضْعَ عَشَرَةَ ما بَيْنَ رَمْيَةٍ وَضَرْبَةٍ وَ طَعْنَةٍ. قَالَ الصّادِقُ ع : وُجِدَ بِالحُسَيْنِ ع ثَلاثُوَ ثَلاثُونَ طَعْنَةً وَ اءَرْبَعُ وَ ثَلاثُونَ ضَرْبَةً(. وَاءَخَذَسَراويلَهُ بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ التَّيْمي - لَعَنَهُ اللّهُ - وَرُوِي: اءَنَّهُ صارَ زَمِنا مُقْعَدا مِنْ رِجْلَيْهِ.

ترجمه : شكايت مي كنم ازآنكه دست خود را به خون من آلوديد و از كردار زشت كه به جا آورديد هلال گفت : آن بدكيشان همگي آن چنان به خشم و طغيان آمدند كه گويا خداي عزوجل درقلب يكي از آن بي دينان رحم فرار نداده است ؛ پس سر مطهر نور ديده حيدر وپاره جگر پيغمبر را از بدن جدا نمودند در حالتي كه با ايشان به تكلم مشغولبود - لعنهم الله و خذلهم الله - پس من از بي رحمي آن گروه به شگفت آمدم وگفتم : به خدا سوگند كه من هرگز در هيچ امري با شما اتفاق نخواهم نمود راويگويد: پس از آنكه آن گروه لعين ، سبط سيدالمرسلين عليه السّلام را به تيغظلم مقتول كردند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، لشكر شقاوت آثار وآن جماعت قساوت كردار روي آوردند براي غارت لباسها و السلحه امام مظلومان وسرور شهيدان ، پيراهن آن يوسف زندان محنت و ابتلاء را اسحاق بن حويه حضرميپرجفا، ربود و آن را به قامت نارساي نحس خود پوشانيد و از اعجاز آن شهيدراه بي نياز، بدن نحس آن روسياه به مرض برص سفيد مبتلا شد، به قسمي كه جميعموهاي بدن آن بدبخت پليد فرو ريخت و در روايت است كه دو پيراهن آن عزيزمصر شهادت ، جاي زياده از يك صد و ده جراحت از زخم تير و نيزه و شمشير،يافتند امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود: در جسد مطهر آن سرور جاي سي وسه طعنه نيزه و سي چهار ضربت شمشير يافتند. بحربن كعب تميمي بد نهاد، شلوارحضرت را به غارت برد و هم

 

متن عربي : وَاءَخَذَ عِمامَتَهُ اءَخْنَسُ بْنُمُرْثَدِ بْنِ عَلْقَمَةَ الْحَضْرَمي فَاعْتَمَّ بِها فَصارَ مَعْتذوها. وَ اءَخَذَ نَعْلَيْهِ الاسْوَدُ بْنُ خالِدٍ. وَ اءَخَذَ خاتَمَهُبَجْدَلُ بْنُ سَليمٍ الْكَلْبي ، فَقَطَعَ اءِصْبَعَهُ ع مَعَ الْخاتَمِ. وَ هَذا اءَخَذَهُ الْمُخْتارُ فَقَطَعَ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَتَرَكَهُ يَتَشَحَّطُ في دَمِهِ حِتي هَلَكَ. وَ اءَخَذَ قَطيفَةً لَهُ عكانَتْ مِنْ خَزٍّ قَيْسُ بْنُ الاشْعَثِ. وَ اءَخَذَ دِرْعَهُ البَتْراءُ،عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فَلَمّا قُتِلَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَهَبَهَاالْمُخْتارُ لابي عُمْرَةَ قاتِلِهِ. وَ اءَخَذَ سَيْفَهُ جُميعُ بْنُالخَلِقِ الاودي . وَ قيلَ: رَجُلُ مِنْ بَني تَميمٍ يُقالُ لَهُالاءَسْوَدُ بْنُ حَنْظَلَةَ. وَ في رِوايَةِ ابْنِ سَعْدٍ اءَنَّهُ: اءخذسَيْفَهُ الْفَلافِسُ النَّهْشَلي .

ترجمه : در روايت است كه آن كافر شريراز معجزه فرزند بشير و نذير، پاهاي نحسش فلج شد و خود نيز زمين گير گرديدعمامه آن سرور را كه رشك خورشيد انور بود ملعوني كه او را اخنس بن مرثد بنعلقمه حضرمي ابتر مي گفتند از سر آن سرفراز منصب شهادت و فرزند ساقي كوثربرداشت و بعضي گفتند كه جابربن يزيد اودي ، عمامه امام را در بود و آن رابر سر خود پيچيد و از اثر ضياي آن عمامه مهر آسا، خفاش عقل و هوشش بهظلمتگاه عدم فرار نمود و آن ملعون ديوانه شد، نعلين بيضاي آن كليم طورسعادت را اسود بن خالد مردود بدتر از فرعون و نمرود، از پاي حضرت بربود. انگشتر سليمان ملك شهادت را به جدل بن سليم كلبي بيرون آورد و آن ظالميهودي ، انگشت مبارك حضرت را - كه مدار عوالم امكان منوط به اشاره ارادهحضرتش بود - با انگشتر قطع نمود! مختاربن ابي عبيده ، همين لعين را گرفته ودستها و پاهاي نحسش را بريد و آن سگ پليد در خون خود مي غلطيد تا روحجبينش تسليم مالك دوزخ شده هلاك گرديد - لعنه الله - قطيفه از خز كه با آنپرده دار حريم اسرار لدني بود، قيس بن اشعث ظالم جحود ربود. زره آن شيربيشه شجاعت را كه موسوم به (بتراء( بد، عمر سعد ابتر ببرد و چون آن سگبدكردار به انتقام خون فرزند احمد مختار مقتول مختار گرديد، همان زره را به (ابي عمره ( قاتل آن لعين ، بخشيد. شمشير آن يكه تاز ميدان شفاعت را، (جميع بن خلق اودي ( شقاوت انباز، باز نمود و بعضي گفته اند كه

 

متن عربي : وَ زادَ مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيّا: اءَنَّهُ وَقَعَ بَعْدَ ذلِكَ اِليبِنْتِ حَبيبٍ بْنِ بُدَيْلُ. وَ هذَا السَّيْفُ المَنْهُوبُ لَيْسَ بِذِيالْفقارِ، فَانَّ ذلِكَ كانَ مَذْخورا وَ مَصُونا مَعَ اءَمْثالِهِ مِنْذَخائِرِ النُبُوَّةِ وَ الامامَةِ، وَ قَدْ نَقَلَ الرُّواةُ تَصديقَ ماقُلْناهُ وَ صُورَةَ ما حَكَيْناهُ. قَالَ الرّاوي : وَ جاءَتْ جارِيَةُمِنْ ناحِيَةِ خِيَمِ الْحُسَيْنِ ع . فَقَالَ لَها رَجُلُ: يا اءَمَةَاللّهِ اِنَّ سَيِّدَكَ قُتِلَ. قالَتِ الْجارِيَةُ: فَاءَسْرَعْتُ اليسَيِّداتي وَ انا اَصيحُ، فَقُمْنَ في وَجْهي وَ صِحْنَ. قالَ: وَ تَسابَقَالْقَوْمُ عَلي نَهْبِ بُيُوتِ آلِ الرَّسُولِ وَ قُرَّةِ عَيْنِالْبَتُولِ، حَتي جَعَلُوا يَنْتَزِعُونَ مِلْحَفَةَ الْمَرْاءَةِ عَنْظَهْرِها، وَ خَرَجَ بَناتُ رَسُولِ اللّهِ ص وَ حَريمِهِ يَتَساعَدْنَعَلَي الْبُكاءِ وَ يَنْدُبْنَ لِفِراقِ الحُماةِ وَالاحِبّاءِ. فَرَويحُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ قالَ: رَاءَيْتُ امْرَاءَةً مِنْ بَني

ترجمه : مردياز بني تميم كه نام آن روسياه (اسودبن حنظله ( دين تباه بود شمشير را ازميان فرزند صاحب ذوالفقار باز نمود و به روايت ابن بي سعد، شمشير را (فلافسنهشلي ( برداشت و محمد بن زكريا گفته كه عاقبت آن شمشير به دختر حبيب بنبديل رسيد. البته شايان ذكر است كه آن شمشيري كه از جناب سيدالشهداء - عليهالاف التحية والثناء - در كربلا به غارت رفت سواي ذوالفقار حيدر كرار است ؛زيرا ذوالفقار با ساير ذخاير و ودايع نبوت و امامت در خدمت امام زمان عليهالسّلام مصون و محفوظ است و تصديق اين مدعا و صورت ما حكيناه را راوياناخبار و آثار بيان نموده اند. راوي گويد: كنيزكي از ناحيه خيمه هاي حرممحترم امام حسين عليه السّلام بيرون آمد. مردي به او رسيد گفت : يا امةالله ! اقايت كشته شد! آن كنيزك گفت : من صيحه زنان به سرعت نزد خانم خودرفتم و اين خبر وحشتناك را به ايشان دادم پس همه زنان برخاستند و در مقابلمن آغاز ناله و فرياد بر آوردند. راوي گويد: لشكر اشقيا، مسارعت در غارتاموال ال رسول و قرت العين بتول نمودند و كار غارت به جايي رسيد كه از سرزنها، چادر مي ربودند دختران آل رسول و حريم آن جناب به اتفاق هم به گريه وناله مشغول شدند و گريه در فراق كسان و احبا و دوستان خود مي نمودند حميدبن مسلم گويد: ديدم زني از قبيله بكربن وائل كه با همسر خود در ميان اصحابعمر سعد لعين بود، وقتي ديد كه

 

متن عربي : بَكْرٍ بْنِ وائِلِ كانَتْ مَعَزَوْجِها في اءَصْحابِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ. فَلَمّا رَاءَتِ الْقَوْمَ قَدِاقْتَحَمُوا عَلي نِسَاءِ الْحُسَيْنِ ع في فُسْطاطِهِنَّ وَ هُمْيَسْلُبُونَهُنَّ، اءَخَذَتْ سَيْفا وَ اءَقْبَلَتْ نَحْوَ الفُسْطاطِ وَقالَتْ: يا آلَ بَكْرٍ بْنِ وائِلٍ اءَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللّهِ؟! لاحُكْمَ الا للّهِ، يا لَثاراتِ رَسُولِ اللّهِ، فَاءَخَذَها زَوْجَهافَرَدَّها الي رَحْلِهِ. قَالَ الرّاوي : ثم اءُخْرَجوا النِّساءَ مِنَالخَيْمَةِ وَاءشْعَلُوا فِيهَا النّارَ، فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍحافياتٍ باكياتٍ يَمْشينَ سَبايا في اءَسْرِ الذِّلَّةِ. وَ قُلْنَ: بِحَقِاللّهِ الا ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلي مَصْرَعِ الحُسَيْنِ، فَلَمّا نَظَرَالنِّسْوَةُ اِلي الْقَتْلي صِحْنَ وَ ضَرَبْنَ وُجُوهَهُنَّ. قالَ: فَوَاللّهِ لا اءَنْسي زَيْنَبَ ابْنَةَ عَلِيٍّ وَ هِي تَنْدُبُ الْحُسَيْنَ عوَ تُنادي بِصَوْتٍ حَزينٍ وَ قَلْبٍ كَئيبٍ:

ترجمه : لشكريان بر سر زنان وحرم حسين عليه السّلام هجوم آورده اند و در خيمه ها داخل شده اند و بهغارت اهل بيت مشغولند، شمشيري برداشته وبه جانب خيمه ها شتافت و فرياداستغاثه بر آورد كه اي آل بكربن وائل ! آيا سزاوار است كه دختران رسول صليالله عليه و اله را برهنه نمايند!؟ غيرت شما كجاست ؟! (لا حكم الا الله ،يالثارات رسول الله (!! شوهر اين زن او را گرفته و به خيمه اش برگردانيد. راوي گويد: پس از غارت خيمه ها طاهرات ، آن گروه شقاوت سمات ، زنان آل طاهارا از خيمه ها بيرون نمودند و آتش ظلم و عدوان بر آن خيمه ها كه مهد امان وپناهگاه عالميان بود، بر افروختند و زنان با سر و پاي برهنه و غارت زدهگريه كنان بيرون آمدند و در حالي كه با خواري به اسارت گرفته شده بودند ميگفتند: شما را به خدا قسم مي دهيم كه ما را بر قتلگاه حسين عليه السّلامبگذرانيد، دشمنان نيز اين تقاضا را قبول كردند و چون چشم زنان به آن شهيدانافتاد، فرياد صيحه بر آوردند و سيلي به صورت خود زدند راوي گويد: به خداسوگند كه فراموش نمي كنم كه عليا مكرمه زينب خاتون عليه السّلام دختر عليمرتضي را كه بر حسين عليه السّلام ندبه مي نمود و به آواز حزين و قلبيغمگين صدا مي زد: اي خواجه كائنات كه پيوسته هد آيه ها و تحفه ها با درودنامحدود فرشتگان آسمان تقديم سده جلالت مي گردد، اينك اين حسين است كه بهخون خود آغشته شده و اعضايش قطعه قطعه گرديده است و اينها دختران تو هستندكه اسير شده اند از اين ظلم

 

متن عربي : وامُحَمَّداهُ، صَلّي عَلَيْكَمَلائِكَةُ السَّماءِ. هذا حُسَيْنُ بِالْعَراءِ، مُرَمَّلُ بِالدِّماءِ،مُقَطَّعُ الاعْضاءِ، واثَكْلاهُ، وَ بَناتُكَ سَبايا، الَي اللّهِالْمُشْتَكي وَ الي مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفزي وَ اِلي عَليٍّ المُرْتَضي وَاِلي فاطِمَةَ الزَّهراءِ، و الي حَمزَةَ سَيِّدِ الشُّهَداء. وامُحَمَّداهُ، وَ هذا حُسَيْنُ بِالعَراءِ، تَسْفي عَلَيْهِ رِيحُالصَّباءِ، قَتيلُ اءَولادِ الْبَغايا. واحُزْناهُ، واكَرْباهُ عَلَيْكَ يااءبا عَبْدِ اللّهِ، اءَلْيَوْمَ ماتَ جَدّي رَسُولُ اللّه . يا اءَصْحابَمُحَمَّدٍ، هولاءِ ذُرِّيَّةُ الْمُصْطفي يُساقُونَ سَوْقَ السَّبايا. وَفي بعْضِ الرَّواياتِ: وامُحَمَّداهُ، بَناتُكَ سَبايا، وَ ذُرّيَّتُكَمُقَتَّلَةُ تَسْفي عَلَيْهِمْ ريحُ الصَّباءِ، وَ هَذا حُسَيْنُ مَحْزُوزُالرَّاءسِ مِنَ الْقَفا، مَسْلُوبُ العِمامَةِ وَالرَّداءِ. بِاءبي مَنْاءَضْحي عَسْكَرُهُ في يَوْمِ الاثْنَيْنِ نَهْبَا. بِاءبي مَنْ فُسْطاطُهُمُقَطَّعُ العُري . بِاءبي مَنْ لا غائِبُ فَيُرْتَجي ، وَ لا جَريحُفَيُداوي . بِاءبي مَنْ نَفْسي لَهُ الفِداءُ. بِاءبِي الْمَهْمُومُ حَتّيقَضي . بِاءبي الْعَطشانُ حَتي مَضي .

ترجمه : و ستم ها به خداوند و بهخدمت محمد مصطفي و علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء عليه السّلامشكايت مي برم ، يا محمد! اين حسين است كه در گوشه بيابان افتاده و باد صبابر او مي گذرد و او به دست زنازادگان كشته شده است اي بسا حزن و اندوه من ! امروز احساس مي كنم كه جد بزرگوارم احمد مختار از دنيا رحلت نمود! كجاييداي اصحاب محمد صلي الله عليه و اله !؟ اينك اين بي كسان ، ذريه مصطفي را بهاسيري مي برند و در روايت ديگر وارد شده است كه مي گفت : يا محمد! اينكدختران تو اسير و ذريه تو كشته شده اند و باد صبا بر اجساد ايشان مي وزد واينك حسين سر از قفا جدا گرديده عمامه و ردايش را از سر دوشش كشيده اند. پدرم فداي آن حسين كه در روز دوشنبه لشكرش به تاراج رفت . شايد اين كلمهاشاره باشد به روز سقيفه بني ساعده . پدرم به فداي آن حسين كه طناب خيمههاي حرمش را بريدند. پدرم به فداي آن حسين كه به سفر نرفته تا اميد بازگشتشرا داشته باشم و زخم بدنش طوري نيست كه مداوا توانم نمود جانم به فدايش كهبا بار غم و اندوه از دنيا رفت . پدرم به فداي او كه با لب تشنه از داردنيا رفت . پدرم به فداي او كه جدش محمد مصطفي است .

 

متن عربي : بِاءَبيمَنْ شَيْبَتُهُ تَقْطُرُ بِالدَّماءِ، بِاءبي مَنْ جَدُّهُ رَسُولُ الهِالسَّماءِ، بِاءَبي مَنْ هُوَ سِبْطُ نَبِيِّ الْهُدي ، بِاءَبي مُحَمَّدُالْمُصطَفي ، بِاءبي عَلِيُّ الْمُرْتَضي ، بِاءَبي خَديجَةُ الْكُبْري ،بِاءبي فَاطِمَةُ الزَّهراءِ سَيِّدَةُ النِّساءِ، بِاءَبي مَنْ رُدَّتْعَلَيْهِ الشَّمْسُ حَتّي صَلّي . قَالَ الرّاوي : فَاءبْكَتْ وَ اللّهِكُلَّ عَدُوٍّ وَ صَديقٍ! ثُمَّ اءَنَّ سُكَيْنَةَ اعْتَنَقَتْ جَسَدَالْحُسَيْنِ ع ، فَاجْتَمَعَ عِدَّةُ مِنَ الاعْرابِ حَتّي جَرُّوهاعَنْهُ. قَالَ الرّاوي : ثُمَّ نادي عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ في اءصْحابِهِ: مَنْ يَنْتَدِبُ لِلْحُسَيْنِ فَيُوَطِّي الْخَيْلَ ظَهْرَهُ؟ فَانْتَدَبَمِنْهُمْ عَشَرَةُ وَ هُمْ اسْحاقُ بْنُ حَوْبَةَ الَّذي سَلَبَالْحُسَيْنِ ع قَميصَهُ، وَاءَخْنَسُ بْنُ مَرْثَدٍ، وَ حَكيمُ بْنُطُفَيْلٍ السَّنْبِسي ، وَ عُمَرُ بْنُ صُبَيْحٍ الصَّيْداوي ، وَ رَجاءُبْنُ مُنْقِذٍ الْعَبْدي ، وَ سالِمُ بْنُ خَثْيَمَةَ الْجُعْفي ، وَواحِظُ بْنُ ناعِمٍ، وَ هاني بْنُ شَبَثِ الْحَضْرَمي ، وَ اءُسَيْدُ بْنُمالِكٍ لَعَنَهُمُ اللّهُ، فَدَاسُوا الْحُسَيْنَ ع بِحَوافِرِ خَيْلِهمْحَتّي رَضُّوا ظَهْرَهُ وَ صَدْرَهُ.

ترجمه : پدرم به فداي او كه فرزندزاده رسول الله آسمانهاست . پدرم به فداي او كه سبط نبي هدي است جانم بهفداي محمد مصطفي و خديجه كبري و علي مرتضي و فاطمه زهراء سيده زنان . جانمبه فداي آن كس كه آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع ديگر نمود تا او نمازگزارد. راوي گفت : به خدا سوگند! زينب كبري عليه السّلام با اين سخنانسوزناك دوست و دشمن را بگرياند سپس سكينه خاتون ، جنازه پدر خود حسين عليهالسّلام را در آغوش كشيد، پس گروهي از اعراب جمع شدند و آن مظلومه را ازروي نعش پدر جدا نمودند. راوي گويد: پس از شهادت امام مبين ، عمر سعد لعيندر ميان اصحاب و ياران بي دين خود ندا در داد: كيست كه اجابت كند دعوت اميرخود ابن زياد را درباره حسين به جا آورد و بر بدن او بتازد؟ پس ده نفرولدالزنا اجابت آن لعين را نمودند و نامهاي نحس آن ملعونها عبارت است از: اسحاق بن حويه بي دين و او همان ملعون بود كه پيراهن از بدن شريف امام عليهالسّلام ، بيرون آورد؛ اخنس بن مرثد بدائين ؛ حكيم بن طفيل سنبسي لعين ؛عمرو بن صبيح صيداوي كافر؛ رجاء بن منفذ عبدي ؛ سالم بن خثيمه جعفي پليد؛واحظ بن ناعم شقي ، صالح بن وهب جعفي جفاگر، هاني بن شبث حضر مي عنيد واسيد بن مالك هالك - لعنهم الله اجمعين - پس آن لعينان ، سينه و پشت فرزندرسول را به سم اسبها خود پايمال كردند و در هم شكستند.

 

متن عربي : قَالَالرّاوي : وَ جاءَ هولاءِ الْعَشَرَةِ حَتّي وَقَفُوا عَلَي ابْنِ زِيادٍفَقالَ اءُسَيْدُ بْنُ مالِكٍ اءَحَدُ الْعَشَرَةِ: نَحْنُ رَضَضْناالصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ بِكُلِّ يَعْبوبٍ شَديدٍ الاسْرِ فَقَالَ ابْنَزِيادٍ مَنْ اءَنْتُمْ؟ قالُوا: نَحْنُ الَّذينَ وَطِئنا بِخُيُولِناظَهْرَ الْحُسَيْنَ حَتّي طَحَنّا حَناجِرَ صَدْرِهِ. قالَ: فَاءَمَرَلَهُمْ بِجائِزَةٍ يَسيرَةٍ. قالَ: اءبُو عُمَرُ الزّاهِدُ: فَنَظَرْنا اليهولاءِ الْعَشَرَةِ، فَوَجَدْناهُمْ جَميعا اءوْلادَ زِنا. وَ هولاءِاءَخَذَهُمُ الْمُخْتارُ، فَشَدَّ اءَيْديَهُمْ وَ اءَرْجُلَهُمْ بِسُكَكِالْحَديدِ، وَ اءوْطاء الْخَيْلَ ظُهُورَهُمْ حَتّي هَلَكُوا. وَ رَويابْنُ رَباحٍ قالَ: لَقيتُ رَجُلا مَكْفوفا قَدْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَيْنِع . فَسُئِلَ عَنْ ذِهابِ بَصَرِهِ؟ فَقال : كُنْتُ شَهِدْتُ قَتْلَهُعاشِرَ عَشَرَةٍ، غَيْرَ اءَنّي

ترجمه : راوي گويد: ده نفري كه جرات نموده واسب بر بدن مطهر نور چشم حيدر تاختند به نزد ابن زياد بدنهاد آمدند و دربارگاه آن لعين ايستادند يكي از آن روسياهان كه نام نحسش اسيد بن مالك بوداين بيت را بخواند: (نحن رضضنا...(؛ يعني ماييم آن ده نفر كه اول پشت حسين وسپس سينه اش را به وسيله اسبهاي تيزرو، بلند قامت و قوي هيكل ، در همشكستيم و خرد ساختيم ابن زياد پرسيد: شما چه كسانيد؟ گفتند: ماييم آن كسانيكه اسبها را بر بدن حين تاختيم و او را پايمال مركبهاي خود نموديم به حديكه استخوانهاي سينه اش را نرم و خرد كرديم راوي گويد: عبيدالله بن زياد حكمنمود كه جايزه اي ناچيز به آنها دادند از ابو عمرو زاهد مروي است كه گفت : آن ده نفر ملعون را چون نيك نظر نموديم همه آنها را حرام زاده يافتيم ووقتي مختار اين ده نفر را دستگير نمود، امر كرد تا دست و پاي آنها را باميخهاي آهنين به زمين فروبستند و اسبها را بر پشت نحس آنها تاختند تا جانبه مالك دوزخ سپردند. از ابن رباح روايت است كه گفت : مرد كوري را ديدم كهدر روز شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السّلام در لشكر ابن زياد حضور داشت ،از او سؤ ال مي كردند از سبب نابينا شدنش ، او در جواب گفت : من با نه نفرديگر از لشكريان در روز عاشورا در كربلا حاضر بودم جز آنكه من ته شمشير زدمنه تير انداختم و چون آن حضرت به شهادت رسيد من به سوي خانه خود برگشتم ونماز عشا را به جاي

 

متن عربي : لَمْ اءَطْعَنْ وَ لَمْ اءضْرِبْ وَ لَمْاءَرْمِ، فَلَمّا قُتِلَ رَجَعْتُ اِلي مَنْزِلي وَ صَلَّيْتُ الْعِشَاءَالاخِرَةَ وَ نُمْتُ. فَاءتاني آتٍ في مَنامي ، فَقالَ: اءَجِبْ رَسُولَاللّهِ صلي الله عليه و آله ! فَقُلْتُ: ما لي وَلَهُ؟ فَاءَخَذَبِتَلابيبي وَ جَرَّني الَيْهِ، فَاءذَا النَّبي ص جالِسُ في صَحْراءَ،حاسِرُ عَنْ ذِراعَيْهِ، آخِذُ بِحَرْبَةٍ، وَ مَلَكُ قائِمُ بَيْنَيَدَيْهِ وَ في يَدِهِ سَيْفُ مِنْ نارٍ فَقَتَلَ اءَصْحابِي التَّسْعَةَ،فَلَمّا ضَرَبَ ضَرْبَةً الْتَهَبَتْ اءنْفُسُهُمْ نارا. فَدَنَوْتُ مِنْهُوَ جَثَوْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قُلْتُ: اءَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَاللّهِ، فَلَمْ يَرُدَّ عَلَي، وَ مَكَثَ طَويلا. ثُمَّ رَفَعَ رَأْسهُ وَقالَ: يا عَدُوُّ اللّهِ إِنْتَهَكْتَ حُرْمَتي وَ قَتَلْتَ عِتْرَتي وَلَمْ تَرْعِ حَقْي وَ فَعَلْتَ ما فَعَلْتَ. فَقُلْتَ: يا رَسُولَ اللّهِ،وَ اللّهِ ما ضَرَبْتُ بِسَيْفٍ، وَ لا طَعَنْتُ. بِرُمْحٍ وَ لا رَمَيْتُبِسَهْمٍ.

ترجمه : آوردم و به خواب رفتم پس در عالم رويا شخصي به نزد منآمد و به من گفت : رسول خدا عليه السّلام تو را طلب نموده ، به نزد پيامبربيا. گفتم : مرا با رسول چه كار است !؟ پس آن شخص گريبان مرا گرفت و كشانكشان تا به خدمت پيامبر آورد. پس آن جناب را ديدم در صحرايي نشسته و آستينهاي خود را تا مرفق بالا زده و حربه اي در دست دارد و فرشته اي در پيش رويآن حضرت صلي الله عليه واله ايستاده و شمشيري از آتش در دست دارد و آن نهنفر ديگر هم حاضر بودند. آن فرشته آن نه نفر را به اين كيفيت به قتل رسانيدكه هر يك را ضربتي كه مي زد شعله آتش او را فرو مي گرفت و به درك مي رفت . پس من نزديك خدمت شدم و در حضور آن جناب به دو زانو نشستم و گفتم : (السلام عليك يا رسول الله (! آن حضرتت جواب سلام مرا نفرمود. مدتي دراز سرمبارك را به زير افكند سپس سرش را بلا نمود و فرمود: اي دشمن خدا! حرمتمرا شكستي و عترت مرا به قتل رسانيدي و رعايت حق را ننمودي و كردي آنچهكردي !!! پس من گفتم : يا رسول الله ! به خدا سوگند كه من نه شمشير زدم ونه نيزه به كار بردم و نه تير انداختم .

 

متن عربي : فَقالَ: صَدَقْتَ، وَلكِنِّ كَثَّرتَ السَّوادَ، اءُدْنُ مِنّي فَدَنَوْتُ مِنْهُ، فَإِذاطَشْتُ مَمّلُوُّ دَما. فَقالَ لي : هذا دَمُ وَلَدِي الْحُسَيْنِ ع ،فَكَحَلَني مِنْ ذلِكَ الدَّمِ، فَانْتَبَهْتُ حَتَّي السّاعَةَ لااءُبْصِرُ شَيْئا. وَ رُوِي عَنِ الصّادِقِ ع ، يَرْفَعُهُ اِلَي النَّبِي صاءَنَّهُ قالَ: (اِذا كازن يَوْمَ الْقِيامَةِ نُصِبَ لِفاطِمَةَ عقُبَّةُ مِنْ نُورٍ، وَ يَقْبَلُ الْحُسَيْنُ ع وَ رَأْسَهُ في يَدِهِ. فَاِذا رَأَتْهُ شَهَقَتْ شَهْقَةً لا يَبْقي في الْجَمْعِ مَلَكُمُقَرَّبُ وَ لا نَبِي مُرْسَلُ اِلاّ بَكي لَها. فَيُمَثِّلُهُ اللّهُعَزَّ وَ جَلَّ لَها في أَحْسَنِ صُورَةٍ(23) وَ هُوَ يُخاصِمُ قَتَلَتَهُبِلا رَاءسٍ. فَيَجْمَعُ اللّهِ لي قَتَلَتَهُ وَ الْمُجَهِّزينَ عَلَيْهِوَ مَنْ شَرَكَ في دَمِهِ، فَأَقتُلُهُمْ حَتّي آتِيعَلي آخِرِهِمْ ثُمَّيُنْشَرُونَ فَيَقْتُلُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنينَ ص . ثُمَّ يُنْشَرُونَفَيَقْتُلُهُمْ الْحَسَنُ ع

ترجمه : رسول خدا فرمود: راست مي گويي و لكنسياهي لشكر بودي و بر تعداد آنها افزودي آنگاه فرمود: به نزديك من بيا وچون نزديك شدم در خدمتش طشتي پر از خون ديدم ، پس حضرت فرمود: اين خونفرزندم حسين است و سپس از آن خون مانند سرمه در چشمانم كشيد و وقتي از خواببيدار گشتم ، ديدم ديگر چشمم جايي را نمي بيند از حضرت صادق عليه السّلاممروي است كه مرفوعا از رسول خدا صلي الله عليه واله روايت نموده كه چون روزقيامت شود از براي فاطمه زهرا قبه اي از نور نصب مي نمايند و حسين عليهالسّلام به محشر مي آيد در حالتي كه سر خود را بر روي دست گرفته و سر بربدن ندارد و چون فاطمه عليه السّلام او را به اين شكل ببيند يك نعره مي زندكه هيچ فرشته مقرب و نه پيغمبر مرسل نمي ماند مگر آنكه همي به گريه ميافتند. سپس خداي عزوجل ، حسين عليه السّلام را به بهترين صورتها از برايفاطمه زهرا عليه السّلام مثل مي نمايد و در آن حال ، حسين عليه السّلام درحالي كه سر بر بدن ندارد به قاتلان خود مخاصمه مي كند سپس خداوند، كشندگاناو را و آنانكه سر از بدن اطهرش جدا نمودند و يا به نحوي در ريختن خون آنمظلوم شركت داشته اند در مكاني جمع مي كند و من همه آنان را به قتل ميرسانم . سپس خداي عزوجل آنان را زنده مي كند باز جناب امير مؤ منان عليهالسّلام همه ايشان را مقتول مي نمايد؛ باز زنده مي شوند و امام حسن عليهالسّلام آن اَشقْيا را به قتل مي رساند و باز خدا ايشان را زنده مي كند پسامام

 

متن عربي : ثُمَّ يُنْشَرُونَ فَيَقْتُلُهُمُ الْحُسَيْنُ ع ثُمَّيُنْشَرُونَ فَلا يَبْقي مِنْ ذُرِّيَّتِنا اءَحَدُ اءلاّ قَتَلَهُمْ. فَعِنْدَ ذلِكَ يَكْشَفُ الْغَيْظُ وَ يُنْسَي الْحُزْنُ(. ثُمَّ قَاَلالصّادِقُ ع : (رَحِمَ اللّهُ شيعَتَنا شيعَتَنا، هُمْ وَ اللّهِالْمُؤْمِنُونَ وَ هُمْ الْمُشارِكُونَ لَنا فِي الْمُصيبَةِ بِطِوُلِالْحُزْنِ وَ الْحَسْرَةِ( وَ عِنَ النَّبِي ص أَنَّهُ قالَ: (اذا كانَيَوْمَ الْقِيامَةِ تَاءْتي فاطِمَةُ ع في لُمَّةٍ مِنْ نِسائِها. فَيُقالُلَها: اءُدْخُلِي الْجَنَّةَ. فَتَقُولُ: لا اءُدْخُلُ حَتّي اءَعْلَمَ ماصَنَعَ بِوَلَدي مِنْ بَعْدي . فَيُقالُ: لَها اءُنْظُري في قَلْبِالْقِيامَةِ، فَتَنْظُرُ اِلَي الْحُسَيْنِ ع قائِما لَيْسَ عَلَيْهِرَاءْس ، فَتَصْرخُ صَرْخَةً فَاءَصْرَخُ لِصِراخِها وَ تَصْرَخُالْمَلائِكَةُ لِصِراخِها(. وَ في رِوايَةٍ اءخري : ( وَ تُنادي واوَلَداهُ، واثَمَرَةَ فُؤ اداهُ

ترجمه : حسين عليه السّلام آنان را بهقتل مي آورد و باز زنده مي گردند پس احدي از ذريه ما باقي نمي ماند مگرآنكه هر كدام يك مرتبه آنها را به قتل مي رساند در اين هنگام غيظ و خشم مافرو مي نشيند و اندوه و مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السّلام از خاطرها رفتهو به فراموشي سپرده مي شود(24) پس از آن ، امام جعفر عليه السّلام فرمود: خدا رحمت كند شيعيان ما را، به خدا سوگند كه ايشان مؤ منان بر حق اند بهخدا قسم ! آنها به واسطه درازي حزن و اندوه و حسرتشان ، در مصيبت با ماشريكند و از رسول خدا عليه السّلام مروي است كه فرمود: چون قيامت شود فاطمهزهرا عليه السّلام در حالي كه زنان اطرافش را گرفته اند، مي آيد، پس به اوگفته مي شود داخل بهشت شو! فاطمه عليه السّلام مي گويد: من داخل بهشت نميشوم تا آنكه بدانم بعد از رحلت من از دنيا، با فرزندم حسين عليه السّلامچگونه رفتار كرده اند. پس به او گفته مي شود: (انظري في قلب القيامة (؛يعني به وسط صحراي محشر نظر نما! چون نظر نمايد حسين عليه السّلام را ميبيند ايستاده و سر در بدن ندارد. در اين هنگام فرياد بر مي آورد و من نيزاز فرياد او به فرياد مي آيم و فرشتگان هم به فرياد مي افتند. و در روايتديگر چنين وارد شده كه فاطمه زهرا عليه السّلام نداي (واولداه ، واثمرةفواداه ( بر مي آورد.

 

متن عربي : قالَ: (فَيَغْضَبُ اللّهُ عَزّ وَ جَلَّلَها عِنْدَ ذلِكَ، فَيَاءْمُرُ نارا يُقالُ لَها هَبْهَبْ قَدْ اءوْقَدَعَلَيْها اءَلْفَ عامٍ حَتْي اسْوَدَّتْ، لا يَدْخُلُها رَوْحُ اءَبَدا وَلا يَخْرُجُ مِنْها غَمُّ اءَبَدا. فَيُقالُ لَها: الْتَقَطَي قَتَلَهَالْحُسَيْنِ ع ، فَتَلْتَقِطُهُمْ، فَاذا صارُوا في حَوْصِلَتِها صَهَلَتْوَ صَهَلُوا بِها وَ شَهَقَتْ وَ شَهَقُوا بِها وَ زَفَرَتْ وَ زَفَرُوابِها. فَيَنْطِقُونَ بِاءلْسِنَةٍ ذَلِقَةٍ ناطِقَةٍ: يا رَبِّ بِمَاءَوْجَبْتَ لَنَا النّارَ قَبْلَ عَبَدَةِ الاْ وْثانِ؟ فَيَاءْتيهِمُالْجَوابُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: لَيْسَ مَنْ عَلِمَ كَمَنْ لايَعْلَمُ(. رَوي هَذِهِ الْحَديثَيْنِ ابْنُ بابَوَيْهِ في كِتابِ (عِقابِالاْ عْمالِ(. وَ رَاءَيْتُ فِي الْمُجَلَّدِ الثَّلاثينَ مِنْ (تَذْييلِشَيْخِ الْمُحَدَّثينَ بِبَغْدادَ مُحَمَّدِ بْنِ الْنَّجارِ في تَرْجمَةِفاطِمَةَ بِنْتِ اءَبِي الْعَبَّاسِ الاْ زدي بِاسْنادِهِ عَنْ طَلْحَةَقال : سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ ص يقول : اِنَّ مُوسَي بْنَ عِمْرانَ سَئَلَرَبَّهُ قالَ: يا رَبَّ! اِنَّ اءَخي هارُونَ ماتَ فَاغْفِرْ لَهُ

ترجمه : در آن هنگام خداي عزوجل از براي داد خواهي فاطمه عليه السّلام ، به غضب ميآيد، پس امر مي كند آتشي را كه نام او (هب هب ( است و هزار سال افروختهشده تا آنكه به غايت سياه گرديده كه هرگز نسيم روحي در آن داخل نمي گردد وهيچ غم و اندوهي از درون آن خارج نمي شود پس خطاب به آن آتش مي رسد كه بهمانند دانه ، آن كساني را كه حسين عليه السّلام را كشتند، بر چين ؛ آتشآنان را از ميان مردم بر مي چيند و چون در ميان آتش هَبْ هَبْ جاي گرفتند،آن آتش مانند اسب شيهه مي كشد و ايشان نيز به شيهه او، شيهه مي كشند و (هَبْ هَبْ( به نعره مي آيد و آنان هم به نعره او، نعره مي كشند و (هَبْهَبْ( به شعله خويش به فرياد مي آيد و آنها نيز به فرياد او، فرياد ميكنند. پس ايشان به زبان گويا به سخن مي آيند كه پروردگار را، به چه علت مارا قبل از بت پرستان (25) ، مستوجب آتش نمودي ؟ از جانب رب العزة جواب بهايشان مي رسد كه آن كس كه مي داند مانند كسي كه نمي داند، نيست . سيد ابنطاوس - اعلي الله مقامه - مي گويد: اين خبر را ابن بابويه در كتاب ( عقابالاعمال ( ذكر نموده و فرموده كه آن را در مجلد سوم كتاب (تذييل ( شيخمحدثين بغداد محمدبن نجار، كه در شرح حالات فاطمه بنت ابي العباس اءزدي است، ديده ام سيخ مزبور به اسناد خود از طلحه روايت نموده كه او گفت : شنيدماز رسول خدا صلي الله عليه واله مي فرمود: موسي بن عمران - علي نبينا وعليه السّلام –

 

متن عربي : فَاءَوْحَي اللّهُ الَيْهِ: يا مُوسَي بْنَعِمْرانَ! لَوْ سَئَلْتَني فِي الاْ وَّلينَ وَ الاَّْخِرينَ لاََجَبْتُكَ،ما خَلا قاتِلَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي بْنِ اءَبي طالِبٍ - صَلَواتُاللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِما-.

ترجمه : از پروردگار خود سؤ ال نمود كهپروردگارا، برادرم هارون از دنيا رفته او را بيامرز پس خداي عزوجل وحي بهسوي موسي فرستاد كه اي موسي بن عمران ! اگر از من درخاست نمايي كه اولين وآخرين مردم را بيامرزم ، مي آمرزم مگر كشندگان حسين بن علي بن ابي طالبعليه السّلام

 

متن عربي : فَاوْحَي اللّه الَيْهِ: يا مُوسَي بْنَ عِمْرانَ! لَوْ سَئَلْتَني فِي الاوَّلين وَ الاخِرينَ لاجَبْتُكَ، ما خَلا قاتِلَالحُسَيْنِ بْنِ عَلِي بن اَبي طالبٍ - صَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُعَلَيْهِما-.

ترجمه : از پرودگار خود سوال نمود كه پروردگارا، برادرم هاروناز دنيا رفته او را بيامرز. پس خداي عزوجل وحي به سوي موسي فرستاد كه ايموسي بن عمران ! اگر از من در خواست نمايي كه اولين و آخرين مردم رابيامرزم ، مي آمرزم مگر كشندگان حسين بن علي ابي طالب عليه السّلام

 

المسلك الثالث في الاُمُورِ الْمُتَاءَخَّرَةِ عَنْ قَتْلِهِ ع وَ هِيتَمامُ ما اءَشَرْنا اِلَيْهِ.

 

متن عربي : قالَ: ثُمَّ اِنَّ عُمَرَ بْنَسَعْدٍ- لَعَنَهُ اللّهُ - بَعَثَ بِرَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع في ذلِكَالْيَوْمِ وَ هُوَ يَوْمُ عاشُوراء - مَعَ خَوْلِي بْنِ يَزِيدَ الاْصْبَحي وَ حُمَيْدٍ بْنِ مُسْلِمٍ الاْ زْدي اِلي عُبَيْدِ اللّهِ بْنِزِيادٍ وَ اءَمَرَ بِرُؤُوِس الْباقينَ مِنْ اءَصْحابِهِ وَ اءَهْلِبَيْتِهِ فَنُظِّفَتْ وَ سَرَّحَ بِها مَعَ شِمْرِ بْنِ ذِي الْجَوْشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ- وَ قَيْسِ بْنِ الاْ شْعَثِ وَ عَمْرو بْنِ الْحَجّاجِفَاءَقْبَلُوا بِها حَتّي قَدِمُوا الْكُوفَةَ. وَ اءقامَ ابْنُ سَعْدٍبَقِيَّةَ يَوْمِهِ وَ الْيَوْمِ الثّاني اِلي زَوالِ الشَّمْسِ، ثُمَّرَحَلَ بِمَنْ تَخَلَّفَ مِنْ عِيالِ الْحُسَيْنِ، ع وَ حَمَلَ نِساءَهُ صعَلي اءَحْلاسِ اءَقْتَارب الْجِمْاِل بِغَيْرِ وِطاءٍ

ترجمه : مسلك سوماين بخش در بيان اموري است كه پس از شهادت خامسآل عبا حضرت سيدالشهداء عليهآلاف التحية و الثناء واقع گرديده و در اين قسمت مدعايما از اين كتاب وآنچه را كه در اول كتاب اشاره به آن نموديم به انجام خواهد رسيد رواي گويد: عمر سعد لعين پس از قتل فرزندم خاتم النبيين ، سر مطهر امام شهيد را درهمان روز عاشورا به همراه خولي بن يزيد اصبحي و حميدبن مسلم ازدي - لعنهماالله - به نزد عبيدالله بن زياد بد نهاد، روانه داشت و نيز حكم داد كهسرهاي انور ساير شهداء - رضوان الله عليهم اجمعين - چه از اصحاب و ياران وچه از اهل بيت و جان نثاران آن حضرت را پاك و پاكيزه نمودند و آنان را باشمر بن ذي الجوشن پليد و قيس بن اشعث با سرهاي مطهر به سوي كوفه رفتند وعمر سعد خود نيز روز عاشورا و روز يازدهم را تا هنگام زوال در زمين كربلااقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بيت غم آمال و آن كساني را كه از طوفانستم آن اشقيا در سرزمين محنت و بلا، باقي مانده بودند از عيالات حسين عليهالسّلام را بر روي پلاسهاي

 

متن عربي : و لا غِطاءٍ مُكَشَّفَاتِ الْوُجُوهِبَيْنَ الاْءَعْداءِ، وَ ساقُوهُنَّ كَما يُساقُ سَبْي التُرْكِ وَالرُّومِ في اءَشَدِّ الْمَصائِبِ وَ الْهُمُومِ. وَ لِلّهِ دَرُّ قائِلِه : يُصَلّي عَلَي الْمَبْعُوثِ مِنْ آلِ هاشِمٍ وَ يُغْزي بَنُوهُ اِنْ ذالَعَجيبُ وَ قالَ آخَرُ: اءَتَرْجُو اءُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْنا شَفاعَةَجَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ وَ رُوِي: اءَنَّ رُؤ وسَ اءصْحابِ الْحُسَيْنِ عكانَتْ ثمانِيَةً وَ سَبْعينَ رَاءسا، فَاقْتَسمَتْهَا الْقَبائِلُ،لِتَقَرَّبَ بِذلِكَ اِلي عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ وَ اِلي يَزِيدَبْنِ مُعاوِيَةَ: فَجاءَتْ كِنْدَةُ بَثَلاثَةَ عَشَرَ رَاءْسا، وَصاحِبُهُمْ قَيْسُ بْنُ الاْ شْعَثِ. وَ جاءَتْ هَواِزنُ بِاثْني عَشَرَرَاءْسا، وَ صاحِبُهُمْ شِمْرُ بْنُ ذِي الْجَوْشَنِ. لَعَنَهم اللّهِ. وَجاءَتْ تَميمُ بِسَبْعَةَ عَشَرَ رَاءْسا.

ترجمه : بي هودج شتران ، سوارنمودند زنان آل عصمت و طهارت را كه امانتهاي انبياء بودند مانند اسيران تركو روم با شدت مصيبت و كثرت غم و غصه ، به اسيري مي بردند. شاعر عرب اينمصيبت عظمي را به رشته نظم در آورده : (يصلي علي المبعوث من ...(؛ اين قضيهبسيار شگفت آور است كه مردم بر پيغمبر مبعوث كه از آل هشام است ، تحيت ودرود بر روح پاكش مي فرستند و از طرف ديگر، فرزندان و خاندان او را به قتلمي رسانند!! آيا آن امتي كه امام حسين عليه السّلام را به ظلم و ستم بهشهادت رساندند، مي توانند در روز قيامت از جد بزرگوارش اميد شفاعت داشتهباشند!؟ روايت است كه سرهاي مطهر اصحاب امام حسين عليه السّلام هفتاد و هشتسر نوراني بودند قبيله هاي اعراب براي تقرب جستن به ابن زياد پست فطرت ويزيد حرام زاده بد طينت ، در ميان خود قسمت نمودند به اين نحو كه طايفه (كنده ( سيزده سر مطهر را برداشتند و رئيس ايشان قيس بن اشعث پليد بودقبيله (هوازن ( دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سركردگي شمر بن ذيالجوشن - لعنه الله - و گروه تميم هفده سر عنبر شميم را برداشتند و بني اسدشانزده سر از آن بندگان خداي احد، را بردند و قبيله مذحج هفت سر و باقيمردم پرشر سيزده سر انور را قسمت نمودند و با خود به كوفه آوردند.

 

متن عربي : و جاءَتْ بَنُو اءَسَدٍ بِسِتَّةَ عَشَرَ رَاءْسا وَ جاءَتْ مَذْحِجُبِسَبْعَةِ رُؤ وُسٍ وَ جاءَ سَائِرُالناسِ بِثَلاثَةَ عَشَرَ رَاءسا. قَاَل الرّاوي : وَ لَمَّا انْفَصَلَ ابْنُ سَعْدٍ لَعَنَه اللّهِ عَنْكَربْلاء خَرَجَ قَوْمُ مِنْ بَنِي اءَسَدٍ فَصَلُّوا عَلي تَلْكَالْجُثَثِ الطَّوَاِهِر الْمُرُمَّلَةِ بِالدِّماءِ، وَ دَفَنُوها عَلي ماهِي الاَّْنَ عَلَيَهْ وَ سارَ ابْنُ سَعْدٍ بِالَّسبْي الْمُشارِ اِلَيْهِفَلَمّا قارَبُوا الْكُوفَةَ اِجْتَمَعَ اءَهْلُها لِلنَّظَرِاِلَيْهِنَّ. قَاَل الرّاوي : فَاءَشْرَفَتْ اِمْراءةُ مِنْ الْكُوفِيّاتِ،فَقالَتْ: مِنْ اءَي الاْ ساري اءَنْتَنَّ ؟ فَقُلْنَ نَحْنُ اءُساري آلِمُحَمَدٍ ص . فَنَزَلَتْ مِنْ سَطْحِها، فَجَمَعَتْ مُلاءً وَ اءُزُرا وَمَقانِعَ، فَاءَعْطَتْهُنَّ فَتَغَطَّيْنَ. قَالَ الرّاوي : وَ كانَ مَعَالنِّساءِ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع ، قَدْ نَهَكَتْهُ الْعِلَّةُ،وَالْحَسَنُ بْنُ الْحَسَنُ الْمُثَنّي ، وَ كانَ قَدْ واسي عَمَّهُ وامامَهُ في الصَّبْرِ عَلي ضَرْبِ السُّيُوفِ وَ طَعْنِ الرَّماحِ، وَاِنَّما اُرْتُثَّ وَ قَدْ اءُثْخِنَ بِالْجِراحِ.

ترجمه : به خاكسپاريشهداي گلگون كفن راوي گويد: چون ابن سعد لعين بيرون آمد از آن سرزمين ، رفتبه سوي كوفه با دستهاي خونين ، جماعتي از طايفه بني اسد از خانه هاي خودبيرون آمدند و بر آن اجساد طيبه و طاهره ، نماز گزاردند و آن شهدا را بهخاك سپردند در همان مكاني كه اينك قبرهاي آنهاست ابن سعد لعين ، اسيران آلرسول صلي الله عليه و آله را برداشت و قبه همراه خود به كوفه رسانيد و چوناهل بيت نزديك كوفه رسيدند، مردم براي تماشاي اسيران به اطراف شهر آمدند دراين هنگام زني از زنان كوفه بر پشت بام آمد و فرياد زد: (من اي الاساريانتن ؟( شما اسيران از كدام قبيله و خاندانيد؟ اسيران گفتند: (نحن اساري آلمحمد(! ما اسيران از آل محمد هستيم ! در اين موقع آن زن از پشت بام پائينآمد و چندين قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقديمشان نمودآنان آن لباس و پوشاكها را پذيرفتند و آنها را حجاب و پرده خويش نمودند. راوي گويد: امام سجاد عليه السّلام هم همراه زنان اهل بيت ، اسير اشقياءلئام ، بود، در حال يكه مرض او را ضعيف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنيفرزند امام حسن عليه السّلام نيز با زنان اسير بود و او شرط مواسات در خدمتعموي بزگوار و امام عالي قدر خود به جاي آورده و صبر بسيار بر ضربت شمشير وزخم نيزه نموده بود و در اثر زخمهاي بسيار كه بر بدن شريفش رسيده بود،ضعيف و ناتوان گرديد.

 

متن عربي : وَ رَوي مُصَنِّفُ كِتابِ (الْمَصابيحِ(: اءَنَّ الْحَسَنَ بْنَ الْحَسَنِ الْمُثَنّي قَتَلَ بَيْنَ يَدَي عَمِّهِالْحُسَيْنِ ع في ذلِكَ الْيَوْمِ سَبْعَةَ عَشَرَ نَفْسا وَ اءَصابَهُثمانيَةَ عَشَرَ جِراحا، فَاءَخَذَهُ خالُهُ اءَسْماءُ بْنُ خارِجَةَ،فَحَمَلَهُ الَي الْكُوفَةِ وَ داواهُ حَتّي بَرِءَ، وَ حَمَلَهُ اِلَيالْمَدينَةِ. وَ كانَ مَعَهُمْ اءَيْضا زَيْدُ وَ عَمْرو وَلَدا الْحَسَنِالسِّبْطِ ع . فَجَعَلَ اءَهْلُ الْكُوفَةِ يَنوحُونَ وَ يَبْكُونَ. فَقالَعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع : (اءَتَنُوحُونَ وَ تَبْكُونَ مِنْاءَجْلِنا؟!! فَمَنِ الَّذي قَتَلَنا. قالَ بَشيرُ بْنُ خزيم الاسْدي وَنَظَرْتُ الي زَيْنَبَ اِبْنَةِ عَلِيٍّ يَوْمَئِذٍ، فَلَمْ اءَرْ خَفِرَةًقَطُّ اءَنْطَقَ مِنْها، كَاءَنَّها تُفْرَغُ مِنْ لِسانِ اءَمِيرِ الْمُؤمِنينَ ع ، وَ قَدْ اءَوْمَاءَتْ الَي النّاسِ اءَنِ اسْكُتُوا،فَارْتَدَّتِ الانْفاسُ وَ سَكَنَتِ الاجْراسُ، ثُمَّ قالَتْ: اءَلْحَمْدُلِلّهِ، وَ الصَّلاةُ عَلي جَدّي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَالاخْيارِ. اءَمّا بَعْدُ: يا اءَهْلَ الْكُوفَةِ، يا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ،

ترجمه : مصنف كتاب (مصابيح ( روايت كرده كه حسن مثني فرزندامام حسن عليه السّلام در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقيا را به جهنمفرستاد و هيجده زخم بر بدن شريفش وارد آمد و در آن حال ، دايي او اسماء بنخارجه او را از ميان معركه برداشت و به سوي كوفه آورد و زخمهاي بدنش رامعالجه و مداوا نمود تا بهبود يافت و او را روانه مدينه ساخت همچنين درميان اسيران ، زيد و عمرو، فرزندان امام حسن عليه السّلام بودند هنگامي كهاهل كوفه اهل بيت را ديدند، شروع به گريه و زاري نمودند امام زين العابدينعليه السّلام فرمود: (اتنوحون و تبكون ...( اي اهل كوفه ! در اينجا اجتماعنموده ايد و بر حال ما گريه مي كنيد؟ و چه كسي عزيزان ما را به قتل رسانيده؟! سخنراني زينب عليه السّلام در كوفه بشير بن حذلم اسدي مي گويد: در آنروز به سوي زينب دختر امير المومنين عليه السّلام متوجه شدم ، به خداسوگند! در عين حال كه سخنوري توانا و بي نظيري بود، حيا و متانت سراپاي اورا فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار علي عليه السّلام از زبان رساي اوفرو مي ريخت و او علي وار سخن مي راند به مردم اشاره نمود سكوت را مراعاتنمايند در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاي شتران از صدا افتادپس زينب كبري عليه السّلام شروع به سخنراني نمود: (الحمدالله ....( امابعد، اي مردم كوفه ! اي اهل خدعه و غدر! آيا براي گرفتاري ما گريه مي كنيد؛پس اشك چشمانتان خشك مباد!

 

متن عربي : اءَتَبْكُونَ؟! فَلا رَقَاءَتِالدَّمْعَةُ، وَ لا هَدَاءَتِ الرَّنَّةُ، اِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِالَّتي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْكاثا، تَتَّخِذونَاءَيْمانَكُمْ دَخَلا بَيْنَكُمْ. اءَلا وَ هْلْ فيكُمْ الا الصَّلَفُ وَالنَّطَفُ، وَالصَّدْرُ الشَّنِفُ، وَ مَلَقُ الاماءِ، وَ غَمْزُالاعْداءِ؟! اءَوْ كَمَرْعي عَلي دِمْنَةٍ. اءَوْ كَفِضَّةٍ عَليمَلْحُودَةٍ، اءَلا ساءَ ما قَدَّمْتُمْ لِاءَنْفُسِكُمْ اءَنْ سَخِطَاللّهُ عَلَيْكُمْ وَ في الْعَذابِ اءَنْتُمْ خالِدوُنَ. اءَتَبْكُونَ وَتَنْتَحِبونَ؟! ايْ وَ اللّهِ فَابْكُوا كَثيرا، وَاضْحَكُوا قَليلا. فَلَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعارِها وَ شَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها بِغَسْلٍبَعْدَها اءَبدا. وَ اءَنّي تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَليلِ خاتَمِالنُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ، وَ سَيِّدِ شَبابِ اءَهْلِالْجَنَّةِ، وَ مَلاذِ خِيَرَتِكُمْ، وَ مَفْزَعِ نازِلَتِكُمْ، وَ مَنارِحُجَّتِكُمْ، وَ مِدْرَةِ سُنَّتِكُمْ. اءَلا ساءَ ما تَزِرونَ، وَ بُعْدالَكُمْ وَ سُحْقا، فَلَقَدْ

ترجمه : و ناله هايتان فرو منشيناد! جز ايننيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكمتابيده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ايمان خود را مايه دغلي و مكر وخيانت در ميان خود مي گيريد؛ ايا در شما صفتي هست الا به خود بستن بي حقيقتو لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه هامملو از كينه و زبان چاپلوسي مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار ودشمنان دين .(26) يا گياهي را مانيد كه در منجلابها مي رويد كه قابل خوردننيست يا به نقره اي مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند. ظاهرت چون گوركافر پر حلل باطنت قهر خدا عزوجل (27) آگاه باشيد كه بد كاري بوده آنچه راكه نفس هاي شما براي شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهي بود و شما در عذابآخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود. ايا گريه و ناله مي نماييد، بلي به خداكه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگارآلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبي نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليلخاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسي كه دراختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما ودر مقام حجت با خصم ، رهنماي شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله عليه واله را، بزرگ شما بود.(28)

 

متن عربي : خَابَ السَّعْيُّ، وَ تَبَّتِ،الايْدي ، وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ، وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ، وَضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ. وَيْلَكُمْ يا اءَهْلَالْكُوفَةِ، اءَتَدْرُونَ اءَيَّ كَبِدٍ لِرَسُولِ اللّه فَرَيْتُمْ؟! وَاءَيَّ كَريمَةٍ لَهُ اءَبْرَزْتُمْ؟! وَ اءَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ؟! وَاءَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ انْتَهَكْتُمْ؟! لَقَدْ جِئْتُمْ بِها صَلْعاءَعَنْقاءَ سَوْداءَ فَقُماءَ. وَ في بَعْضِها: خَرْقاءَ شَوْهاءَ، كَطِلاعِالارْضِ وَ مِلاءِ السَّماءِ. اءَفَعَجِبْتُمْ اءَنْ مَطَرَتِ السَّماءُدَما، وَ لَعَذَابُ الاخِرَةِ اءَخْزي وَ اءَنْتُمْ لا تُنْصَرُونَ، فَلايَسْتَخِفَّنَّكُمْ الْمَهْلُ، فَاءنَّهُ لا يَحْفُزُهُ البِدارُ وَ لايَخافُ فَوْتَ الثّارِ، وَ انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمَرْصادِ. قَالَ الرّاوي : فَوَ اللّهِ لَقَدْ رَاءَيْتُ النّاسَ يَوْمَئِذٍ حِياري يَبْكُونَ، وَقَدْ وَضَعُوا اءَيْديهُمْ في اءَفْواهِهِمْ.

ترجمه : آگاه باشيد كه بدگناهي بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروي از رحمت الهي بر شما باد و بهتحقيق كه به نوميدي كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاي شما و خسارت و ضررگرديد اين معامله شما؛ به غضب خداي عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت ومسكنت ؛ واي بر شما باد، اي اهل كوفه ! آيا مي دانيد كدام جگر رسول خداصلي الله عليه و آله را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو درگوهر را آشكار ساختيد كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايعساختيد؟ به تحقيق كه كاري قبيح و داهيه اي ناخوش به جا آورديد كه موجبسرزنش است و ظلمي به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد. آيا شما را شگفتمي آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسينخوار كننده تر است و در آن روز شما را ياوري نخواهد بود؛ پس به واسطه آنكهخدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام، خداي را به شتاب نمي آورد و او با بي تاب نمي كند كه ببر خلاف حكمت كاريكند و نمي ترسد كه خونخواهي كردن از دست او برود. به درستي كه پروردگار بهانتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند). راوي گويد: به خداسوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حران ، دستها بر دهان گرفته و گريهمي كردند.

 

متن عربي : وَ رَاءَيْتُ شَيْخا واقِفا الي جَنْبي يَبْكيحَتَّي اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ: بِاءَبي اءَنْتُمْ وَاءُمّي كُهُولُكُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ، وَ شَبابُكُمْ خَيْرُ الشَّبابِ وَنِساؤ كُمْ خَيْرُ النِّساءِ، وَ نَسْلُكُمْ خَيْرُ نَسْلٍ، لا يُخزي وَ لايَبْزي . وَ رَوي زَيْدُ بْنُ مُوسي قالَ: حَدَّثَني اءَبي ، عَنْ جَدي عقالَ: خَطَبَتْ فاطِمَةُ الصُّغْري بَعْدَ اءَنْ وَرَدَتْ مِنْ كَرْبَلاءَ،فَقالَتْ: ژاءَلْحَمْدُ لِلِّه عَدَدَ الرَّمْلِ وَالْحَصي ، وَزِنَةَالْعَرْشِ الَي الثَّري ، اءَحْمَدُهُ وَ اءَوْمِنُ بِهِ وَ اءَتَوَكَّلُعَلَيْهِ. وَ اءَشْهَدُ اءَنْ لا الهَ الا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ،وَ اءَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ اءَنَّ ذُرِّيَّتَهُذُبِحُوا بِشَطِّ الفُراتِ بِغَيْرِ ذَحْلٍ وَ لا تِراتٍ. اَللّهُمَّ اِنياءعُوذُ بِكَ اءَنْ اءَفْتَرِي عَلَيْكَ الْكَذِبَ، وَ اءَنْ اءَقُولَعَلَيْكَ خِلافَ ما اءَنْزَلَتْ مِنْ اءَخْذِ الْعُهُودِ لِوَصِيَّةِ عَلِيبْنِ اءَبي طالِبٍ ع ، الْمَسْلُوبِ حَقُهُ، اَلْمَقْتُولِ بِغْيِرْ

ترجمه : پير مردي را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مي كرد كه ريشش از اشكچشمانش تر شده بود و همي گفت : پدر و مادرم به فداي شما باد؛ پيران شما ازبهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان ونسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمي گردد. سخنرانيفاطمه صغري سلام الله عليها زيد بن موسي بن جعفر عليه السّلام گفت : پدرمبه من خبر داد كه از جدم روايت نموده بود كه چنين فرمود: فاطمه صغري پس ازآنكه از كربلا به شهر كوفه رسيد، خطبه اي به اين مضمون خواند: (الحمدلله ....(؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را ساز است به شماره ريگها و سنگهايبيابان و به اندازه سنگيني عرش خداوند مهربان ، تا سطح زمين و آسمان ! اورا سپاس مي گويم و ايمان به خداوندش دارم و خويش را به او مي سپارم و شهادتمي دهم كه بجز او خدايي نيست و او يگانه و بي نياز و شريك ، است و گواهيمي دهم بر آن كه محمد صلي الله عليه و آله بنده خاص و رسول مخصوص اوست ونيز شهادت مي دهم بر آنكه فرزندان پيامبر را در كنار آب فرات مانندگوسفندان سر از بدن جدا نمود، و بدون آنكه كسي را به قتل رسانده باشند وكسي خوني از آنها طلبكار باشد پروردگارا، به تو پناه مي برم از اينكه بر تودروغ بسته باشم يا آنكه سخني گويم بر خلاف آنچه نازل فرمودي بر پيغمبر كهاز امت ، عهد و پيمان گرفت از براي وصي خويش علي عليه السّلام ،

 

متن عربي : ذَنْبٍ كما قُتِلَ وَلَدُهُ بِالاْ مْسِ في بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ اللّهِفيهِ مَعْشَرُ مُسْلِمَةُ بِاءَلْسِنَتِهِْم ، تَعْسا لرءوسهم ما دفعت عنهضيما في حَياتِهِ وَ لا عَنْدِ مَماتِهِ حَتّي قَبَضْتَهُ اِلَيْكَمَحْمُودَ النَّقيبَةِ طَيِّبَ الْعَريكَةِ، مَعْرُوفَ الْمَناقِبِ،مَشْهُورَ الْمَذاهِبِ لَمْ تَاءْخُذْهُ اللّهُمَّ فيكَ لَوْمَة لائِمٍ وَلا عَذْلُ عاذِلٍ. هَدَيْتَهُ يا رَبِّ لِلاْسلامِ صَغيرا، وَ حَمِدْتَمَناقِبَةُ كَبيرا، وَ لَم يَزَلْ ناصِحا لَكَ وَ لِرَسُولِكَ حَتّيقَبَضْتَهُ اِلَيْكَ، زاهِدا في الدُّنيا غَيْرَ حَريصٍ عَلَيْها، راغِبافي الا خِرَةِ مُجاهِدا لَكَ في سَبيلِكَ رَضيتَهُ فَاخْتَرْتَهُ وَهَدَيْتَهُ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. اءمّا بَعْدُ، يا اءهْلَ الكُوفَةِ، يااءهْلَ الْمَكْرِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخيَلاءِ. فإ نّا اءَهْلُ بَيْتٍاِبْتَلانَا اللّهِ بِكُمْ، وَ ابْتَلاكُمْ بِنا، فَجَعَلَ بَلاءَناحَسَنا، وَ جَعَلَ عِلْمَهُ عِنْدَنا وَ فَهْمَهُ لَدَيْنا. فَنَحْنُعَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ وَعاءُ فَهْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ حُجَّتِهِ عَلياءهْلِ الاْ رْضِ في بِلادِهِ لِعِبادِهِ.

ترجمه : آن علي كه مردم حق او رااز دستش گرفتند و او را بي گناه مانند فرزندش حسين عليه السّلام كه در روزگذشته كشته اند، به قتل رسانيدند. (قتل علي عليه السّلام ) در خانه اي ازخانه هاي خدا (يعني مسجد كوفه ) واقع گرديد كه در آن مسجد جماعتي بودند كهبه زبان اظهار اسلام مي نمودند كه هلاكت و دوري از رحمت الهي بر ايشان باد! زيرا تا در حيات بود ظلمي را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام كه از ايندنياي فاني به سراي جاوداني رسيد و از اين دار فاني او را به سوي رحمت خويشانتقال دادي در حالتي كه پسنديده نفس و پاكيزه طبيعت بود و مناقبش معروف وراه سلوكش مشهور بود. خداوندا، او چنان بود كه هيچ گاه ملامت ملامتكنندگان او را در حق بندگي ات و رضايت مانع نمي آمد هنگام كودكي او را بهسوي اسلام هدايت نمودي و در حال بزرگي مناقبش را پسنديدي و همواره نصيحت رابراي رضاي تو و خشنودي پيغمبرت ، فرو نمي گذاشت تا آنكه روح پاكش را قبضنمودي . او لذائذ دنياي فاني را پشت پا زده و به آن مايل و حريص نبود بلكهرغبتش به سوي آخرت بود و همتش معروف در جهاد كردن در راه پسنديده تو بود. تو از او راضي شدي و اختيارش نمودي سپس به راه راست هدايتش كردي ، (امابعد...(؛ اي جماعت كوفه ! اي اهل مكاري و خدعه و تكبر! ماييم اهل بيت عصمت وطهارت كه خداي عزوجل

 

متن عربي : اءَكْرَمَنَا اللّهِ بِكَرامَتِهِ وَفَضَلّنا بِنَبِيَّهِ مُحَمَّدٍ ص عَلي كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقَ تَفْضيلابيِّنا. فَكَذَّبْتُمُونا، وَ كَفَّرْتُمُونا. وَ رَاءَيْتُمْ قِتالناحَلالا وَ اءَمْوالَنا نَهْبا. كَاءَنَّنا اءَوْلادُ تُرْكٍ وَ كإ بُلَكَما قَتَلْتُمْ جَدَّنا بِالاْْمسِ، وَ سُيُوفُكُم تَقْطُرُ مِنْ دمائنااءَهْلَ الْبَيْتِ لِحِقْدٍ مُتَقَدَّمٍ. قَرِّتْ لِذلِكَ عُيُونُكُمْ، وَفَرِحِتْ قُلُوبُكُمْ. اِفْتِراءً عَلَي اللّهِ وَ مَكْرا مَكَرْتُمْ وَاللّهِ خَيْرُ الْماكِرينَ. فَلا تَدْعُوَنَّكُمْ اءَنْفُسُكْم اِليالْجَذَلِ بِما اءَصَبْتُمْ مِنْ دِمائِنا وَ نالَتْ اءَيْدِيْكُمْ مِنْاءَمْوالِنا. فَاِ نَّ ما اءَصابِنا مِنْ المَصائِبِ الْجَلَيلَةِ وَالرَّزايَا الْعَظيمَةِ في كِتابٍ مِنْ قَبْلِ اءَنْ نَبْرَاءها اَنْ ذلِكَعَلَي اللّهِ يَسيرُ. لِكَيْلا تَاءْسُوا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لاتَفْرحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللّهِ لا يُحْبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ

ترجمه : ما را (به تحمل و صبوري و ظلم هاي شما) مبتلا ساخت و شما را بهوجود ما (كه جز حق گفتار و كردار نداريم ) امتحان نمود و امتحان ما را نيكومقرر فرمود و علم و فهم را در نزد ما قرار داد؛ پس ماييم صندوق علم الله وظرف فهم و حكمت باري تعالي و ماييم حجت حق بر روي زمين در بلاد او از برايبندگان خدا ما را به كرامت خويش گرامي داشته و به واظسه محمد مصطفي صلالله عليه و اله بر بسياري از مخلوقات فضيلت داد به فضيلت داد به فضيلتيظاهر و هويدا؛ پس شما امت ما را به دروغ نسبت داديد و از دين ما را خارجدانستيد و چنين پنداشتيد كه كشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنيمت است ، مصلآنكه ما از اسيران ترك و تاتاريم همچنان كه در روز گذشته جد ما علي عليهالسّلام راكشتيد و هنوز خونهاي ما اهل بيت ، از دم شمشيرهاي شما مي چكد بهواسطه عدوات و كينه ديرينه كه از زمان جاهليت داشتيد و براي همين نيزچشمانتان و دلهايتان شاد رديه از روي افتراء بر خداي عزوجل و از جهت مكريكه انگيختيد و خدا بهترين مكر كنندگان است ؛ پس نشايد كه نفس شما دعوت كندشما را به سوي فرح و سرور به واسطه رسيدن به آرزوهايتان اكنون خون ما راريختيد و دست شما به اموال ما رسيد به درستي كه اين مصيبت هاي بزرگ كه بهما رسيده است خداند متعال پيش از خلفت در كتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده ودر قرآن مي فرمايد: (ما اصاب من مصيبة ....(؛ يعني هيچ مصيبتي در زمين ونه در وجود شما روي نمي دهد مگر اينكه همه آنها قبل از

 

متن عربي : تَبّالَكُمْ، فَانْتَظِرُوا اللَّعْنَةَ وَالْعَذابَ، فَكَاءنَّ قَدْ حَلَّبِكُمْ، وَ تَواتَرَتْ مِنَ السَّماءِ نَقِماتُ، فَيُسْحِتُكُمْ بِعَذابِوَ يَذيقُ بَعْضُكُمْ بَاءسَ بَعْضٍ ثُمَّ تُخَلَّدُونَ في الْعَذابِالاليمِ يَوْمَ الْقِيامَةِ بِما ظَلَمْتُمُونا، اءَلا لَعْنَةُ اللّهِعَلَي الظّالِمينَ. وَيْلَكُمْ، اءَتَدْرُونَ اءَيَّةُ يَدٍ طاعَنَتْنامِنْكُمْ؟! وَ اءَيَّةُ نَفْسٍ نَزَعَتْ الي قِتالِنا؟! اءَمْ بِاءَيَّةِرِجْلٍ مَشَيْتُمْ اِلَيْنا تَبْغُونَ مَحارَبَتَنا؟! قَسَتْ وَ اللّهِقُلُوبُكُمْ، وَ غَلْظَتْ اءَكْبادُكُمْ، وَ طُبِعَ عَلي اءَفْئِدَتِكُمْ،وَ خُتِمَ عَلي اءسْماعِكُمْ وَ اءَبْصارِكُمْ (سَوَّلَ لَكُمُ الشَّيْطانُوَ اءَمْلي لَكُمْ وَ جَعَلَ عَلي بَصَرِكُمْ) غِشاوَةً فَاءَنْتُمْ لاتَهْتَدُونَ. فَتَبّا لَكُمْ يا اءَهْلَ الْكُوفَةِ، اءَيُّ تِراتٍلِرَسُولِ اللّهِ ص قِبَلَكُمْ وَ دُخُولٍ لَهُ لَدَيْكُمْ بِما غَدَرْتُمْبِاءَخيهِ عَلِيّ بْنِ اءَبي طالِبٍ جَدّي وَ بَنيهِ وَ عِتْرَةِ النَّبِيالاخْيارِ صَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِمْ، وَافْتَخَرَ بِذلِكَمُفْتَخِرُكُمْ فَقالَ:

ترجمه : آنكه زمين را بيافرينم در لوح محفوظ ثبتاست و اين امر براي خدا آسان است اين به خاطر آن است كه براي آنچه از دستداده ايد تاءسف نخوريد و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمانه نباشيد وخداوند هيچ متكبر فخر فروشي را دوست ندارد! زيان و هلاكت بر شما باد! منتظر باشيد لعنت و عذاب الهي را چنان عذابي كه گويا الان بر شما رسيده ونعمت هايي را كه گويا پي در پي از آسمان نازل مي شود؛ پس ريشه وجود شما رابه تيشه هاي عذاب بيرون خواهد افكند و گروهي از شما خواهد كه مسلط شود برگروهي ديگر (كه سختي عذاب را براي همديگر بچشانيد) از آن پس همگي در عذابدردناك جاويدان خواهيد بود؛ زيرا بر ماستم كرديد و لعنت خدا مرا ستمكارانراشت واي بر شما باد! ايا مي دانيد كه چه دستي از شما و چه نفسي شايقگرديده كه با ما قتال كنيد و با كدام پا به جنگ ما آمديد؟ به خدا سوگندقلبهايتان سخت و جگرهايتان پر غيظ و كينه گشته و مهر ظلالت بر دلهايتان وبر گوشها و ديدگانتان زده شده و شيطان با وسوسه ها و آرزوها شما را درانداخته و پرده بر چشمانتان كشيده ؛ پس هرگز هدايت نخواهيد شد اي اهل كوفه ! زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مي دانيد چند خون از رسول خدا صلي الله عليهو آله و فرزندان و عترت پاك او را در دل داريد تا به حدي كه به كشتن مااهل بيت ، فخر و مباهات مي كنيد! و به اين مضمون گويا هستيد كه :

 

متن عربي : نَحْنُ قَتَلْنا عَلِيّا وَ بَني عَلِيٍّ بِسُيُوفٍ هِنْدِيَّةٍ وَ رِماحْوَ سَبَيْنا نِساءَهُمْ سَبْي تُرْكٍ وَ نَطَحْناهُمْ فَاءَيُّ نِطاحْبِفيكَ اءَيُّهَا الْقائِلُ الْكَثْكَثُ وَ الاثْلَبُ، افْتَخَرْتَبِقَتْلِ قَوْمٍ زَكَّاهُمُ اللّهُ وَ اءَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ تَطْهيرا، فَاءكْظِمْ وَاقْعِ كَما اءَقْعي اءَبُوكَ، فَانَّمالِكُلِّ امْرءٍ مَا اكْتَسَبَ وَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ. اءَحَسَدْتُمُونا - وَيْلا لَكُمْ - عَلي ما فَضَّلْنا اللّهُ. شِعْرُ: فَما ذَنْبُنا انْجاشَ دَهْرا بُحُورُنا وَ بَحْرُكَ ساجٍ لا يُوارِي الدَّعامِصا (ذلِكَفَضْلُ اللّهِ يُؤ تيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيمِ وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ. ( قالَ: وَارْتَفَعَتِ الاصْواتُ بِالْبُكاءِ والنَّحيبِ، وَ قالُوا: حَسْبُكِيَابْنَةَ الطَّيِّبينَ، فَقَدْ اءَحْرَقْتِ قُلُوبَنا وَ اءَنْضَحْتِنُحُورَنا وَ اءَضْرَمْتِ اءَجْوافَنا، فَسَكَتَتْ.

ترجمه : (نحن قتلنا... ( يعني ما كشتيم علي و فرزندان علي را با شمشيرهاي هندي و نيزه ها و زنانايشان را اسير نموديم مانند اسيران ترك و ايشان را شكست داديم چه شكستي ! اي گوينده چنين سخنان ، خاك بر دهانت باد! اي بخر مي كني به كشتن گروهي كهخداوند تعالي ايشان را پاك و پاكيزه گردانيده است و رجس و پليدي را ازايشان برداشته اي شخص پليد! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشينچنانكه پدرت نشست . همانان براي هر كي همان جزاي است كه كسب نموده و بهدست خويش به سوي قيامت پيش فرستاده است آيا بر ما حسد مي برديد؟ واي بر شمابه واسطه آنچه كه خداي تعالي ما را فضيلت داده و اين شعر را ذكر فرمود: (فما ذنبنا....(؛ يعني ما را چه گناه است اگر چند روزي (به امر الهي ) درياي شوكت و جلال و فضيلت ما به جوش آيد و درياي اقبال تو آرام باشد بهقسمي كه كه كفچليز (دعموص )(29) در آن نتواند پنهان بماند. (ذللك فضل ....( (30) (و من لم ....((31) ؛ اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مي دهد وخداوند صاحب فضل عظيم است و هر كسي كه خدا نوري براي او قرار نداده ، نوريبراي او نيست راوي گويد: چون آن مخدره مكرمه اين كلمات را ادا فرمود،صداها به گريه بلند شد و اهل كوفه عرضه داشتند: كافي است اين فرمايشات ايدختر طيبين ! به تحقيق كه دلهاي ما را كباب نمودي و گردنهاي ما را نرم كرديو آتش اندوه به اندرون و باطن ما افروختي .

 

متن عربي : قالَ: وَ خَطَبَتْاءُمُّ كُلْثُومٍ اِبْنَةُ عَلِيٍّ ع في ذَلِكَ الْيَوْمِ مِنْ وَراءِكِلَّتِها، رافِعَةً صَوْتَها بِالْبُكاءِ، فَقالَتْ: يا اءَهْلَالْكُوفَةِ، سُوْءا لَكُمْ، ما لَكُمْ خَذَلْتُمْ حُسَيْنا وَقَتَلْتُمُوُهُ وَ انْتَهَبْتُمْ اءَمْوالَهُ وَ وَرِثْتُمُوهُ وَسَبَيْتُمْ نِساءَهُ وَ نَكَبْتُمُوهُ؟! فَتَبّا لَكُمْ وَ سُحْقا. وَيْلَكُمْ، اءَتَدْرونَ اءَيُّ دَواةٍ دَهَتْكُمْ؟ وَ اءَيَّ وِزْرٍ عَليظُهُورِكُمْ حَمَلْتُمْ؟ وَ اءَيَّ دِماءٍ سَفَكْتُمُوها؟ قَتَلْتُمْخَيْرَ رِجالاتٍ بَعْدَ النَّبِيِّ ص ، وَ نُزِعَتِ الرَّحْمَةُ مِنْقُلُوبِكُمْ اءَلا اِنَّ حُزْبَ اللّهِ هُمُ الغالِبُونَ وَ حِزْبُالشَيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ. ثُمَّ قالَتْ: قَتَلْتُمْ اءَخي صَبْرافَوَيْلٌ لامِّكُمُ سَتُجْزَوْنَ نارا حَرُّها يَتَوَقَّدُ سَفَكْتُمْدِماءً حَرَّمَ اللّهُ سَفْكَها وَ حَرَّمَهَا الْقُرآنُ ثُمَّ مُحَمَّدُاءَلا فَاءبْشِروا بِالنّار اِنَّكُمْ غَدا لَفي سَقَرٍ حَقّا يقيناتَخَلَّدُوا

ترجمه : پس آن مخدره مكرمه خاموش گرديد. سخنراني ام كلثوم عليهالسّلام رواي گويد:عليا مكرمه ام كلثوم دختر امير مومنان علي عليه السّلامدر همان روز از پشت پرده خطبه خواند در حالتي كه صدا به گريه بلند كردهبود فرمود: اي اهل كوفه ! رسوايي بر شما باد! چه شد كه حسين عليه السّلامرا خوار ساختيد و او را بكشتيد و اموالش را به غارت بدريد و آن را متصرفشديد مانند تصرف ميراث و زنان او را اسير نموديد و ايشان را به رنج و سختيافكنديد؛ پس زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مي دانيد چه داهيه و جنايت بزرگيمرتكب شديد و چه بارگناه بر دوش گرفتيد و چه خونها كه ريختيد و چه حرمي رامصيبت زده نموديد و چه دختراني را غارت نموديد و چه اموالي را به تارجبرديد، كشتيد آن مرداين را كه بعد از رسول صلي الله عليه و آله بهترين خلقبودند و ترحم از دلهايتان كنده شده آگاه باشيد كه رستگاري براي لشكر خدايست و لشكر شيطان خاسر و زيانكارند انگاه اين ابيات را خواند: (قتلتم اخي ....(؛ برادر عزيزم را بي تقصير با ازار و شكنجه كشتيد همانطور كه پرنده رابا چوب و سنگ آزار دهند و بكشند مادرتان در عزايتان واويلا گويد! زود استكه جزاي شما آتش جهنم خواهد بود؛ اتشي كه شعله اش فرو نمي نشيند و خونهاييرا ريختنيد كه خدا ريختن آنها را حرام كرده و قرآن مجيد و رسول حميد صليالله عليه و آله نيز به حرمت آن ناطق اند بشارت باد شما را به آتش جهنم كهدر فرداي

 

متن عربي : وَ اءنّي لابْكي في حَياتي عَلي اءَخي عَلي خَيْرِمَنْ بَعْدَ النَّبِيِّ سَيُولَدُ بِدَمْعٍ غَريزٍ مُسْتَهِلٍّ مُكَفْكَفٍعَلَي الْخَدِّ مِنّي دائِما لَيْسَ يُحْمَدُ قَالَ الرّاوي : فَضَجَّالنّاسُ بِالبُكاءِ وَالنَّحيبِ وَالنَّوْحِ، وَ نَشَرَ النِّساءُشُعُورَهُنَّ وَ وَضَعْنَ التُرابَ عَلي رؤ وسِهِنَّ، وَ خَمَشَوُجُوهَهُنَّ وَ لَطَمْنَ خُدُودَهُنَّ، وَ دَعَوْنَ بِالْوَيْلِوَالثُّبُورِ، وَ بَكَي الرِّجالُ وَ نَتَفُوا لِحاهُمْ، فَلَمْ يُرَباكِيَةً وَ باكٍ اءَكْثَرُ مِنْ ذلِكَ الْيَوْمِ. ثُمَّ اءَنَّ زَيْنَالْعابِدينَ ع اءَوْماء الَي النّاسِ اءَنِ اسْكُتُوا، فَسَكَتُوا، فَقامَقائِما، فَحَمَدَ اللّهَ وَ اءَثْني عَلَيْهِ وَ ذَكَرَ النَّبِي بِما هُوَاءَهْلْهُ فَصَلّي عَلَيْهِ، ثُمَّ قالَ: (اءَيُّها النّاسُ مَنْ عَرَفَنيفَقَدْ عَرَفَني ، وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْني فَاءَنَا اءُعَرِّفُهُبِنَفْسي : اءَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اءَبيطالِبٍ. اءَنَا ابْنُ الْمَذْبُوحِ بِشَطِّ الْفُراتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍوَ لا تِراتٍ.

ترجمه : قيامت در دوزخ سقر، به يقين و حق ، جاويدان خواهيدبود و اينك من در مدت زندگاني خود گريانم و در تمام عمر خود بر برادرم حسينعليه السّلام اشك خواهم ريخت ، بر آن كس گريه مي كنم كه پس از رسول صلالله عليه و اله بهترين مردم روي زمين بود پيوسته از چشمانم اشك مانندباران بر گونه هايم جاري است كه آن را تمامي نيست . راوي گويد: مردم همگيصداها به گريه و نوحه بلند نمودند و زنان كوفه موها پريشان و خاك مصيبت برسر ريختند و صورتها خراشيدند و لطمه بر روي خود زدند و فرياد و اويلا برآوردند و مردان كوفي نيز به گريه افتادند و ريش ها را كندند هيچ روزي بهمانند آن روز در گريه و ناله نبودند. سخنراني امام سجاد عليه السّلام سپسامام سجاد عليه السّلام به اهل كوفه اشاره نمود كه ساكت باشيد. پس همه ساكتشدند پس امام سجاد عليه السّلام حمد و ثناي الهي به جا آورد و نام ناميرسول گرامي صلي الله عليه و آله بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمدمحمود صلي الله عليه و آله فرستاد؛ سپس فرمود: اي مردم ! هر كس مرا ميشناسد كه مي شناسد و آنكه نمي شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براي اومعرفي مي كنم : منم علي بن حسين بن علي بن ابي طالب ! منم فرزند آن كسي كهاو را در كنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بودن آنكه گناهي مرتكب شدهباشد يا آنكه سبب قتل كسي گرديده باشد؛ منم فرند كسي كه هنك حرمت او رانمودند

 

متن عربي : اءَنَا ابْنُ مَنِ انْتُهِكَ حَريمُهُ وَ سُلِبَنَعيمُهُ وَانْتُهِبَ مالُهُ وَ سُبِي عِيالُهُ. اءَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَصَبْرا وَ كَفي بِذلِكَ فَخْرا. اءَيُّهَا النّاسُ، ناشَدْتُكُمُ اللّهَهَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّكُمْ كَتَبْتُمْ الي اءَبي وَ خَدَعْتُمُوهُ وَاءَعْطَيْتُمُوهُ مِنْ اءَنْفُسِكُمْ الْعَهْدَ وَالْميثاقَ وَالْبَيْعَةَوَ قاتَلْتَمُوهُ وَ خَذَلْتُمُوهُ؟! فَتَبّا لِما قَدَّمْتُمْلانْفُسِكُمْ وَ سَوْءا لِرَاءيِكُمْ بِاءَيَّةِ عَيْنٍ تَنْظُرونَ اليرَسولِ اللّه ص اذْ يَقُولُ لَكُمْ: قَتَلْتُمْ عِتْرَتي وَانْتَهَكْتُمْحُرْمَتي فَلَسْتُمْ مِنْ اءُمَّتي ؟! قَالَ الرّاوي : فَارْتَفَعَتْاءَصْواتُ مِنْ كُلِّ ناحِيَةٍ، وَ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: هَلَكْتُمْ وَ ما تَعْلَمُونَ. فَقالَ: (رَحِمَ اللّهُ امْراء قَبِلَنَصيحَتي وَ حَفِظَ وَصِيَّتي فِي اللّهِ وَ في رَسُولِهِ وَ اءَهْلِبَيْتِهِ، فَانَّ لَنا في رَسُولِ اللّهِ ص اءُسْوَةُ حَسَنَةُ(. فَقالُوابِاءَجْمَعِهِمْ: نَحْنُ كُلُّنا يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ سامِعُونَمُطيعُونَ حافِظُونَ لِذِمامِكَ غَيْرَ زاهِدينَ فيكَ وَ لا راغِبينَعَنْكَ، فَمُرْنا بِاءَمْرِكْ يَرْحَمُكَ اللّهُ، فَانّا

ترجمه : و حقنعمتش را ناسپاسي كردند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند؛منم فرزند آن كسي كه به شكل (صبر( او را كشتند. اين قدر زخم بر بدنش زدندكه طاقت و توانائيش برفت و همين شهيد شدنش با ظلم و ستم در خفريه ما اهلبيت كفايت مي كند. اي مردم ! شما را به خدا سوگند كه آيا بر اين مدعا اگاه ومعترفيد كه نامه ها به پدرم نوشتيد و با او غدر كرديد و مكر نموديد و عهد وميثاق با به او داديد (كه او را ياري كنيد و با دشمنانش جنگ نماييد) و درعو، با او قتال كرديد تا او را شهيد نموديد پس بدي و زيان باد مرا آنچه راكه از براي آخرت خود از پيش فرستايد و قبيح باد راءي شما! به كدام ديده بهسوي رسول خدا صلي الله عليه و آله نظر خواهيد نمود، كه در روز قيامت به شماخواهد گفت : شما عترت ما را كشتيد و هتك حرمت من نموديد؛ پس شما از امت مننيستيد. رواي گويد: از هر جايي صداي ناله بلند شد و گروهي از كوفيان بهگروهي ديگر همي گفتند كه هلاك شديد و خود نمي دانيد. پس آن حضرت فرمود: خدارحمت كند آن مرد را كه اندرز مرا بپذيرد و وصيتم را در راه رضاي خدا ورسولش و اهل بيتش قبول نمايد؛ زيرا ما را در تاسي به رسول صلي الله عليه وآله كردار نيكو است . مردم كوفه همگي گفتند: اي فرزند رسول ! ما همه گوش بهفرمان توييم و حرمت تو را نگهبانيم و از خدمت رو بر نمي گردانيم ؛ آنچهامر است رجوع بفرما، خدايت رحمت كند؛ ما با دشمنانت

 

متن عربي : حَرْبُلِحَرْبِكَ وَ سِلْمُ لِسِلْمِكَ، لَنَاءْخُذَنَّ يَزيدَ وَ نَبْرَاءُمِمَّنْ ظَلَمَكَ وَ ظَلَمنا. فَقالَ ع : (هَيْهاتَ هَيْهاتَ، اءَيَّتُهاالْغَدَرَةُ الْمَكَرَةُ، حيلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ شَهْواتِاءَنْفُسِكُمْ، اءَتُريدُونَ اءَنْ تَاءْتُوا الَيَّ كَما اءَتَيْتُمْ الياءَبي مِنْ قَبْلُ؟! كَلا وَ رَبِّ الرّاقِصاتِ، فَانَّ الْجَرْحَ لَمّايَنْدَمِلُ، قُتِلَ اءَبي ص بِالامْسِ وَ اءَهْلُ بَيْتِهِ مَعَهُ، وَ لَمْيُنْسَ ثَكْلُ رَسُولِ اللّهِ ص وَ ثَكْلُ اءَبي وَ بَني اءَبي ، وَوَجَدَهُ بَيْنَ لِهاتي وَ مِرارَتُهُ بَيْنَ حَناجِري وَ حَلْقي ، وَغُصَصُهُ تَجْري في فِراشِ صَدْري . وَ مَساءَلَتي اءَنْ لا تَكونُوا لَناوَ لا عَلَيْنا(. ثُمَّ قالَ: (لا غَرْوَ اِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَشَيْخُهُ قَدْ كانَ خَيْرا مِنْ حُسَيْنٍ وَ اءَكْرما فَلا تَفْرَحُوا يااءَهْلَ كُوفانَ بِالَّذي اءَصابَ حُسَيْنا كانَ ذلِكَ اءَعْظَما قَتيلٌبِشَطِّ النَّهْرِ رُوحي فداؤُهُ جَزَاءُ الَّذي اءَرْداهُ نارُ جَهَنَّما) ثُمَّ قالَ: رَضينا مِنْكُمْ رَاءْسا بِراءْسٍ، فَلا يَوْمَ لَنا و لاعَلَيْنا(.

ترجمه : دشمنيم و با دوستانت دوستيم ما يزيد پليد را به فتراكبسته به خدمت آورديم و از آن كسي كه بر تو و در حقيقت بر ما ستم روا داشتاز او بيزاري مي جوييم امام سجاد عليه السّلام فرمود: (هيهات هيهات ....(؟! يعني هيهات هيهات ! اي مردم غدار مكار، آنچه نفس شما به آن ميل نموده ،نخواهيد رسيد؛ تصميم داريد همانطور كه به پدرانم ستم نموديد بر من نيز همانسلوك روا داريد؟ (كلا رورب الراقصات ((32) ؛ به پروردگار شتران هرولهكننده سوگند! كه چنين امري واقع نخواهد شد؛ زيرا هنزم جراحت مصيبت پدربهبودي نيافته ديروز پدرم با يارانش به دست شما كشته شد هنوز مصيبت شهادترسول صلي الله عليه و آله و علي عليه السّلام و فرزندان پدرم فراموشمنگرديده و اين غم غضه ها هنوز در كام من باقي است و تلخي آن راه نفس وگلويم را گرفته و در سينه ام گره بسته اكنون در خواستم آن است كه نه ياورمن باشيد و نه دشمن ما آنگاه امام سجاد عليه السّلام اين ابيات را خواند: (لا غرو ان ...(؛ يعني عجب نيست اگر حسين عليه السّلام را كشتند؛ زيرا پدراو علي عليه السّلام را نيز كه بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنودنباشيد اي كوفيان كه حسين عليه السّلام شهيد شد؛ زيرا گناه اين خوشحالي وخشنودي بسيار بزرگ است فرزند رسول صلي الله عليه و آله در كنار نهر فرات بهشهادت نائل آمد، جانم به فدايش باد! جزاي آن كس كه او را شهيد كرده ، آتشجهنم است سپس امام سجاد عليه السّلام فرمود: (رضينا....(؛ ما خشنوديم ازشما سر به سر، نه به ياري ما باشيد و نه به ضرر ما.

 

متن عربي : قَالَالرّاوي : ثُمَّ اءَنَّ ابْنَ زِيادٍ جَلَسَ فِي الْقَصْرِ، وَ اءَذِنَاذْنا عامّا، وَ جِي ءَ بِرَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع فَوَضَعَ بَيْنَ يَدَيْهِ،وَ اءَدْخِلَ نِسَاءُ الْحُسَيْنِ ع وَ صِبْيانُهُ الَيْهِ. فَجَلَسَتْزَيْنَبُ اِبْنَةُ عَلِي ع مُتَنَكِّرَةً، فَسَاءَل عَنْها، فَقيلَ: هذِهِزَيْنَبُ اِبْنَةُ عَلِي ع . فَاءَقْبَلَ عَلَيْها وَ قالَ: اءَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذي فَضَحَكُمْ وَ اءَكْذَبَ اءُحْدُوثَتَكُمْ!!! فَقالَتْ: اِنَّما يَفْتَضِحُ الْفاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا. فَقالَ ابْنُ زِيادٍ: كَيْفَ رَاءَيْتِ صُنْعَ اللّهِ بِاءَخيكَ وَ اءَهْلِبَيْتِكَ؟ فَقالَتْ: ما رَاءَيْتُ الا جَميلا، هولاءَ قَوْمُ كَتَبَاللّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتَلَ، فَبَرَزُوا الي مَضاجِعِهِمْ، وَ سَيَجْمَعُاللّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتَحاجُّ وَ تُخاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِالْفَلَجُ يَوْمَئِذٍ، هَبَلَتْكَ اءُمُّكَ يَابْنَ مَرْجانَةَ.

ترجمه : اهل بيت عليه السّلام امام در مجلس ابو زياد راوي گويد: پس ار ورود اهليبيت عليه السّلام ، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاي عامدر داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امامحسين عليه السّلام را در پيش روي آن لعين نهادند و زنان و دختران اهلي بيتحضرت امام عليه السّلام و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضرگرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون عليه السّلام به قسمي كه او رانشناسند و ملتفت حال او نگردند نبشست ابن زياد شقي از حال آن مخدره سؤ الكرد، به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المومنين عليهالسّلام است ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و به زبان بريده اين كلمات رابگفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت جانم زينبدر جواب ابن زياد نانجيب ، فرمود: روسايي براي فاسقان است و دروغگويي درشانفاجران است و ما خاندان رسول خدا چنين نيستيم باز ابن زياد گفت : ديدي خدابا برادرت و اهل بيت تو چه كرد! زينب كبري فرمود: من بجز خوبي ازپروردگارم نديدم ، شهداي كربلا گروهي بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجلشهادت را براي ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوي آرامگاه ابدي خودشتافتند و به زودي خداي تعالي بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسي پردازدو آنان عليه تو حجت اودند و با تو دشمني نمايند؛ پس نظر نما كه در روزرستاخيز رستگاري و پيروزي از آن كيست ؟ اي ابن مرجانه ! مادرت به عزايتنشيند.

 

متن عربي : قَالَ الرّاوي : فَغَضِبِ وَ كَاءَنَّهُ هَمَّ بِها. فَقالَ لَهُ عِمْرو بْنُ حُرَيْثٍ: اَيُّهَا الاْميرُ اِنَّها اِمْرَاَةُ،وَالْمَراَةُ لاتُوْ خَذُ بِشَي ءٍ مِنْ مِنْطِقِها. فَقالَ: لَهَا ابْنُزِياد: لَقَدْ شَفَي اللّهِ قَلْبي مِنْ طاغِيَتِكَ الْحُسَيْنِ وَالْعُصاةِ الْمَرَدَةِ مِنْ اءَهْلِ بَيْتِكَ!!! فَقالَتْ: لَعَمْري لَقَدْقَتَلْتَ كَهْلي ، وَ قَطَعْتَ فَرْعي وَ اجْتزثَثْتَ اءَصْلي فَإ ن كانَهذا شِفاؤُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ فَقالَ اِبْنُ زِيادٍ: هذِهِ سَجّاعَةُ،وَ لَعَمْري لَقَدْ كانَ اءَبُوكَ شاعِرا. فَقالَتْ: يَابْنَ زِيادٍ مالِلْمَراءَةِ وَ السَّجاعَةِ. ثُمَّ الْتَفَتَ ابْنُ زِيادٍ اِلي عَلِيبْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقالَ: مَنْ هذا؟ فَقيلَ: عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ. فَقالَ: اءَلَيْسَ قَدْ قَتَلَ اللّهِ عَليا بْنَ الحُسَيْنِ؟! فَقالَعَلِي ع : (قَدْ كانَ لي اءَخُ يُسَمّي عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ قَتَلَهُالنّاسُ

ترجمه : راوي گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابنزياد بدركردار در خشم شد چون مار، چنانكه مي نمود كه تصميم به قتل آن مخدرهدارد پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت : اي ابن زياد! اين زن است وطائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمي كنند. بازا ابن زياد شقي بي حيا،زبان بريده به اين سخنان گويا نمود كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد باكشتن حسين و سركشان اهل بيتش زينب كبري عليه السّلام فرمود: به جان خودمسوگند! تو سرور و مولاي مرا كشتي و شاخ ‌هاي درخت خاندان مرا برديد و ريشهزندگي مرا قطع كردي ، پس اگر اينها مايه شفاي درد تو است ، اكنون شفا يافتهاي !؟ ابن زياد پليد گفت : اين زنا قافيه گواست ، به جان خود سوگند كه پدراو هم شاعر و قافيه ساز بود. زينب كبري عليه السّلام فرمود: اي ابن زياد! زنان را با قافيه سازي و شعرپردازي چه كار است ! سپس ابن زياد متوجه بهجانب امام زين العابدين عليه السّلام گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اينعلي بن الحسين است . ابن زياد گفت : مگر خدا علي بن الحسين را نكشت ؟ امامزين العابدين عليه السّلام فرمود: مرا برادري بود نامش علي بن الحسين كه بهدست مردم در كربلا كشته شد.

 

متن عربي : فَقالَ: بَلِ اللّهُ قَتَلَهُ. فَقالَ عَلِي ع : اللّهُ يَتَوَفَّي الاْ نْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتيلَمْ تَمُتْ في مَنامِها. فَقالَ ابْنُ زِيادٍ: وَبِكَ جُرْاءَةُ عَليجَوابي اِذْهَبُوا بِهِ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ. فَسَمِعَت ط بِهِ عَمَّتُهُزَيْنَبَ، فَقالَتْ: يا ابْنَ زِيادٍ اِنَّكَ لَمْ تُبْقِ مِنّا اءَحَدا،فَإِنْ كُنْتَ عَزَمْتَ عَلي قَتْلِهِ فَاقْتُلْني مَعَهُ. فَقالَ عَلِي علِعَمَّتِهِ: (اءُسْكُتي يا عَمَّةَ حَتّي اءُكَلَّمَهَ( ثُمَّ اءَقْبَلَ عفَقالَ (اءبِالْقَتْلِ تُهَدَّدني يا ابْنَ زِيادٍ اءما عَلِمْتَ اءَنَّالْقَتْلَ لِنا عادَةُ وَ كَرامَتُتنا الشَّهادَةُ. ثُمَّ اءَمَرَ ابْنُزِيادٍ بِعَلِي بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ اءَهْلِ بَيْتِهِ فَحُمِلُوا اِليبَيْتِ في جَنْبِ الْمَسجِدِ الاْ عْظَمِ. فَقالَتْ زَيْنَبُ اِبْنَةُعَلِي ع : لا يَدْخُلَنّ عَلَيْنا عَرَبِيَةُ اِلاّ اءُمُ وَلَدٍ اءَومَمْلُوكَةُ فَإِنَّهُنَّ سُبينَ كَما سُبينا. ثُمَّ اءَمَرَ اْبنُ زِيادٍبِرَاءسِ الْحُسَيْنِ ع ، فَطيفَ بِهِ في سُكَك الْكُوفَةِ.

ترجمه : ابنزياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد. آن حضرت اين آيه را تلاوتفرمود: (الله يتوفي (؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مي كند و ارواحيرا كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مي گيرد. ابن زياد گفت : آيا تو را جراتبر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش را بزنيد. زينب خاتون عليهالسّلام فرمود: اي پسر زياد! از ما احدي را زنده نذاشتي ، اگر مي خواهي اورا بكشي پس مرا هم به قتل برسان ! حضرت سيد الساجدين عليه السّلام هب عمهمكرمه خود، فرمود: اي عمه ! لحظه اي آرام باش تا با اين لعين سخن گويم سپسمتوجه ابن زياد شد و فرمود: اي پسر زياد! همانا مرا به كشتن مي ترساني ،آيا نمي داني كشته شدن براي ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟ آنگاهابن زياد بد بنياد حكم خود كه سيد سجاد عليه السّلام و ساير اهل بيت امامعباد را در خانه اي كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند زينب خاتونعليه السّلام فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمي آمد مگر ام ولد وكنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاي اسيري مبتلا شده بودند و به اينمرد لعين حكم نمود كه سر مطهر امام مبين و فرزند سيد المرسلين را در كوچههاي شهر كوفه بگردانند و چه مناسب است كه اشعار يكي از دانشمندان را كه درمصيبت فرزند

 

متن عربي : وَ يَحِقّ لي اءنْ اءَتَمَّثلَ هُنا اءبْياتالِبَعْضِ ذَوِي الْعُقُولِ، يَرْثِي بِها قَتيلا مِنْ آلِ الرَّسُولِ صفَقالَ: رَاءْسُ ابْنِ بِنْتِ مُحَمَّدٍ وَ وَصِيِّهِ لِلنّاظِرينَ عَليقَناةٍ يُرْفَعُ وَ الْمُسْلِمُونَ بِمَنْظَرٍ وَ بِمَسْمَعٍ لا مُنْكِرُمِنْهُمْ وَ لا مُتَفَجَّعُ كَحُلَتْ بِمَنْظَرِكَ الْعُيُونُ عَمايَةً وَاءَصَمَّ رُزْءُكَ كُلَّ اءُذُنِ تَسْمَعُ اءَيْقَظْتَ اءَجْفانا وَ كُنْتَلَها كرَي وَ اءَنَمْتَ عَيْنا لَمْ تَكُنْ بِكَ تَهْجَعُ ما رَوْضَةُاِلا تَمَنَّتْ اءَنَّها لَكَ حُفْرَةُ وَ لِخَظِّ قَبْرِكَ مَضْجَعُ قَالَالرّاوي : ثُمَّ اَنَّ اِبْنَ زِيادٍ صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمَدَ اللّهَوَ اءَثْني عَلَيْهِ وَ قالَ في بَعْضِ كَلامِهِ: اَلْحَمْدُ اِللّهِالَّذي اءَظْهِرِ الْحَقَّ وَ اءَهْلَهُ وَ نَصَرَ اءَمِيرَ الْمُؤ مِنينَوَ اءَشْياعَهُ وَ قَتَلَ الْكَذَّابَ بْنَ الْكَذّابِ!!!

ترجمه : رسول خداصلي الله عليه و آله انشاء نموده و در اينجا ذكر كنيم : (راس ابن ....(؛يعني بسيار شگفت است كه سر فرزند دختر پيامبر و نور ديده وصي پيامبر را بربالاي نيزه نمايند تا مردم به آن نظاره كنند و در همان حال آنانكه خود رااز اهل اسلام مي دانند اين داهيه عظمي را ببيند و به گوش خود بشنوند و معذلك نه در مقام انكار اين امر تشنيع باشند و نه بر اين مصيبت عظمي گريه وناله نمايند اي نور چشم زهرا ديدار رويت چشمان كور را بينا و اندون ذكرمصيبت تو گوشهاي شنوا را كر نموده . تو با شهادتت چشمان دوستانت را كه ازخيال تو راحت بودند، بيدار كردي و چشمان دوستانت را كه هرگز از ترس شوكت توبه خواب نمي رفت خوابانيدي اي حسين ! هيچ بقعه اي در روي زمين نيست مگرآنكه تمنا مي كند كه كاش محل قبر و آرامگاه ابدي تو باشد. شهادت عبداللهعفيف ازدي راوي گويد: سپس ابن زياد بر بالاي منبر رفت و آن خناس ناسپاس درآغاز سخن ، سپاس و حمد الهي را از راه افسون بگفت و از جمله سخنان كه برزبان بريده براند اين بود كه حمد خدا را كه حق و اهل حق را ظاهر نمود وامير المؤ منين يزيد و پيروانش را نصرت بخشيد و كذاب فرزند كذاب را بكشت .

 

متن عربي : فْما زادِ عَلي هذَا الْكلامِ شَيْئا، حَتّي قامَ اِلَيْهِعَبْدُ اللهِ بْنِ عَفيفِ الاْ زدي وَ كانَ مِنْ خِيارِ الشّيعَةِ وَزُهّادِها وَ كانَتْ عَيْنُهُ الْيُسْري ذَهَبَتْ في يَوْمَ الْجَمَلِ وَالاْ خْري في يَوْمَ صِفّينَ وَ كانَ يُلازِمُ الْمَسْجِدَ الاْ عْظَمَفَيُصَلَّي فيهِ اِلََي اللَّيْلِ فَقالَ: يا بْنَ مَرْجانَةَ، اَنَّالْكَذّابِ اءَنْتَ وَ اءَبُوكَ وَ مَنِ اِسْتَعْمَلَكَ وَ اءَبُوهُ ياعَدُوَّ اللّهِ، اءَتَقْتُلُونَ اءَوْلاَدَ النَّبِييّنَ وَ تَتَكّلَمُونَبِهذَا الْكَلامِ عَلي مَنابِرِ المُؤ مِنينَ. قَال الّراوي : فَغَضِبَابْنُ زِيادٍ وَ قالَ: مَنْ هذَا الْمُتَكَلَّمُ؟ فَقالَ: اءَنَاالْمُتَكَلَّمُ يا عَدُّوُ اللّهِ، اءَتَقْتُلُ الذُرّيَةَ الطّاهِرَةَالَّتي قَدْ اءَذْهَبَ اللّهِ عَنْهَا الرِّجْسَ وَ تَزْعَمُ اءَنَّكَعَلْي دِينِ الاْ سْلامِ. واغَوْثاهُ اءَيْنَ اءَوْلادُ الْمُهاجِريْنَ وَالاَنْصارِ يَنْتَقِمُونَ مِنْ طاغيِتكَ اللَّعينِ بْنِ اللَّعينِ عَليلِسانِ مُحَمْدٍ رَسُولِ رَبِّ الْعالَمين . قالَ الّراوي : فَاْزدادَغَضَبُ ابْنِ زِيادٍ

ترجمه : پس مجال زياده از اين سخنان بر ابن زياد نماندكه عبدالله بن عفيف ازدي - رضوان الله عليه - از جاي برخاستت و او مرديبود از اخيار شيعه شاه اولياء علي مرتضي عليه السّلام و از جمله زهاد بود وچشم چپ او در ركاب حضرت امير عليه السّلام در جنگ جمل از دستش دفته بود وديده ديگرش را هم در جنگ صفين تقديم امير المؤ منين عليه السّلام نموده بودو پيوسته ايام را در مسجد جامع كوفه تا شب به عبادت مشغول بود - و فرمود: اي ابن زياد! كذاب تويي و پدر و آن كسي كه تو را امير كرده و پدر آن لعين . همانا اي دشمن خدا، اولاد انبيا را مقتول ساخته و بر بالاي منبر مؤ مناناين چنين سخنان مي رانيد؟ راوي گويد: ابن زياد بدبنياد در غضب شد گفت : اينسخنگو كيست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اي دشمن خدا، آيا به قتل مي رسانيذريه طاهره رسول صلي الله عليه و آله را كه خداي عزوجل رجس و پليدي را ازآنان برداشته و با اين همه گمان داري كه بر دين اسلام هستي و مسلماني ؟آنگاه عبدالله فرياد و اغوثاه بر آورد كه كجايند فرزندان مهاجرين و انصاركه داد آل رسول را از جبار متكبر لعين يزيد بن معاويه بي دين ، بستانندانتقام از آن ناستوده بي دين كه رسول رب العالمين او را لعنت كرده است ،بگيرند. راوي گويد: از سخنان آتشين عبدالله عفيف ، رگهاي گردن ابن زيادملعون باد كرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : اين مرد

 

متن عربي : حَتّيانْتَفَخَتْ اءَوْداجُهُ وَ قالَ: عَلَي بِهِ فَتَبادَرَتِ الْجَلاوِزَةُمِنْ كُلِّ ناحِيَةٍ لِيَاءخُذُوُه ، فَقامِتَ الاشْرافُ مِنَ الاْزْدِ مِنبَنِي عَمَهَّ فَخَلَّصُوهُ مِنْ اءَيْدِي الْجَلاوِزَةِ وَ اءَخْرَجُوهُمِنْ بابِ الْمَسْجِدِ وَ انْطَلَقُوا بِهِ اِلي مَنْزِلِهِ. فَقالَ ابْنُزِيادٍ: اِذْهَبُوا اِلي هذَا الاْ عْمي اءَعْمَي الاْ زْدِ، اءَعْمَياللّهُ قَلْبَهُ كَما اءَعْمي عَيْنَهُ فَاءْتُوني بِهِ. ق الَ: فَانْطَلَقوا اِلَيْهِ، فَلَمّا بَلَغَ ذلِكَ الاْ زدَ اجْتَمَعوُا وَاجْتَمَعَتْ مَعَهُمْ قَبائِلُ الْيَمَنِ لِيَمْنَعُوا صاحِبَهُمْ. قالَ: وَ بَلَغَ ذلِكَ ابْنَ زِيادٍ فَجَمَعَ قَبائِلَ مُضَرَ وَ ضَمَّهُمْ اِليمُحَمَدٍ بْنِ الاَ شعَثِ وَ اءَمَرَهُمْ بِقِتالِ الَقَومِ. قَالَ الراوِي : فَاقَتَتَلُوا قِتالا شَديدا حَتي قُتِلَ بِيْنَهُمْ جِماعَةِ مِنَالْعَرَبِ. قالَ: وَ وَصَلَ اءَصْحابِ اِبْنِ زِيادٍ اِلي دارِ عَبْدِاللهِ بْنِ عَفيفٍ فَكَسَروُا الْبابَ وَ اقْتَحَمُوا عَلَيْهِ. فَصاحَتْاِبْنَتَهُ: اءَتاكَ الْقَوْمَ مِنْ حَيْثُ تَحْذَرُ. فَقالَ لا عَلَيْكِناوِليني سَيْفي ، فَناوَلَتْهُ اِيّاهُ،

ترجمه : جسور را به نزد منبياوريد! در اين هنگام ماءموران ابن زياد از هر جانبي دويدند كه عبدالله رابگيرند و از سمت ديگر بزرگان و اشراف قبيله بني ازد كه عمو زادگان ويبودند به حمايت او برخاستند و عبدالله را از دست ايشان رهايي دادند و از درمسجد بيرونش بردند و به خانه اش رسانيدند. ابن زياد لعين گفت : برويد آنكور قبيله ازد را به نزد من آورديد كه خداوند قلب او را نيز چون چشمانش كوركرده است راوي گفت : ماءموران ابن زياد به سوي او رفتند تا دستگيرش نماينداين خبر به طائفه ازد رسيد و آنها جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنهاپيوستند تا عبدالله را از آن مهلكه ها برهانند. راوي گويد: چون ابن زياد ازاين اجتماع و وحدت مطلع شد، قبايل (مضر( را جمع كرده و محمد بن اشعث رافرمانده آنها كرده و امر نمود كه با قبيله بجنگند. راوي گويد: جنگ عظيميفيمابين ايشان در گرفت تا آنكه جمع كثيري از قبايل عرب به قتل رسيد و لشكرابن زياد تا درب خانه عبدالله پيشروي كرده و در را شكسته و داخل خانه شدند وبر سر عبدالله بن عفيف هجوم آوردند دختر عبدالله فرياد بر آورد كه پدرجان ،مواظب باش لشكر دشمن از آنجايي كه بيم داشتي اينك وارد شدند. عبدالله گفت : اي دخترم نترس و شمشير مرا به من برسان چون

 

متن عربي : فَجَعَلَ يَذُبُّعَنْ نَفْسِهِ وَ يَقُولُ: اءَنَا ابْنَ ذِي الْفَضَلِ عَفِيفِ الّطاهِرِعَفيفُ شَيْخي وَ ابْنُ اءُمَّ عامِرِ كَمْ دارٍع مِنْ جَمْعِكُمْ وَحاسِرٍ وَ بَطَلٍ جَدَلْتُهُ مُغاوِرٍ قالَ: وَ جَعَلتَ اِبْنَتَهُتَقُولُ: يا اءَبَتِ لَيْتَني كُنْتُ رَجُلاً اءُخاصِمُ بَيْنَ يَدَيْكَهؤُلاءِ الْفَجَرَةُ قاتِلِي الْعِتْرَةِ الْبَرَرَةِ قالَ: وَ جَعَلَالْقَوْمُ يَدُورُونَ عَلَيْهِ مِنْ كُلُّ جَهَةٍ كَذا حَتي تَكاثِرُواعَلَيهِ وَ اءَحاطُوا بِهِ. فَقالَتْ اِبْنَتُهُ: وا ذُلاْهُ يُحاطُبِاءَبي وَ لَيْسَ لَهُ ناصِرُ يَسْتَعينَ بِهِ. فَجَعَلَ يُديرُ سَيْفِهُوَ يَقُولُ: اءُقْسِمُ لَوْ يَفْسَحُ لي عَنْ بَصَري ضاقَ عَلَيْكُمْمَوْردِي وَ مَصْدَري

ترجمه : شمشير را به دست گرفت ماءموران را از خود دورمي ساخت و اين ابيات را به رجز مي خواند: (انا ابن ذي ....(؛ يعني منمفرزند عفيف كه پاك از عيوب است و صاحب فضيلتهاست پدرم (عفيف ( و من فرزندام عامرم (كه در نجابت و اصالت معروف است ) چه بسيار اوقات در صفين و غيرهبا مردان شجاع و زره پوش شما جنگيدم (و ايشان را به خاك هلاكت انداختم ). راوي گويد: دخترش در مقام افسوس به پدر مي گفت : اي كاش من نيز مرد بودم وامروز در حضور چون تو پدر غيور، با دشمنان بدتر از كافر، مي جنگيدم ! راويگويد: آن قوم بي حيا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهاييدشمن را از خود دفع مي نمود و آنها را قدرتي نبود كه بر او دست يابند و ازهر طرف كه مي خواستند هجوم آوردند، دختر به پدر مي گفت : دشمن از فلان سمتبه تو رسيد و او فورا آنها را دفع مي نمود تا اينكه همگي در يك آن بر سر اوهجوم آوردند و او را مانند نگين در ميان گرفتند. دختر فرياد وا اذلاه برآورد كه پدرم را دشمن در ميان گرفته و ياوري ندارد كه به او كمك نمايد. عبدالله پاك دين دفع آن جماعت بي دين از خويش مي نمود و شمشير را به هر سمتدوران مي داد و اين شعر را مي خواند: (اقسم لو....(؛ يعني به خدا سوگند كهاگر مرا بينايي ببود البته كار را بر شما تنگ گرفته بودم ولي چه حاصل كهاز نعمت بينايي محرومم .

 

متن عربي : قَالَ الرّاوي فَما زالُوا بِهِ حَتّياءَخَذُوهُ، ثُمَّ حُمِلَ فَاءَدْخِلَ عَلَي ابْنِ زِيادٍ فَلَمّا رَآهُقالَ اَلْحَمْدُ للهِ الَّذي اءَخْزاكَ فَقالَ لَهُ عَبْدُ اللهِ بَنْعَفيفٍ يا عَدُوَّ اللهِ وَ بِماذا اءَخْزانِي اللهُ. اءُقْسِمُ لَوْفُرِّجَ لي عَنْ بَصَري ضاقَ عَلَيْكمُ مَوْردي وَ مَصْدَري فَقالَ لِهُابْنُ زِيادٍ: ماذا تَقُولُ يا عَبْدَ اللهِ فِي اَمِيرِ الْمُومِنينَعُثْمانَ بْنِ عَفّانَ؟ فَقالَ يا عَبْدَ بَني عِلاجٍ يا ابْنَ مَرْجانَةَوَ شَتَمَهُ ما اءَنْتَ وَ عُثْمانَ بْنَ عَفّانَ اءَساءَ اءَمْ اءَحْسَنَوَ اءَصْلَحَ اءَمْ اءَفْسَدَ وَ اللهِ تَبارَكَ وَ تَعالي وَلِي خَلقِهِيَقْضي بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ عُثْمانَ بِالْعَدْلِ وَ الْحَقَّ وَ لكِنْسَلْني عَنْكَ وَ عَنْ اَبيكَ وَ عَنْ يَزيدَ وَ اءَبيه . فَقالَ ابْنَزِيادٍ: وَ اللهِ لا سَاءَلْتُكَ عَنْ شيءٍ اءَوْ تَذُوق الْمَوتَ غُصَّةًبَعْدَ غُصَّةٍ فَقالَ عَبْدُ اللهِ بْنِ عَفيفٍ: الْحَمْدُ للهِ رَبيالْعالَمينَ، اءما اَني قَدْ كُنْتُ اءسْاءلُ اللهَ رَبي اءَنْ يَرْزُقَنِيالشَّهادَةَ مَنْ قَبْلِ اءَنْ تَلِدَكَ اءُمُّكَ

ترجمه : رواي گويد: لشكردست از احاطه او بر نداشتند تا آنكه آن مؤ من متفي را دستگير كردند و بهنزد ابن زياد بردند عبيدالله لعين چون چشمش به عبدالله افتاد گفت : حمد خدارا كه تو را خوار نمود! عبدالله گفت : اي دشمن خدا! از چه جهت خدا مراخوار نمود؟ والله ! اگر چشمان من بينا بود، راه را بر شما تنگ مي كردم وروزگار را بر شما سياه مي ساختم ابن زياد گفت : اي دشمن خدا! اعتقاد تودرباره عثمان بن عفان چيست ؟ عبدالله گفت : اي پسر غلام قبيله بني علاج وايپسر مرجانه و فحش ديگر داده و گفت : تو را با عثمان چه كار است بدكار يانيكوكردار باشد امر امتت را به صلاح آورده باشد يا آنكه فاسد نموده وخداوند تبارك و تعالي والي و حاكم خلق خويش است او خود در ميان مردم وعثمان حكم به حق صادر خواهد كرد ولكن مرا از حال خود و پدرت و يزيد و پدرشبپرس . ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين هيچ چيز سؤ ال نخواهمنمود تا آنكه جرعه جرعه مرگ را بچشي . عبد الله گفت : (الحمدالله ربالعالمين (! من هميشه از درگاه باري تعالي استادعا كرده ام كه شهادت رانصيبم سازد پيش از آنكه تو از مادر متولد شوي ؛ و همچنين از خدا درخواستكرده ام كه شهادت من به دست بدترين و لعين ترين خلق باشد. چون (در ميدانجنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم ) از رسيدن به فيض شهادت .

 

متنعربي : وَ سَاءَلْتُ اللّهَ اءَنْ يَجْعَلَ ذلِكَ عَلَي يَدَي اءَلْعَنِخَلْقِهِ وَ اءَبْغَضهِمْ اِلَيهِ فَلَمّا كُفَّ بَصَري يَئسِتُ مِنَالَّشهادَةِ وَ الاْنَ فَالْحَمْدُ للهِ الّذي رَزَقْنيها. فَقالَ ابْنُزِيادٍ: اِضْرِبُوا عُنُقَهُ فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ وَ صُلِبَ فِيالّسَبخَةِ. قالَ الّروي : وَ كَتَبَ عُبَيْدَ اللهِ بْنُ زِيادٍ اِلييَزيدَ بْنِ مُعْاوِيَةَ يُخْبِرُه بِقَتْلِ الْحُسَيْنِ وَ خَبَرِ اءَهْلِبِيْتِهِ وَ كَتَبَ اءَيْضا اِلي عَمْروٍ بْنِ سَعيدٍ بْنِ الْعاصِاءَمِيرِ الْمَديَنةِ بِمِثْلِ ذلِكَ. فَاءَما عَمْروُ، فَحينَ وَ صَلَهُالْخَبَرُ صَعِدَ الْمَنْبَرَ وَ خَطَبَ الّناسَ وَ اءَعْلَمَُهْم ذلِكَفَعَظُمَتْ واعيةُ بَني هاشِمٍ وَ اءَقامُوا سُنَنَ الْمَصائِبِ وَالْماءتِمِ وَ كانَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَقيلٍ بْنِ اءَبي طالِبٍ تَنْدِبُالحْسَيْنَ ع وَ تَقُولُ: ماذا تَقُولُونَ اِذْ قَالَ الَّنبِي لَكُمْ ماذافَعَلْتُمُ وَ اءَنْتُمْ آخِرُ الاْ مَمِ بِعِتْرَتي وَ اءَهْلِمُفْتَقَدي مِنْهُمْ اءُساري وَ مِنْهُمْ ضُرّجُوا بِدَمِ

ترجمه : نوميدشدم و حمد خدا را كه الان شهادت را نصيبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنكهدعايت را كه در زمان ديرين نمودي به اجابت مقرون فرمودم . ابن زياد حكمنمود كه گردنش را بزنيد پس به حكم آن لعين ، آن مؤ من پاك اهل يقين را شربتشهادت چشانيدند و در موضعي كه آن را (سبخه ( و زمين شوره زار گويند بردارشكشيدند. راوي گويد: عبيدالله بن زياد لعين يك نامه به جانب يزيد بن معاويهروانه داشت مستمل بر خبر قتل سيد شباب اهل جنت امام حسين عليه السّلام واسيري اهل بيت آن حضرت ؛ و نامه ديگر متضمن همين خبر به سوي مدينه بهعمروبن سعيد بن عاص - والي مدينه - فرستاد و چون اين خبر وحشت اثر به آنملعون رسيد بر بالاي منبر رفت و خطبه در حضور مردم بخواند وايشان را بهمصيبتت سيدالشهداء عليه السّلام آگاه گردانيد، با شنيدن اين خبر، فريادناله بني هاشم عظيم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزاداري و سوگواريپرداختند. زينب دختر عقيل بن ابي طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگواري نمود واين ابيات را در عزاي امام حسين عليه السّلام همي خواند: (ماذا تقولون ....(؛ يعني اي گروه اشقياء كه مرتكب قتل حسين عليه السّلام شده ايد درفرداي قيامت چه جوابي براي رسول خدا صلي الله عليه و آله داريد آن زمان كهشما را فرمايد: اي امت آخر الزمان ! پس از رحلت من ، با عترت و اهل بيت مناين چگونه رفتاري بود كه به جا آورديد. بعضي

 

متن عربي : ما كانَ هذا جَزائياِذْ نَصَحْتُ لَكُمْ اءَنْ تَخْلُفُوني بِسُوءٍ في ذَوِي رَحِمي قالَ: فَلَمّا جَاءَ اللَّيْلُ سَمِعَ اءَهْلُ الْمَدينَةِ هاتِفا يُنادي وَيَقُولُ: اءَيُّها الْقاتِلُونَ جَهْلا حُسَيْنا اءَبْشِرُوا بِالْعَذابِوَ التَّنْكيل كُلُ اءَهْلِ السَّماءِ يَدْعُو عَلَيْكُمْ مِنْ نِبّي وَمالِكٍ وَ قَتيلِ وَ اءَما يَزيدُ بْنُ مُعاوِيَةَ فَإِنَّهُ لَمّا وَصَلَكِتابُ عُبِيْدُ اللهِ بَنْ زِيادِ وَ وَقَفِ عَلَيْهِ اءَعادِ الْجَوابِاِلَيْهِ يَاءْمُرُهُ فيهِ بِحَمْلِ رَاءْسِ الْحُسَيْنِع وَرُوؤُسِ مَنْقُتِلَ مَعَهُ وَ بِحَمْلِ اءَثْقالِهِ وَ نِسائِهِ وَ عِيالِهِ. فَاسْتَدْعَي ابْنُ زِيادٍ بِمُحَفّرٍ بْنِ ثَعْلَبَةَ الْعائِذي ،فَسَلَّمَ اِلَيْهِ الرُؤُوسَ وَ الاْ ساري وَ النّساءِ. فَسارَ بِهِمْمُحَفّرُ اِلَي الشّامِ كَما يُسارُ بِسَبايَا الْكُفّارِ، يَتَصَفَّحُوُجُوهَهُنَّ اءَهْلُ الاْ قْطارِ.

ترجمه : در اسير و دستگير كرديد و برخيرا به خونشان آغشته ساختيد؛ اين قسم رفتار پاداش نصيحت هاي من نبود كه شمارا پند دادم به اينكه مبادا بعد از من با خويشان من رفتار بد و ناخوشايندنماييد! چون آن روز به شب رسيد، جميع اهل مدينه صداي هاتفي را شنيدند كهاين ابيات را به آواز بلند مي خواند: (ايها.....(؛ يعني اي گروهي كه حسينبن علي را كشتيد و هب حق او جاهل بوديد، بشارت باد مرا شما را به عذاب وشكنجه روز قيامت ، همه اهل آسمان از پيغمبران و مالك دوزخ و هم قبايلملائكه براي شما نفرين مي كنند. شما لعنت كرده شديد بر زبان سليمان بن داودو موسي بن عمران و عيسي بن مريم . فرستادن اسيران به شام اما يزيد بنمعاويه - عليهما الهاوية -، چون نامه ابن زياد بدنها به دست آن سر كرده اهلعناد رسيد بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زياد، نوشت كه سر مطهر فرزندساقي كوثر را با سرهاي جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيدشده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بيت و عيالات آن جناب ، روانه شامنمايد. ابن زياد پليد نيز به موجب طاعت امر يزيد، محفر بن ثعليه عائذي راطلب نمود و سرهاي مقدس و اسيران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شاممحنت انجام نمود. آن شقي ، اهل بيت عصمت طهارت را مانند اسيران كفار، دياربه ديار با ذلت و انكسار به قسمي كه مردم به تماشاي آنها مي آمدند، به شامخراب شده آورد.

 

متن عربي : رَوي ابْنُ لَهيعَةَ وَ غَيْرُهُ حَديثااءَخَذْنا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحاجَةِ، قالَ: كُنْتُ اءَطُوفُ بِالْبَيْتِ،فَاذا اءَنَا بِرَجُلٍ يَقُولُ: اءَللّهُمَّ اغْفِرْ لي وَ ما اءَراكَفاعِلا. فَقُلْتُ لَهُ: يا عَبْدَ اللّهِ! اتَّقِ اللّهَ وَ لا تَقُلْ هذا،فَانَّ ذُنُوبَكَ لَوْ كانَتْ مِثْلَ قَطْرِ الامْصارِ وَ وَرَقِالاشْجارِ فَاسْتَغْفَرْتَ اللّهَ غَفَرَها لَكَ، انَّهُ غَفُورُ رَحيمُ. قالَ: فَقالَ لي : اءُدْنُ مِنّي حَتّي اءُخْبِرَكَ بِقِصَّتي ،فَاءَتَيْتُهُ، فَقالَ: اعْلَمْ اءَنَّنا كُنّا خَمْسينَ نَفَرا مِمَّنْسارَ مَعَ رَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع الي الشّامِ، فَكُنّا اذا اءَمْسَيْناوَضَعْنَا الرَّاءْسَ في تابُوتٍ وَ شَرِبْنا الخَمْرَ حَوْلَ التّابُوتِ،فَشَرِبَ اءَصْحابي لَيْلَةً حَتّي سَكَرُوا، وَ لَمْ اءَشْرَبْ مَعَهُمْ. فَلَمّا جَنَّ اللَّيْلُ سَمِعْتُ رَعْدا وَ رَاءَيْتُ بَرْقا، فَاذااءَبْوابُ السَّماءِ قَدْ فُتِحَتْ، وَ نَزَلَ آدمُ ع و نُوحُ وَ ابْراهيمُوَ اسْحاقُ وَ اسْماعيلُ وَ نَبِيُّنا مُحَمَّدُ ص وَ عَلَيْهِمْاءَجْمَعينَ، وَ مَعَهُمْ جَبْرَئيلُ وَ خَلْقُ مِنَ الْمَلائِكَةِ.

ترجمه : (ابن لهيعه ( و غير او روايت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آناست كه مي گويد: در بيت الله الحرام طواف مي كردم ناگاه مردي را ديدم كهگفت : خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزي ! من به او گفتم : اي بنده خدا! از خداي تعالي بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگرگناهانت به مثابه قطراتت باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايي ،خداي عزوجل گناهانت را مي بخشد كه غفور و رحيم است . آن مرد گفت : به نزدمن بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم . من به نزدش رفتم گفت : بدان كهمن با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام عليه السّلام به شامرفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مي شد آن سر مبارك را در ميان تابوتمي گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مي شديم و به شرابخواري مي پرداختيم . پسشبي از شبه رفيقان من به عادت شبهاي پيش به شرب خمر مشغول شدند و مستتگشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، او از رعدي بهگوشم رسيد و برقي را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاي آسمان باز گرديد،حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و حضرت اسحاق و پيغمبرما حضرت محمد صلي الله عليه و آله از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهياز ملائكه در خدمت ايشان بودند.

 

متن عربي : فَدَنا جَبْرَئيلُ مِنَالتّابُوتِ، فَاءَخْرَجَ الرَّاءْسَ وَ ضَمَّهُ الَي نَفْسِهِ وَقَبَّلَهُ، ثُمَّ كَذلِكَ فَعَلَ الانْبياءُ كُلُّهُمْ، وَ بَكَيالنَّبِيُّ ص عَلي رَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع وَ عَزّاه الانْبياءُ. وَ قالَلَهُ جَبْرَئيلُ: يا مُحَمَّدُ، انَّ اللّهَ تَعالي اءَمَرَني اءَنْاءُطيعَكَ في اءُمَّتِكَ، فَانْ اءَمَرْتَني زَلْزَلْتُ الارْضَ بِهِمْ، وَجَعَلْتُ عاليَها سافِلَها كَما فَعَلْتُ بِقَوْمِ لُوطٍ. فَقالَالنَّبِي: لا جَبْرَئيلُ، فَانَّ لَهُمْ مَعِي مَوْقِفا بَيْنَ يَدَياللّهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ. ثُمَّ جَاءَ الْمَلائِكَةُ نَحْوَنالِيَقْتُلُونا. فَقُلْتُ: اءلامانَ، اءلامانَ يا رَسُولَ اللّهِ. فَقالَ: اذْهَبْ، فَلا غَفَرَ اللّهُ لَكَ. وَ رَاءَيْتُ في (تَذْييل ( مُحَمَّدٍبْنِ النَّجّارِ شَيْخِ الْمُحَدَّثينَ بِبَغْدادَ في تَرْجِمَةِ عَلِيبْنِ نَصْرِ الشُّبُوْكي بِاسْنادِهِ زِيادَةً في هذَا الْحَديثِ ما هذالَفْظُهُ: قالَ: لَمّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِي وَ حَمَلُوابِرَاءْسِهِ جَلَسُوا يَشْرَبُونَ وَ يَجِيي ءُ بَعْضُهُمْ بَعْضابِالرَّاءْسِ فَخَرَجَتْ يَدُ وَ كَتَبَتْ بِقَلَمٍ حَديدٍ عَلَيالْحائِطِ:

ترجمه : جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته وآن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد ساير انبياء عليه السّلامهم مانند جبرئيل ، آن سر مبارك را زيارت مي كردند و حضرت رسول به محض ديدنسر نازنين ، گريه مي نمود و انبياء عليه السّلام به او تعزيت مي گفتند. جبرئيل به خدمتش عرضه داشت : يا محمد! به درستي كه خداوند عزوجل مرا امرفرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق خداوند عزوجل مرا امر فرمودهكه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق آمت خود بفرمايي به جا آوردم ؛ اگرمي فرمايي زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانمچنانكه بر قوم لوط چنين كردم . رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: چنينمنما؛ زيرا مرا با امت و عده گاهي است در روز قيامت در حضور پروردگارعالميان پس ملائكه به سوي ما آمدند تا ما را به قتل رساند، من فرياد الامانبه سوي پيامبر عالميان ، بر آوردم رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد! در كتبا (تذييل ( محمد بن نجار شيخ المحدثين بغدادديدم كه در ذكر حالات علي بن نصر شبوكي ، به اسناد خود همين روايت را ذكرنموده بود زيادتي اين الفاظ كه مذكور مي گردد كه گفت : چون حضرت امام حسينبه درجه شهادت نائل آمد - سر مطهر آن جناب را هب سوي شام خراب ، مي بردند ودر هر منزلي كه فرود مي آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس ، مي نشستند و شرابزهر مار مي كردند و بعضي از ايشان آن سر انور را به نزد بعضي ديگر ميآورد، پس در آن حين دستي از غيب بيرون آمد و با قلم آهني اين شعر را برديوار نوشت :

 

متن عربي : شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ قالَ فَلَمّاسَمِعُوا بِذلِكَ تَرَكُوا الرَّاءْسَ وَ هَزِمُوا. قَالَ الرّاوي : وَسَارَ الْقَوْمُ بِرَاءْسِ الْحُسَيْنِ وَ نِسائِهِ وَالاسْري مِنْرِجالِهِ، فَلَمّا قَربُوا مِنْ دِمَشْقَ دَنَتْ اءُمُّ كُلْثُومٍ مِنَالشِّمْرِ - وَ كانَ مِنْ جُمْلَتِهِمْ - فَقالَتْ: لي الَيْكَ حاجَةُ. فَقالَ: وَ ما حاجَتُكَ؟ قالَتْ: اذا دَخَلْتَ بِنَا الْبَلَدَ فَاحْمِلْنافي دَرْبٍ قَلِيلِ النَّظارَةِ، وَ تَقَدَّمَ الَيْهِمْ اءَنْ يُخْرِجُواهَذِهِ الرُّؤ وسَ مِنْ بَيْنِ الْمَحامِلِ وَ يُنَحُّونا عَنْها، فَقَدْخَزينا مِنْ كَثْرَةِ النَّظَرِ الَيْنا وَ نَحْنُ في هَذِهِ الْحالِ. فَاءَمَرَ في جَوابِ سُوالِها: اءَنْ تُجْعَلَ الرُّؤُوسُ عَلَي الرِّماحفي اءَوْساطِ الْمَحامِلِبَغْيا مِنْهُ وَ كُفْرا - وَ سَلَكَ بِهِمُالنَّظارَةَ عَلي تِلْكَ الصِّفَةِ، حَتّي اءَتي بِهِمْ بابِ دِمَشْقَ،فَوُقِفُوا عَلي دَرَجِ بابِ الْمَسْجِدِ الْجامِعِ حَيْثُ يُقَامُالسَّبْي.

ترجمه : (اتر جو امة ....(؛ يعني آيا امتي كه حسين عليه السّلامرا كشتند چون در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟! ماءموران ابن زيادچون اين صحنه را ديدند، همگي بگريختند،(33) راوي گويد: گماشتگان ابن زياد،اسيران و اهل بيت عصمت عليه السّلام و مبارك امام عليه السّلام را به سمتشام شوم حركت دادند همين كه به نزديك دمشق رسيدند، ام كلثوم عليه السّلامبه شمر بن ذي الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتي است . شمر گفت : حاجت چيست ؟ام كلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مي نماييد از دروازه اي ببريد كهتماشا چيان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكريان خود بسپار كه سرهارا از ميان محمل ها و كجاوه ها بيرون آوردند و اندكي از ما دور ببرند؛ تاخواري و خفت ما مقداري كم شود. آن نانجيب از راه بغي و عدوان و كفر و طغيانبر ضد خواهش آن مكرمه دوران ، امر نمود كه سرها را بر بالاي نيزه زدند ودر وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همين حال از راهي وارد دمشقنمودند كه ازدحام خلق در آن بسيار بود. سپس ايشان را بر در مسجد جامع نگاهداشتند، در آن مكاني كه اسيران كفار را نگاه مي داشتند!

 

متن عربي : وَرُوِي اءَنَّ بَعْضَ التّابِعينَ لَمّا شاهدَ رَاءْسَ الْحُسَيْنِ عبِالشّامِ اءَخْفي نَفْسَهُ شَهْرا مِنْ جَميعِ اءَصْحابِهِ، فَلَمّاوَجَدُوهُ بَعْدَ اذْ فَقَدُوهُ سَاءَلُوهُ عَنْ سَبَبِ ذلِكَ، فَقالَ: اءَلا تَرَوْنَ ما نَزَلَ بِنا، ثُمَّ اءَنْشَاءَ يَقُولُ: جاؤُابِرَاءْسِكَ يَابْنَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ مُتَرَمِّلا بِدِمائِهِ تَرْميلا وَكَاءَنَّما بِكَ يَابْنَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ قَتَلُوا جِهارا عامِدينَ رَسولاقَتَلُوكَ عَطْشانا وَ لَمّا يَتَرَقَّبُوا في قَتْلِكَ التَّنْزيلَ وَالتَّاءْويلا وَ يُكَبِّرُونَ بِاءَنْ قُتِلْتَ وَ اءِنَّما قَتَلُوا بِكَالتَّكْبيرَ وَالتَّهْليلا قالَ الرّاوي : جاءَ شَيْخُ، فَدَنا مِنْ نِساءِالْحُسَيْنِ ع وَ عِيالِهِ وَ هُمْ في ذلِكَ الْمَوْضِعِ - وَ قالَ: اءَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي قَتَلَكُمْ وَ اءَهْلَكَكُمْ وَ اءَراحَالْبِلادَ مِنْ رِجالِكُمْ وَ اءَمْكَنَ اءَمِيرَ الْمُؤ مِنينَمِنْكُمْ!!! فَقالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع : (يا شَيْخُ! هَلْ

ترجمه : روايت شده است كه يكي از فضلاي تابعين اصحاب رسول صلي الله عليه وآله چون سر مطهر حضرت سيد الشهداء عليه السّلام را در ميان آن جمع مشاهدهكرد، مدت يك ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متواري گشته و پنهان شد؛ چوناو را يافتند و علت اختفايش را پرسيدند، گفت : آيا نمي بينيد كه چه خاك برسر ما ريخته شد و چه مصيبت بزرگي بر ما نازل گرديد! بعد از آن اشعاري راآشناء نمود كه معني اش چنين است : اي دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنينبه خون آغشته ات را آوردند و اين عمل چنان است كه آشكارا و از روي عمد،رسول خدا را كشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهيد نمودند كه نه ظاهر قرآن رادر حق تو رعايت كردند و نه باطن آن را.(34) اينك مردم براي اظهار شادي دركشتن تو، الله اكبر مي گويند در حالي كه با كشتن تو، قول الله اكبر والااله الا الله را كشته اند و اثري از آن باقي نگذاشته اند. توبه و شهادت پيرمرد شامي راوي گويد: در ان اثناء كه اهل بيت را نزديك درب مسجد نگاه داشتهبودند، پير مردي به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و اين سخنان را به زبانراند: حمد خدا را كه شما را بكشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص نمودامير المومنين يزيد را بر شما مسلط ساخت حضرت . سيد الساجدين عليه السّلامدر جواب او، فرمود: اي شيخ ! آيا قرآن

 

متن عربي : قَرَاءْتَ الْقُرْآنَ؟(. قالَ: نَعَمْ. قالَ: (فَهَلْ عَرَفْتَ هَذِهِ الايَةَ: (قُلْ لااءَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْرا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي )؟. قَالَ الشَّيْخُ: قَدْ قَرَاءْتُ ذلِكَ. فَقالَ لِهُ عَلِي ع : (نَحْنُالْقُربي يا شَيْخُ، فَهَلْ قَرَاءْتَ في بَني اسْرائيلَ: (وَ آتِذَاالْقُرْبي حَقَّهُ)؟. فَقالَ الشَّيْخُ: قَدْ قَرَاءْتُ ذلِكَ. فَقالَ: (فَنَحْنُ الْقُرْبي يا شَيْخُ، فَهَلْ قَرَاءْتَ هَذِهِ الايَةَ: (وَاعْلَمُوا اءَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبي ). قالَ: نَعَمْ. فَقالَ ع : (فَنَحْنُالْقُربي يا شَيْخُ، وَ هَلْ قَرَاءْتَ هَذِهِ الايَةَ: (اِنَّما يُرِيدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اءَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْتَطْهِيرا)؟. قَالَ الشَّيْخُ: قَدْ قَرَاءْتُ ذلِكَ. فَقالَ علي ع : (نَحْنُ اءَهْلُ الْبَيْتِ الَّذينَ خَصَّنَا اللّهُ بِاءيَةِ الطَّهارَةِيا شَيْخُ

ترجمه : خوانده اي ؟ گفت : بلي حضرت فرمود: اين آيه را ديده ايكه خداوند متعال فرموده : (قل لا اسئلكم ...(35)(؛ يعني اي پيغمبر! به اينامت بگو كه من از شما براي ابلاغ رسالتم اجري نمي خواهم مگر آنكه دربارهاقرباء و خاندانم دوستي نماييد(. آن شيخ عرض كرد: بلي ، اين آيه شريفه راتلاوت نموده ام . امام سجاد عليه السّلام فرموده : ماييم (ذوي القربي ( كهخدا در قرآن فرموده است سپس فرمود: اي شيخ ! ايا اين آيه را خوانده اي (وآت ذالقربي حقه (36) ؛) يعني اي پيغمبر ما، حق اقرباء خود را به ايشانبرسان آن پير مرد گفت : بلي ، اين آيه را هم قرائت كرده ام . امام سجادعليه السّلام فرمود: ما خويشان پيامبر هستيم . امام عليه السّلام ادامه دادكه اي شيخ اين آيه را خوانده اي : (واعلموا انما....(37)(؛ يعني بدانيد هرگونه غنيمتي به دست آورديد، خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي ذويالقربي است ). پير مرد گفت : آري ، اين آيه را نيز خوانده ام . امام سجادعليه السّلام فرمود: آن (ذوي القربي ( ما هستيم . سپس امام فرمود: آيا آيهتطهير را خوانده اي كه خداوند متعال مي فرمايد: (انمايريد....(38)(؛ يعنيخداوند مي خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدي را بزدايد و شما را چنانكهبايد و شايد پاكيزه بدارد. پيرمرد گفت : اين آيه را نيز تلاوت كرده ام امامفرمود: ماييم آن اهل بيت كه خدا تخصيص داد ما را به نزول آيه تطهير.

 

متنعربي : قَالَ الرّاوي : بَقِي الشَّيْخُ ساكِتا نادِما عَلي ما تَكَلَّمَبِهِ، وَ قَالَ: تَاللّهِ انَّكُمْ هُمْ؟! فَقالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِع : (تَاللّهِ انّا لَنَحْنُ هُمْ مِنْ غَيْرِ شَكٍّ، وَ حَقِّ جَدِّنارَسُولِ اللّهِ ص انّا لَنَحْنُ هُمْ(. قالَ: فَبَكَي الشَّيْخُ وَ رَميعِمامَتَهُ، ثُمَّ رَفَعَ رَاءْسَهُ الَي السَّماءِ وَ قالَ: اءللّهُمَّانّي اءَبْرَءُ اِلَيْكَ مِنْ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ ص مِنَ الْجِنِّوَالاْنْسِ. ثُمَّ قالَ: هَلْ لي مِنْ تَوْبَةٍ؟ فَقالَ لَهُ: (نَعَمْ، انْتُبْتَ تَابَ اللّهُ عَلَيْكَ وَ اءَنْتَ مَعَنا(. فَقالَ: اءَنا تائِبُ. فَبَلَغَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ حَدِيثُ الشَّيْخِ، فَاءَمَرَ بِهِفَقُتِلَ. قَالَ الرّاوي : ثُمَّ اءُدْخِلَ ثَقَلُ الْحُسَيْنِ ع وَنِساؤُهُ وَ مَنْ تَخَلَّفَ مِنْ اءَهْلِهِ عَلي يَزيدَ، وَ هُمْمُقَرَّنُونَ في الْحِبالِ.

ترجمه : راوي گويد: آن پيرمرد پس از استماع اينكلام از فرزندخير الانام زبان از گفتار فروبست و از گفته هاي خود پشيمانگشت و از روي شگفت و تحجب ، آن حضرت را سوگند داد كه آيا شما همان اهل بيتحضرت رسول هستيد؟! امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند كهما همان اهل بيت پيامبريم و در اين خصوص مجال هيچ شك و شبهه اي نيست و بهحق جد ما رسول صلي الله عليه و آله سوگند كه ماييم اهل بيت خاتم الانبياءپيرمرد چون از حقيقت حال مطلع گشت اشك از چشمانش جاري گرديد و عمامه را ازسر برداشت و بر زمين انداخت و سر را به سوي آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! من بيزارم از آن كسي كه دشمن آل محمد است چه از جن باشد و چه انسسپس عرض نمود: آيا توبه من قبول مي شد؟ امام عليه السّلام فرمود: اگر تو بهنمايي ، خدا توبه تو را مي پذيردد و تو در آخرت با ما خواهي بود آن پيرمردعرض نمود: من از كردار خويش توبه كردم و نادم شدم چون اين خبر به يزيدبنمعاويه - عليهما الهاوية - رسيد، حكم نمود آن پيرمرد را به قتل رساندند. سرنازنين امام حسين عليه السّلام در مجلس يزيد راوي گويد: بعد از آن ، سرنازنين امام حسين عليه السّلام را با زنان و كودكان آن امام مبين ، به مجلسيزيد بي دين بردند به هيئتي كه همه ايشان را به يك ريسمان بسته بودند وچون با آن حالت وارد مجلس

 

متن عربي : فَلَمّا وَقَفُوا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُمْ عَلي تِلْكَ الْحالِ قالَ لَهُ عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ ع : (اءُنْشِدُكَ اللّهُ يا يَزيدُ، ما ظَنُّكَ بِرَسُولِ اللّهِ ص لَوْ رَآناعَلي هذِهِالصِّفَةِ(، فَاءَمَرَ يَزيدُ بِالْحِبالِ فَقُطِعَتْ. ثُمَّوَضَعَ رَاءْسَ الْحُسَيْنِ ع بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ اءَجْلَسَ النِّساءَخَلْفَهُ لِئَلا يَنْظُرْنَ الَيْهِ، فَرآهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عفَلَمْ يَاءْكُلِ الرُّؤُوسَ بَعْدَ ذلِكَ اءَبَدا. وَ اءَمّا زَيْنَبُ،فَانَّها لَمّا رَاءَتْهُ اءَهْوَتْ الي جَيْبِها فَشَقَّتْهُ، ثُمَّنادَتْ بِصَوْتٍ حَزينٍ يَفْزَعُ الْقُلُوبَ: يا حُسَيْناهُ، يا حَبيبَرَسُولِ اللّهِ، يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِني ، يَابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْراءِسَيِّدَةِ النِّساءِ، يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفي . قَالَ الرّاوي : فَاءَبْكَتْ وَاللّهِ كُلُّ مَنْ كانَ حاضِرا في الْمَجْلِسِ، وَ يَزيدُساكِتُ. ثُمَّ جَعَلَتْ امْرَاءَةُ مِنْ بَني هاشِمٍ كانزتْ في دارِ يزَيدَتَنْدُبُ الْحُسَيْنَ ع وَ تُنادي : يا حُسَيْناهُ، يا حَبيباهُ، ياسَيِّداه ، يا سَيِّدَ اءَهْلِ بَيْتاهُ، يَابْنَ مُحَمَّداهُ، يا رَبِيعَالارامِلِ والْيَتامي ، يا قَتيلَ اءَولادِ الادِعياءِ. قَالَ الرّاوي : فَاءَبْكَتْ كُلُّ مَنْ سَمِعَها.

ترجمه : يزيد شدند در مقابلش ايستادند وحضرت سجادعليه السّلام فرمود: اي يزيد! تو را به خدا سوگند مي دهم به گمانتو اگر پيامبر، ما را به اين هيئت ديدار نمايد چه مي كند؟ يزيد حكم كردريسمانها را بريدند و آل طه و ياسين را از قيد طناب رها ساختند سپس يزيد،سر مبارك امام عليه السّلام را در پيش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خودجاي داد تا چشم ايشان به سر انور امام حسين عليه السّلام نيفتد و ليكن جنابسيدالساجدين عليه السّلام چشمش بر آن سر نازنين افتاد و بعد از آن صحنهدلخراش ، ديگر تا آخر عمرش گوشت كله حلال گوشتي تناول نفرمود. و اما زينبخاتون عليه السّلام چون سر مبارك برادر خود را بديد از شدت ناراحتي دست درگريبان برد چاك زد سپس به آواز غمناك فرياد واحسيناه .... برآورد به قسميكه ناله اش دلها راخراشيد. راوي گويد: به خدا سوگند كه همه آن كساني كه درمجلس يزيد حضور داشتند از ناله جانسوز او به گريه و افغان افتادند و در آنحال خود آن پليد لب از گفتار فرو بست و ساكت بود. پس يكي از زنان بني هاشمكه در خانه يزيد بود بي اختيار براي امام حسين عليه السّلام بگريست و بهآواز بلند با ناله و فغان گفت : يا حبيباه ! يا سيد اهل بيتاه يابن محمداه ! راوي گفته كه هر كس از آن اهل مجلس صداي آن زن را مي شنيد بي اختيار گريهمي كرد.

 

متن عربي : قالَ: ثُمَّ دَعا يَزيدُ بِقَضيبِ خَيْزُرانَ، فَجَعَلَيَنْكُتْ بِهِ ثَنَايَا الْحُسَيْنِ ع . فَاءَقْبَلَ عَلَيْهِ اءَبُوبَرَزَة الاسْلَمي وَ قالَ: وَيْحَكَ يا يَزيدُ، اءَتَنْكُتُ بِقَضيبِكَثَغْرَ الْحُسَيْنِ ع ابْنِ فاطِمَةَ؟ اءَشْهَدُ لَقَدْ رَاءَيْتُالنَّبِيَّ ص يَرْشُفُ ثَناياهُ وَ ثَنايا اءَخِيهِ الْحَسَنِ ع وَيَقُولُ: اءَنْتُما سَيِّدا شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ، قَتَلَ اللّهُقاتِلَيْكُما وَ لَعَنَهُ وَ اءَعَدَّ لَهُ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيرا. قَالَ الرّاوي : فَغَضِبَ يَزيدُ وَ اءَمَرَ بِاخْراجِهِ، فَاءَخْرِجَسَحْبا. قالَ: وَ جَعَلَ يَزيدُ يَتَمَثَّلُ بِاءَبْياتِ ابْنِ الزَّبَعْريوَ يَقُولُ: لَيْتَ اءَشْياخي بِبَدرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْوَقْعِ الاسَلْ فَاءَهَلُّوا وَسْتَهَلُّوا فَرَحا ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُلا تُشَلْ قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِنْ ساداتِهِمْ وَ عَدَلْناهُ بِبَدرٍفَاعْتَدَلْ

ترجمه : در اين بين يزيد لعين چوب خيزران طلبيد مكرر با آنچوب به دندان مبارك فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله مي زد. در اينهنگام ابو برزه اسلمي خطاب به آن بدتر از ارمني ، نمود و گفت : واي بر تواي يزيد! به چه جرات چنين جسارتي مي نمايي و با چوب ، به گوهر دندان حسينفرزند فاطمه اطهر مي زني ؟ من گواهي مي دهم كه به چشم خود ديدم كه رسولخداصلي الله عليه و آله دنداهاي ثناياي حسن و حسن را مي بوسيد و مي فرمود: (انتما سيدا...( شما دو نفر سيد و سرور جوانان اهل بهشت هستيد، خدا بكشكشندگان شما را و لعنت كند آنها را و جايگاه ايشان جهنم باد كه بد جايگاهياست . رواي گويد: پس يزيد از اين سخنان به خشم آمد و حكم داد كه (ابوبرزه ( را از مجلسش بيرون افكنند. در اين هنگام او را كشان كشان بيرون نمودندراوي گفت كه يزيد ملعون در مقام تمثيل به ابيات ابن زبعري را كه در هنگامشكست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه براي كفار قريش و اصحاب ابوسفيان در مكه انشاء نموده بود، همي ترنم و زمزمه داشت : (ليت اشياخيببدر....(؛ يعني اي كاش بزرگان قوم از قريش كه در جنگ بدر كشته شدند (مانندعتبه ، شيبه ، وليد، ابوجهل و غيره ) در اينجا حاضر بودند و مشاهده ميكردند چگونه طائفه خزرج كه ياور رسول الله بودند، از شمشيرهاي قريش به جزع وافغان آمده اند، تا از ديدن اين صحنه ، صداها به شادي بلند نمايند وصورتهايشان از شدت سرور و خرسندي ، درخشنده

 

متن عربي : لَعِبَتْ هاشِمُبِالْمُلْكِ فَلا خَبَر جاءَ وَ لا وَحْيٌ نَزَلْ لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ انْلَمْ اءَنْتَقِمْ مِن بَني اءَحْمَدَ ما كانَ فَعَلْ قَالَ الرّاوي : فَقامَتْ زَيْنَبُ ابْنَةُ عَلِي وَ قالَتْ: اءلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّالْعالَمينَ. وَ صَلَّي اللّهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اءَجْمَعينَ،صَدَقَ اللّهُ كَذلِكَ يَقُولُ: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ اءَساؤُاالسُّواي اءَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ). اءَظَنَنْتَ يا يَزيدُ - حَيْثُ اءَخَذْتَ عَلَيْنا اءَقْطَارَ الارْضِ وَآفاقَ السَّماءِ فَاءَصْبَحْنا نُساقُ كَما تُساقُ الاماءِ - اءَنَّ بِناعَلَي اللّهِ هَوانا، وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرامَةً!! وَ اءَنَّ ذلِكَلِعَظيمَ خَطَرِكَ عِنْدَهُ!! فَشَمَخْتَ بِاءَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فيعَطْفِكَ، جَذْلانَ مَسْرورا، حينَ رَاءَيْتَ الدُّنْيا لَكَمُسْتَوْسِقَةً، وَالامُورَ

ترجمه : شود و بگويند م يزيد دستت شل مباد كهاين چنين عمل نمودي و انتقام از بني هاشم گرفتي . (اين بيت از اشعار خوديزيد است ). ما بزرگان خزرج را در جنگ احد كشتيم و اين معامله را با معاملهبدر برابر داشتيم و جنگ بدر بر جنگ احد زيادتي ننمود. بني هاشم به لعب ،هواي سلطنت داشتند و اسلام را بهانه كردند؛ نزول وحي را حقيقتي نبود (مرادآن كافر از بني هاشم جسارتت است نسبت به حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه وآله ) از نسل خندف نبودمي آگر از اولاد احمد مختار انتقام خون كشتگان بدررا نمي كشيدم . (39) سخنراني زينب كبري عليه السّلام درمجلس يزيد راويگويد: در آن هنگام زينب كبري عليه السّلام بر پا خاست و اين خطبه را كهدقايق نكاتش موسس دقايق ايمان و لطايف بيانش مزين كاخ ايقان است ، ادافرمود: (الحمدلله ....(؛ سپاس بي قياس ذات مقدس الهي را سزاست كه ذراتماسوي را به قبول اشه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمودرسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در كتاب معجزآثارش چنين تذكار فرمود: (ثم كان ...)(40) ؛ سپس سرانجام كساني كه اعمال دمرتكب شدند به جايي رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخرهگرفتند! اي يزيد! آيا چنين گمان بردي كه چون اقطار زمين و آفاق آسمان را برما سخت تنگ گرفتي و راه چاره را بر رويمان محكم بسته داشتي به نحوي كه سرانجام آن به اينجا رسيد كه مانند اسيران

 

متن عربي : مُتَّسِقَةً، وَ حينَصَفا لَكَ مُلْكُنا وَ سُلْطانُنا، فَمَهْلا مَهْلا، اءَنَسيتَ قَوْلَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اءَنَّمانُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِاءَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْلِيَزْدادُوا إِثْما وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ). اءَمِنَ الْعَدْلِ يَابْنَالطُّلَقاءِ تَخْديرُكَ حَرائِرَكَ وَ امائَكَ وَ سُوقَكَ بَناتِ رَسُولِاللّهِ سَبايا؟! قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ، وَ اءَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ،تَحْدو بِهِنَّ الاعْداءُ مِنْ بَلَدٍ الي بَلَدٍ، وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّاءَهْلُ الْمَنازِلِ وَ الْمَناقِلِ، وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّالْقَريبُ وَالْبَعيدُ، وَالدَّنِيُّ وَالشَّريفُ، لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْرِجالِهِنَّ وَلِي، وَ لا مِنْ حَماتِهِنَّ حَمِيُّ. وَ كَيْفَ تُرْتَجيمُراقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ اءَكْبادَ الازْكِياءِ، وَ نَبَتَ لَحْمُهُبِدِماءِ الشُّهَداءِ؟! وَ كَيْفَ لا يَسْتَبْطاءُ في بُغْضِنا اءَهْلَالْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ الَيْنا بِالشَّنَفِ وَالشَّنآنِ وَ الاحَنِوَالاضْغانِ؟! ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَاءَثِّمٍ وَ لا مَسْتَعْظِمٍ

 ترجمه : كفار ما را ديار به ديار كشاندي ، در نزد خدا موجب خواري و مذلت ماو عزت و كرامت تو خواهد بود؟! بدين خيال باطل دماغ نخوت و تكبر را بالاكشيدي و به اظهار شادماني پرداختي و مانند متكبران به دامانت نظر عجب و خودبيني افكندي كه اينك دست روزگار را به مراد خويش بسته و امور را منظم ميپنداري ، مگر نه اين است كه سلطنت حقه ما خانواده رسول است كه تو به ظلم وستم آن را خالصه خود نمودي ؟! اينك آرام باش و به خود آي و فرمان واجبالاذعان حضرت سبخان را از خاطر نسيان منما كه فرموده (و لا يحسبن ....)(41) ؛ آنها كه كافر شدند (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنانمهلت مي دهيم ، به سودشان است ! ما به آنان مهلت مي دهيم فقط براي اينكه برگناهان خد بيفزايند و براي آنها، عذاب خوار كننده اي اسيري چو غلامانآزادشان نمود؛ اينك ادعاي تو عدالت و دادگستري است كه زنان و كنيزكان خودرا در پس پرده عزت محترم داري و از نامحرمان مستور نمايي (ولي ) دخترانپيغمبر را در حالي كه پوشش مناسبب ندارند مانند اسيران در شهر بگرداني و درجلو ديدگان نامحرمان به تماشا بگذاري ؟! و مردم دور و نزديك و پست وشريفبا چشمان اهانت آميزي به خاندان رسول خدا بنگرند در حالي كه از مردان آنانكسي را باقي نگذاشتي تايارو و حمايت آنها باشند چگونه مي توان اميد رعايتاز گروهي داشت كه پاره هاي جگر پاكان

 

متن عربي : لاهَلُّوا وَسْتَهَلُّوافَرحَا ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لا تُشَلْ مُنْتَحِيا عَلي ثَنايا اءَبيعَبْدِ اللّهِ سَيِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْكُتُهابِمِحْصَرَتِكَ. وَ كَيْفَ لا تَقُولُ ذلِكَ، وَ قَدْ نَكَاءْتَالْقَرْحَةَ، وَاسْتَاءْصَلْتَ الشَّافَةَ بِاراقَتِكَ دِماءَ ذُرِّيَّةِمُحَمَّدٍ ص وَ نُجُومِ الارْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ؟! وَ تَهْتِفُبِاءَشْياخِكَ، زَعَمْتَ اءَنَّكَ تُناديهِمْ! فَلَتَرِدَنَّ وَشيكامَوْرِدَهُمْ، وَ لَتَوَدَّنَّ اءَنَّكَ شُلِلْتَ وَ بُكِمْتَ وَ لَمْتَكُنْ قُلْتَ ما قُلْتَ وَ فَعَلْتَ ما فَعَلْتَ. اءللّهُمَّ خُذْبِحَقِّنا، وَانْتَقِمْ مِمَّنْ ظَلَمْنا، وَ احْلُلْ غَضَبَكَ بِمَنْسَفَكَ دَمائِنا وَ قَتَلَ حُماتَنا. فَوَاللّهِ ما فَرَيْتَ الا جِلْدَكَ،و لا حَزَزْتَ الاّ لَحْمَكْ. وَ لَتَرِدَنَّ عَلي رَسُولِ اللّهِ ص بِماتَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِماءِ ذُرِّيَّتِهِ، وَانْتَهَكْتَ مِنْحُرْمَتِهِ في عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ، وَ حَيْثُ يَجْمَعُ اللّهُشَمْلَهُمْ وَيَلُمُّ شَعْثَهُمْ

ترجمه : از دهان آنها فروريخته و گوشت تنهايشان از خون شهيدان روييده ! و چگونه در بغض وعدوات ما اهل بيت رسول صليالله عليه و آله كوتاهي تواند نمود آن كس كه هميشه به چشم دشمني و به ديدهحسد و كينه به سوي ما نگريسته و اينك تو با چوپ خود دندانهاي ثناياي ابيعبدالله سيد شباب اهل جنت را آزرده مي داري و نه اين گناه را به چيزي شمري ونه اين امر شنيع را عظيم مي پنداري ! اي يزيد! اينك تو به پدران خودمباهات داري و همي گويي كه (اگر بودند از روي شادي بگفتندي كه اي يزيد،دستت شل مباد كه چنين انتقام از بني هاشم كشيدي !( اينك هم با تكبر و غرورچوب بر دندانهاي مبارك سيد و سرور جوانان اهل بهشت مي زني چگونه چنين سخننراني در حالي كه خون ذرية رسول مختار بريختي و زخم دلها را تازه كردي وبيخ دودمان را بر كندي و زمين را از خون آل عبدالمطلب كه ستارگان روي زمينبودند، زندگين ساختي و به پدران كافر خود همي صدا بر مي آوري ، به گمانت كهايشان را بر اين طلب داري كه شتابان به آرامگاه ايشان (در جهنم ) خواهيشتافت و در آنجا آرزو مي كني كه كاش دست شل و زبانت لال بودي تا ناگفتني رانگفته و ناكردني را به جاي نياوردي بودي خداوند! حق ما را از ستمكاران مابرگير و غضب را برايشان فرود آورد؛ زيرا خون ما را ريختند و ياران ما رابكشتند. اي يزيد! به خدا سوگند كه با اين جنايت عظيم ، پوست خود را دريدي وگوشت بدن خويش را پاره نمودي ! و در فرداي قيامت به

 

متن عربي : وَيَاءْخُذُ بِحَقِّهِمْ: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبِيلِاللّهِ اءَمْواتا بَلْ اءَحْياءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرِزَقُونَ). وَحَسْبُكَ بِاللّهِ حاكِما، وَ بِمُحَمَّدٍ ص خَصيما وَ بِجَبْرَئيلَظَهيرا. وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِالْمُسْلِمينَ. بِئْسَ لِلظّالِمينَ بَدَلا وَ اءَيُّكُمُ شَرُّ مَكانا وَاءَضْعَفُ جُنْدا. وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَي الدَّواهي مُخاطَبَتَكَ، اءنّيلاسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ، وَ اءَسْتَعْظِمُ تَقْريعَكَ، وَ اءَسْتَكْثِرُتَوْبيخَكَ، لكِنِ الْعُيُونُ عُبْري ، وَالصُّدُورُ حَرّي . اءَلافَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللّهِ النُّجَباءِ بِحِزْبِالشَّيْطَانِ الطُّلَقاءِ. فَهذِهِ الايْدي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا، وَالافْواهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنا. وَ تِلْكَ الْجُثَثُ الطَّوَاهِرُالزَّواكي تَنْتابُهَا الْعَواسِلُ

ترجمه : نزد رسول صلي الله عليه و آلهبيايي در حالي كه بارگناه كشتن ذريه پسامبر را بر دوش كشيده وحرمت عترت اورا شكسته و بر آنان كه پاره تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقامكه خدا عزوجل پراكنده ، ال رسول را جمع سازد و كار ايشان را به صلاح آورد وحق ايشان را از ستمكاران بگيرد كه خداوند متعال فرمود: (ولا تحسبن ...(42)()؛ هرگز گمان مبر كساني كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلكهآنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند. اي يزيد! براي تو همينمقدار بدبختي كافي است كه حاكمي چو خدا و دشمني چو محمد مصطفي صلي اللهعليه و آله داري همانطور كه ما را پشتيباني مانند جبرئيل ، كافي است . بهزودي معاويه و ياران بي ايمانت كه تو را به خيال استحكام اساس سلطنتانداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهميد كه ستمكاران را آتشدوزخ بد عوض و پاداشتي است و همچنين خواهند دانست كه شما ستمكاران يا ماستم ديدگان ، كداميك جايگاهش بدتر و ياورانش ضعيف تر و كمتر خواهد بود. اگرچه مصيبت هاي وارده از چرخ دون كار مرا به جايي رسانيد كه با چو تو ناكسيسخن گويم ولي با اين همه من باي تو قدري نگذارم

 

متن عربي : وَ تَعْفِرُهااءُمَّهاتُ الْفَراعِلِ. وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنا مَغْنَما لِتَجِدُناوَشيكا مُغْرَما، حينَ لا تَجِدُ الاّ ما قَدَّمَتْ يَداكَ، وَ ما ربُّكَبِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ. فَالَي اللّهِ الْمُشْْتَكي ، وَ عَلَيْهِالْمُعَوَّلُ. فَكِدْ كَيْدَكَ، وَاسْعَ سَعْيَكَ، وَ ناصِبْ جَهْدَكْ،فَوَ اللّهِ لا تَمْحُوَنَّ ذِكْرَنا، وَ لا تُميتُ وَحْيَنا، وَ لاتُدْرِكُ اءَمَدَنا، وَ لا تَرْحَضُ عَنْكَ عارَها. وَ هَلْ رَاءْيُكَ الاّفَنَدا، وَ اءَيّامُكَ الاّ عَدَدا، وَ جَمْعُكَ الاّ بَدَدا، يَوْمَيُنادِي الْمُنادِ: اءلاّ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَي الظّالِمينَ. فَالْحَمْدُلِلّهِ الَّذي خَتَمَ لاوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَالْمَغْفِرَةِ، وَلاخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَالرَّحْمَةِ. وَ نَسْاءَلُ اللّهَ اءَنْ يُكْمِلَلَهُمُ الثَّوابَ، وَ يُوجِبَ لَهُمْ الْمَزيدَ، وَ يُحْسِنَ عَلَيْناالْخِلافَةَ، انَّهُ رَحيمُ وَدُودُ، وَ حَسْبُنا اللّهُ وَ نِعَمَالْوَكيل . فَقالَ يَزيدُ - لَعَنَهُ اللّهُ:

ترجمه : و نكوهش و توبيخ تورا فراوان نمايم ؛ چه كنم كه ديده گريان و سينه از داغ مصيبت بريان است ؛چه بسيار جاي شگفت است كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيباست كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيب كه از زمره طلقاء وآزاد شدگانند، شهيد شوند اينك خون ما از دستان شما ريزان است و گوشت ما ازبن دندانتان آويزان اينك اجساد طاهره وپاك شهيدان و نو گلهاي سيدلولاك دربيابان افتاده كه زوار ايشان گرگان بيابان و درندگان صحراست پس اگر امروزاسارت ما را غنيمت شمردي ، به زويد خواهي يافت كه بجز غرامت و خسران چيزينبردي و ان در روز باز پسين است كه نبيني بجز جزاي عملي را كه خد پيشفرستاده اي و پروردگار بر بندگان خود ستمكار نيست و شكايتمن به سوي خدايتعالي و تكيه و اعتماد من بر اوست . اي يزيد! تو مكر و حيه خويش را بهپايان و كوشش خود را به انجام رسان وجهدترابه كاربر اما به خدا سوگند كهنام ما را از از صفحه روزگار نتواني برداشتو بر خاموشي نور وحي قدرت نيابي وبه گرد همت عالي ما نخواهي رسيد و پليدي اين ننگ رااز خود نخواهي فروشستحال راي وانديشه ات نيست الا سستي و خرافت و روزگار زندگانيت مگر اندك وجمع اثاث سلطنت نيست مگر پراكندگي ، آن روز كه منادي ندا كند كه لعنت خدامر ستمكاران راست و حمد مر خدا متعال را كه اول كار مارا به سعادت و مغفرت وآخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنين

 

متن عربي : ياصَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائِحِ ما اءَهْوَنَ الْمَوْتَ عَلَي النَّوائِحِقَالَ الرّاوي : ثُمَّ اسْتَشارَ اءَهْلَ الشّامِ فيما يَصْنَعُ بِهِمْ. فَقالُوا: لا تَتَّخِذْ مِنْ كَلْبِ سُوءٍ جَرْوا. فَقالَ لَهُ النُّعْمانُبْنُ بَشيرٍ: اءُنْظُرْ ما كانَ الرَّسُولُ يَصْنَعُ بِهِمْ فَاصْنَعْهُبِهِمْ. وَ نَظَرَ رَجُلُ مِنْ اءَهْلِ الشّامِ الي فاطِمَةَ ابْنَةِالْحُسَيْنِ ع . فَقالَ: يا اءَمِيرَالْمؤ مِنينَ هَبْ لي هذِهِالْجارِيَةُ. فَقالَتْ فاطِمَةُ لِعَمَّتِها: يا عَمَّتاهُ اءُيْتِمْتُوَاءُسْتَخْدَمُ؟ فَقالَتْ زَيْنَبُ: لا، وَ لا كَرامَةُ لِهذَا الْفاسِقِ. فَقالَ الشّامِي: مَنْ هذِهِ الْجارِيَةُ؟ فَقالَ لَهُ يَزيدُ:

ترجمه : مسئلت دارم كه شهيدان دشت بلا را ثواب كامل و مزيد را اجر عطا فرمايد وبرباز ماندگان ايشان نيكو خليفه باشد؛ زيرا حضرتش رحيم و ذات اقدسش و دود وكريم است و (حسبنا الله ... (43) ((44) . خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرتزهرا عليه السّلام به انجام رسيد، يزيد پليد سخن نتوانست گويد جز آنكه برسبك اوباش اين شعر را بخواند: خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا ع بهانجام رسيد، يزيد پليد سخن نتوانست گويد جز انكه بر سبك اوباش اين شعر رابخواند: (يا صيحة ...(؛ بسا ناله زنان داغدار كه به نزد كسان ، شايسته است وچه سهل و آسان است مردن بر زناني كه از درد مصيبت مي نالند. راوي گويد: سپس يزيد عنيد با اهل شام مشورت در ميان آورد كه نسبت به اسيران چسان سلوكدارد و با ايشان چگونه رفتار نمايد؟ آن سگهاي ناسپاس سخن به زشتي گفتند ودر مشورت خيانت كردند و اشاره به قتل اهل بيت نمودند به سخني كه ذكر آننشايد، ولي نعمان بن بشير به صدق سخن راند گفت : اي يزيد! انديشه كن كه اگراحمد مختار در اين روزگار مي بود چه قسم با ايشان رفتار مي نمود، اكنون توهمان رفتار را نما. داستان مرد شامي در مجلس يزيد مردي از شاميان نظرش بهفاطمه بنت حسين ع افتاد، در اين هنگام به يزيد گفت : اي امير مومنان ! اينكنيزك را به من ببخش . فاطمه مكرمه رو به زينب كبري - آن پناه اسيران - آورد كه اي عمه ! يتيمي مرا بس نبود كه به خدمتگذاري در من طمع دارند! زينبكبري به او تسلي داده فرمود: خاطر آسوده دار كه چنين امري براي اين

 

متنعربي : هذِهِ فاطِمَةُ ابْنَةِ الْحُسَيْنِ، وَ تِلْكَ عَمَّتُها زَيْنَبُابْنَةُ عَلِيٍّ. فَقَالَ الشّامَيُّ: اءَلْحُسَيْنُ بْنُ فاطِمَةَ ع وَعَلِيُّ بْنُ اءَبي طالِبٍ؟! قالَ: نَعَمْ. فَقَالَ الشّامِيُّ: لَعَنَكَاللّهُ يا يَزيدُ، اءَتَقْتُلُ عِتْرَةَ نَبِيِّكَ وَ تَسْبي ذُرِّيَّتَهُ،وَ اللّهِ ما تَوَهَّمْتُ الاّ اءَنَّهُمْ سَبْي الرُّومِ. فَقالَ يَزيدُ: وَاللّهِ لالْحِقَنَّكَ بِهِمْ، ثُمَّ اءَمَرَ بِهِ فَضُرِبَ عُنُقُهُ. قَالَ الرّاوي : وَ دَعا يَزيدُ بِالْخاطِبِ، وَ اءَمَرَهُ اءَنْ يَصْعُدَالْمِنْبَرَ فَيَذُمَّ الْحُسَيْنَ وَ اءَباهُ ص فَصَعَدَ، وَ بالَغَ فيذَمِّ اءَمِيرِالمَؤْمِنينَ عَلِي بْنِ اءَبي طالِبٍ وَالْحُسَيْنِالشَّهيدِ، وَالْمَدْحِ لِمُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ. فَصاحَ بِهِ عَلِيُّ بْنُالْحُسَيْنِ ع : (وَيْلَكَ اءَيُّهَا الْخاطِبُ، اشْتَرَيْتَ مَرْضاةَالْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ، فَتَبَوَّاءْ مَقْعَدُكَ مِنَ النّارِ

 ترجمه : فاسق ميسر نيست . مرد شامي گفت : مگر اين كنيزك كيست ؟ يزيد گفت : فاطمه دختر حسين است و آن يكي نيز زينب دختر علي بن ابي طالب مي باشد. مردشامي گفت : آن حسين كه پسر فاطمه و فرزند علي بن ابي طالب است ؟! يزيد گفت : آري ، چنين است ! مرد شامي گفت : اي يزيد! لعنت حق بر تو باد؛ عترت پيغمبررا به قتل مي رساني و آنان را اسير مي نمائي ؟! به خدا سوگند كه هيچ خياليدرباره اينان نكردم جز آنكه آنان را اسيران روم پنداشتم ! يزيد گفت : تورا نيز به اينان ملحق سازم . آنگاه حكم نمود آن مرد شاميم را گردن زدند. راوي گويد: يزيد حكم نمود كه خطبه خوان بر منبر رود تا حسين پدر بزرگوارشرا به زشتي نام برد. سخنران به حكم آن ملعون ، بر منبر رفت و آنچه كه يزيد ومعاويه لايقش بودند نسبت به شاه اولياء و فرزندش سيد الشهداء، در غايتمبالغه ذكر نمود و يزيد و پدرش معاويه پليد را مدح كرده و به نيكي نام برد. سپس امام سجاد ع با صداي بلند فرياد زد كه : (ويلك ...(؟! يعني اي خطيب ! واي بر تو، رضاي حق را در دادي و خشنودي مخلوق خريدي ! منزلگاه تو در قيامتپر از آتش است .

 

متن عربي : وَ لَقَدْ اءَحْسَنَ ابْنُ سِنَانَ الْخَفاجِيفي وَصْفِ اءَمِيرِ الْمُؤ مِنينَ ص حَيْثُ يَقُولُ: اءَعَلَي الْمَنابِرِتُعْلِنُونَ بِسَبِّهِ وَ بِسَيْفِهِ نُصِبَتْ لَكُمْ اءَعْوادُها قَالَالرّاوي : وَ وَعَدَ يَزيدُ - لَعَنَهُ اللّهُ - عَلِيّا بْنَ الْحُسَيْنِ عفي ذَلِكَ الْيَوْمِ اءَنَّهُ يَقْضي لَهُ ثَلاثَ حاجاتٍ. ثُمَّ اءَمَرَبِهِمْ الي مَنْزِلٍ لا يَكِنُّهُمْ مِنْ حَرٍّ وَ لا بَرْدٍ، فَاءَقامُوافيهِ حَتّي تَقَشَّرَتْ وُجُوهُهُمْ، وَ كانوُا مُدَّةَ مَقامِهِمْ فيالْبَلَدِ الْمُشارِ الَيْهِ يَنُوحُونَ عَلَي الْحُسَيْنِ ع . قالَتْسُكَيْنَةُ: فَلَمّا كانَ في الْيَوْمِ الرّابِعِ مِنْ مَقامِنا رَاءَيْتُفي الْمَنامِ رَاءَيْتُ فِي الْمَنامِ، وَ ذَكَرَتْ مَناما طَويلا تَقُولُفي آخِرِهِ: وَ رَاءَيْتُ امْرَاءَةً راكِبَةً في هَوْدَجٍ وَيَدُهامَوْضُوعَةُ عَلي رَاءْسِها، فَسَاءَلْتُ عَنْها، فَقيلَ لي : فاطِمَةُابْنَةُ مُحَمَّدٍ ص اءُمُّ اءَبيكِ.

ترجمه : حسن بن سنان خفاجي چه نيكو درمدح امير مؤ منان سروده است : (اعلي المنابر...(؛ (خطاب به بني اميه واتباع ايشان كرده مي گويد:) شما آشكار بر بالاي منبر ما به امام علي عناسزا مي گوئيد و حال آنكه با شمشير او منبرها براي شما مهيا گرديده . راويگويد: يزيد به امام زين العابدين ع در همان روز وعده بر آوردن سه حاجتنمود و حكم كرد كه آل رسول ع را در منزلي جاي دادند كه نه از سر ما و نه ازگرما، آنان را حفظ نمي نمود و ايشان در آن منزل مقيم بودند چندان كه چهرههاي ايشان پوست انداخت و در همه آن مدت زماني كه در شهر شام اقامت داشتند،كار ايشان گريه و نوحه بر شهيد كربلا بود. خواب ديدن سكينه سلام الله عليهادر شهر شام سكينه خاتون فرموده كه چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شامبگذشت ، خوابي ديدم و آن خواب طولاني را ذكر نمود، و در آخر آن فرمود: زنيرا ديدم در هودجي نشسته و دست خود را بر سر گذاشته ، پرسيدم كه اين زن كيست؟ گفتند: فاطمه زهراء بنت محمد مصطفي ص جده تو است . گفتم : به خدا سوگندكه به خدمتش شرفياب مي شوم و از ستمي كه بر ما وارد آمده او را خبر مي دهم .

 

متن عربي : فَقُلْتُ: وَاللّهِ لانْطَلِقَنَّ الَيْها وَ لاخْبِرَنّها ماصُنِعَ بِنا. فَسَعَيْتُ مُبادِرَةً نَحْوَها، حَتّي لَحِقْتُ بِها وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْها اءَبْكي وَ اءَقُولُ: يا اءُمَّتاهُ جَحَدُوا وَاللّهِ حَقِّنا، يا اءُمَّاهُ بَدَّدُوا وَ اللّهِ شَمْلَنا، يا اءُمَّتاهُاسْتَباحُوا وَ اللّهِ حَريمَنا، يا اءُمَّتاهُ قَتَلُوا وَ اللّهِالْحُسَيْنَ اءَبانا. فَقالَتْ لي : كَفّي صَوْتَكَ يا سُكَيْنَةُ، فَقَدْقَطَّعْتِ نِياطَ قَلْبي ، وَ اءَقْرَحْتِ كَبَدي ، هَذا قَميصُ اءَبيكِالْحُسَيْنِ ع لا يُفاررقُني حَتّي اءَلْقَي اللّهَ بِهِ. وَ رَوي ابْنُلَهيعَةَ، عَنْ اءَبِي الْاءسْوَدِ مُحَمَّدٍ بْنِ عَبْدُ الرَّحْمنِ قالَ: لَقِيَني رَاءْسُ الْجالُوتِ فَقالَ: وَاللّهِ، انَّ بَيْني وَ بَيْنَداوُدَ سَبْعينَ اءَبا، وَ انَّ الْيَهُودَ تلْقاني فَتُعَظِّمُني ، وَاءَنْتُمْ لَيْسَ وَ بَيْنَ نَبِيِّكُمْ الاّ اءَبُّ واحِدُ قَتَلْتُمْوَلَدَهُ.!! وَ رُوِي عَنْ زَيْنِ الْعابِدينَ ع اءَنَّهُ قالَ: (لَمّااءُتِي بِرَاءْسِ الْحُسَيْنِ ع الي يَزيدَ كانَ يَتَّخِذُ مَجالِسَالشُّرْبِ، وَ يَاءْتي بِرَاءْسِ الْحُسَيْْنِ ع وَ يَضَعُهُ بَيْنَ

ترجمه : آنگاه به سوي او شتافتم و در حضورش ايستادم و گريه كردم و گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند كه مردم حق ما را انكار كردند؛ مادر جان ! به خدا سوگند كهجمعيت ما را پريشان نمودند؛ مادر جان به خدا سوگند كه حريم ما را به غارتبردند؛ اي مادر عزيزم ! به خدا قسم كه پدر ما حسين را كشتند؛ در اين هنگامبه من فرمود: (كفي ...( سكينه جانم ! ديگر اين ماجرا را بازگو مكن و بس نماكه رگ قلبم را پاره كردي ، اينك پيراهن پدرت همراه من است كه آن را با خودنگاه مي دارم تا با همين پيراهن خدا را ملاقات كنم . (ابن لهيعه ( از ابوالاسود محمد بن عبدالرحمان ، روايت كرده كه گفت : راءس الجالوت يهودي مراملاقات نمود و گفت : به خدا سوگند كه ميان من و داود پيغمبر، هفتاد پدرواسطه است و جماعت يهود چون مرا ملاقات مي نمايند، تعظيم مرا رعايت مي كنندو شما مسلمانان با اينكه در ميان فرزند پيغمبرتان و آن رسول ص بيش از يكنفر واسطه نيست او را به شهادت مي رسانيد!؟ سخنان شگفت انگيز سفير روم ازامام زين العابدين روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين ع را به نزديزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مي آورد و آن سر انور را درحضور خود مي نهاد و به شرابخواري و شادماني مي پرداخت . روزي سفير قيصر رومكه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و بهيزيد.

 

متن عربي : يَدَيْهِ وَ يَشْرِبُ عَلَيْهِ. فَحَضَرَ ذاتَ يَوْمٍ فيمَجْلِسِهِ رَسُولُ مَلِكِ الرُّومِ وَ عُظَمائِهِمْ، فَقالَ: يا مَلِكَالْعَرَبِ، هذا رَاءْسُ مَنْ؟ فَقالَ لَهُ يَزيدُ: ما لَكَ وَ لِهذَاالرَّاءْسِ؟ فَقالَ: انّي اذا رَجَعْتُ الي مُلْكِنا يَسْاءَلُني عَنْكُلِّ شَيء رَاءَيْتُهُ، فَاءَحْبَبْتُ اءَنْ اءُخْبِرَهُ بِقِصَّةِ هذَاالرَّاءْسِ وَ صاحِبِهِ، حَتّي يُشارِكَكَ في الْفَرَحِ وَ السُّرُورِ. فَقالَ لَهُ يَزيدُ هذا رَاءْسُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي بْنِ اءَبي طالِبٍ. فَقَالَ الرُّومِيُّ: وَ مَنْ اءُمُّهُ؟ فَقالَ: فاطِمَةُ ابْنَةُ رَسُولِاللّهِ. فَقَالَ النَّصْرانيُّ: اءُفٍ لَكَ وَلدينكَ، لي دينُ اءَحْسَنُمِنْ دينكَ، انَّ اءَبي مِنْ حَوافِدِ داوُد، وَ بَيْني وَ بَيْنَهُ آباءُكَثيرَةُ، وَالنَّصاري يُعَظِّمُونَني وَ يَاءْخُذُونَ مِنْ تُرابِاءَقْدامي تَبَرُّكا بي بِاءَنّي مِنْ حَوافِدِ داوُدَ ع وَ اءَنْتُمْتَقْتُلُونَ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ، وَ لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَنَبِيِّكُمْ الاّ اءُمُّ واحِدَةُ، فَاءَيُّ دينٍ دينُكُمْ؟!! ثُمَّ قالَلِيَزيدَ: هَلْ سَمِعْتَ حَديثَ كَنِيسَةِ الْحافِرِ؟

ترجمه : گفت : ايپادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟ سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتي به نزد پادشاه خود بر مي گردم از همهاموري كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتشبرم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود. يزيد لعين گفت : اين سر از آنحسين بن علي بن ابي طالب است . رومي گفت : مادرش كيست ؟ يزيد گفت : فاطمهدختر رسول خدا ص است . نصراني گفت : اف بر تو و دين تو باد! دين من از دينتو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاي حضرت داود ع بوده و ميان من و داودع پدران بسياري است و جماعت نصاري مرا بسيار تعظيم مي كنند و خاك قدم مرابه تبرك همي گيرند و مشا مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتلو مي سازيد وحال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه دينياست كه شما داريد؟! بعد از آن . مرد نصراني گفت : آيا حكايت كنيسه حافر راشنيده اي ؟

 

متن عربي : فَقالَ لَهُ: قُلْ حَتّي اءَسْمَعَ. فَقالَ: انَّبَيْنَ عَمّانَ وَالصّينِ بَحْرُ مَسيرَهُ سَنَةُ، لَيْسَ فيها عِمْرانُالاّ بَلَدَةُ واحِدَةُ في وَسَطِ الْماءِ، طُولُها ثَمانُونَ فَرْسَخا فيثمانينَ فَرْسَخا، ما عَلي وَجْهِ الارْضِ بَلَدَةُ اءَكْبَرُ مِنْها، وَمِنْها يُحْمَلُ الْكافُورُ وَالْياقُوتُ، اءَشْجارُهُمْ الْعُودُوَالْعَنْبَرُ، وَ هِيَ في اءَيْدِي النَّصاري ، لا مِلْكَ لاحَدٍ مِنَالْمُلُوكِ فيها سِواهُمْ، وَ في تِلْكَ الْبَلَدَةِ كَنائِسُ كَثيرَةُ،اءَعْظَمُها كَنيسَةُ تُسَمّي كَنِيسَةُ الْحافِرِ، في مِحْرابِها حُقَّةُذَهَبٍ مُعَلَّقَةً، فيها حافِرُ يَقُولُونَ: انَّهُ حافِرُ حِمارٍ كانَيَرْكَبُهُ عيسي ع ، وَ قَدْ زَيَّنُوا حَوْلَ الْحُقَّةِ بالذَّهَبِوَالدّيباجِ، يَقْصُدُها في كُلِّ عامٍ عالَمُ مِنَ النَّصاري ، وَيَطُوفُونَ حَوْلَها وَ يُقَبِّلُونَها وَ يَرْفَعُونَ حَوائِجَهُمْ الَياللّهِ تَعالي عِنْدَها، هذا شَاءّنُهُمْ وَ دَاءْبُهُمْ بِحافِرِ حِمارٍيَزْعُمُونَ اءَنَّهُ حافِرُ حِمارٍ كانَ يَرْكَبُهُ عيسي ع نَبِيُّهُمْ،وَ اءَنْتُمْ تَقْتُلُونَ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ، فَلا بَارَكَ اللّهُفيكُمْ وَ لا في دينِكُمْ. فَقالَ يَزيدُ: اءُقْتُلُوا هذَا النَّصْرانيلِئَلاّ يَفْضَحَني

ترجمه : يزيد گفت : بگو تا بشنوم . نصراني گفت : بينعمان و چين ، دريايي است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجزشهري كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آباداني نيست وبزرگتر از آن شهر در روي زمين ، شهري نيست و از آن شهر كافور و ياقوت بهشهرهاي ديگري حمل مي نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهركاملا در دست نصاري است و هيچ يك از پادشاهان روي زمين در آن تصرف و دخالتيندارند. در ان شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساي آن ، كنيسه حافر استكه در محراب آن حقه اي از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است وجماعت نصاري را اعتقاد چنان است كه در آن حقه ، سم خري است كه عيسي ع بر آنمي گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هرسالي ، جماعتي از طائفه نصاري همي آيند و بر دور آن طواف مي كنند و آن راميبوسند و حاجتهاي خود را از خداي مي طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حقسم الاغي كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسي ع ، بوده اما شما فرزندپيغمبرتان را مي كشيد و اين چنين بي حرمتي مي كنيد! خداوند خير و بركت رااز ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند! يزيد چون اين سخنبشنيد گفت : رشته عمر اين نصراني را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تامبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند.

 

متن عربي : في بِلادِهِ. فَلَمّااءَحَسَّ النَّصْراني بِذلِكَ، قالَ لَهُ: اءَتُريدُ اءَنْ تَقْتُلَني ؟قالَ: نَعَمْ. قالَ: اعْلَمْ اءَنّي رَاءَيْتُ الْبارِحَةَ نَبِيِّكُمْ فِيالْمَنامِ يَقُولُ: يا نَصْراني اءَنْتَ مِنْ اءَهْلِ الْجَنَّةِ،فَتَعَجَّبْتُ مِنْ كَلامِهِ، وَ اءنَا اءَشْهَدُ اءَنْ لا اله الاّ اللّهُوَ اءَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ. ثُمَّ وَثَبَ الي رَاءْسِالْحُسَيْنِ ع ، وَ ضَمَّهُ الي صَدْرِهِ وَ جَعَلَ يُقَبِّلُهُ وَ يَبْكيحَتّي قُتِلَ(. قالَ: وَ خَرَجَ زَيْنُ الْعابِدينَ ع يَوْما يَمْشي فياءَسْواقِ دَمِشْقَ، فَاسْتَقْبَلَهُ الْمِنْهالُ بْنُ عَمْروٍ، فَقالَ: كَيْفَ اءَمْسَيْتَ يابْنَ رَسُولِ اللّهِ؟ قالَ: (اءَمْسَيْنا كَمِثْلِبَني اسْرائيلَ في آلِ فَرَْعْونَ، يُذَبِّحُونَ اءَبْناءَهُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِساءَهُمْ. يا مِنْهالُ اءَمْسَتِ الْعَرَبُ تَفْتَخِرُعَلَي الْعَجَمِ بِاءَنَّ مُحَمَّدا عَرَبِيُّ، وَ اءَمْسَتْ قُرَيْشُتَفْتَخِرْ علي سائِرِ

ترجمه : نصراني گفت : اي يزيد! اينك مي خواهي مرا بهقتل برساني ؟ يزيد: گفت : آري . نصراني گفت : پس گوش كن تا خواب خود را دراين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول ص را در خواب ديدم ، بهمن فرمود: اي نصراني ! تو از اهل بهشت هستي . من از فرمايش حضرت محمد ص درتعجب شدم و اينك شهادت مي دهم كه (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسولالله (. سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر داشت و بهسينه چسبانيد و پيوسته آن را مي بوسيد و گريه مي كرد تا اينكه به شهادتنائل آمد. فرمايش امام سجاد ع به منهال بن عمرو راوي گويد: روزي امام زينالعابدين ع در بازار شام راه مي رفت ، منهال بن عمرو به خدمتش رسيد و عرضهداشت : اي پسر رسول خدا! چگونه روز را به شب مي آوري ؟ امام سجاد ع فرمود: اينك حال ما چون حال بني اسرائيل است كه در دست فرعونيان گرفتار بودند،مردانشان را مي كشتند و زنانشان را براي خدمت نگاه مي داشتند. اي منهال ! عرب هميشه بر عجم فخر مي كرد براي اينكه رسول خدا ص از ميان عرب مبعوثگرديده بود و قريش نيز بر جميع عرب فخر مي نمود به جهت اينكه محمد ص قريشيبود و اكنون ما كه اهل

 

متن عربي : الْعَرَبِ بِاءَنَّ مُحَمَّدا مِنْها، وَاءَمْسَيْنا مَعْشَرَ اءَهْلِ بَيْتِهِ وَ نَحْنُ مَغْصُوبُونَمَقْتُولُونَ مُشَرَّدُونَ، فَانّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ مِمّااءَمْسَيْنا فيهِ يا مِنْهالُ(. وَ لِلّهِ دَرُّ مَهْيارٍ حَيْثُ يَقُولُ: يُعَظِّمُونَ لَهُ اءَعوادَ مِنْبَرِهِ وَ تَحْتَ اءَقْدامِهِمْاءَوْلادُهُ وُضِعُوا بِاءَي حُكْمٍ بَنُوهُ يَتْبَعُونَكُمْ وَ فَخْرُكُمْاءَنَّكُمْ صَحْبٌ لَهُ تُبَّعُ وَ دَعا يَزيدُ يَوْما بِعَلي بْنِالْحُسَيْنِ ع وَ عَمْروٍ بْنِ الْحَسَنِ، وَ كانَ عَمْروُ صَغيرا يُقالُ: انَّ عُمْرَهُ احْدي عَشَرَةَ سَنَةً. فَقالَ لَهُ: اءَتُصارِعُ هذا،يَعْني ابْنَهُ خالِدا؟ فَقالَ لَهُ عَمْروُ: لا، وَ لكِنْ اءَعْطِنيسِكّينا وَ اءَعْطِهِ سِكِّينا، ثُمَّ اءُقاتِلُهُ. فَقالَ يَزيدُلَعَنَهُاللّهُ: شِنْشِنَةٌ اءَعْرِفُها مِنْ اءَخْزَمِ هَلْ تَلِدُ الْحَيَّةُالاّ الْحَيَّةَ وَ قالَ لِعَليٍّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع : اءُذْكُرْ حاجاتِكَالثَّلاثَ الَّتي وَعَدْتُكَ بِقَضائِهِنَّ؟ فَقالَ لَهُ:

ترجمه : بيت آنپيامبريم ، ببين چگونه حق ما را غضب كرده و مردان ما را شهيد كرده و باقيماندگان را پراكنده ساختند و آوراه نمودند، از اين حالي كه ما راست بايدگفت : (انا لله و انا اليه راجعون (. ابن طاوس گويد: خداي پاداش خير دهادمهيار ديلمي را كه چه نيكو در اين مناسبت سروده است : (يعظمون له ...((45) يزيد پليد در بعضي از اين ايام كه اسيران در شام بودند، امام سجاد و عمروبن حسن را به نزد خود طلبيد و در آن موقع عمرو طفل صغير بود، گويند يازدهسال بيشتر نداشت ، يزيد به او گفت : با پسر من كشتي مي گيري ؟ عمرو يازدهساله گفت : نه ، ولكن حاضرم خنجري به او بدهي و خنجري به من ، تا با همبجنگيم ! يزيد ضرب المثل معروف عرب را گفت كه اين عادت طبيعتي است كه ازپدرشان باقي مانده و از مار جز مار متولد نشود.(46) سه درخواست امام سجادعليه السّلام از يزيد راوي گويد: سپس يزيد به امام سجاد عليه السّلام گفت : آن سه حاجت را كه وعده كرده ام بر آورده سازم بگو.

 

متن عربي : (اءلاولي : اءَنْ تُريَني وَجْهَ سَيِّدي وَ مَوْلايَ وَ اءَبي ، اءَلْحُسَيْنِفَاءَتَزَوَّدُ مِنْهُ وَ اءَنْظُرُ الَيْهِ وَ اءُوَدِّعُهُ. وَالثّانِيةُ: اءَنْ تَرُدَّ عَلَيْنا ما اءُخِذَ مِنّا. وَالثّالِثَةُ: انْ كُنْتَ عَزَمْتَ عَلي قَتْلي اءَنْ تُوَجِّهِ مَعَ هولاءِ النِّسْوَةِمَنْ يَرُدُّهُنَّ الي حَرَمِ جَدِّهِنَّ(. فَقالَ: اءَمّا وَجْهُ اءَبيكَفَلَنْ تَراهُ اءَبَدا، وَ اءَمّا قَتْلُكَ فَقَدْ عَفَوْتُ عَنْكَ، وَاءَمَّا النِّساءُ فَلا يَرُدُّهُنَّ الَي الْمَدينَةِ غَيْرُكَ، وَ اءَمّاما اءُخِذَ مِنْكُمْ فَانّي اءُعَوِّضُكُمْ عَنْهُ اءَضْعافَ قَيمَتِهِ. فَقالَ ع : (اءَمّا مالُكَ فَلا نُريدُهُ، وَ هُوَ مُوَفَّرُ عَلَيْكَ، وَانَّما طَلَبْتُ ما اءُخِذَ مِنّا، لانَّ فيهِ مِغْزَلُ فاطِمَةَ بِنْتِمُحَمَّدٍ وَ مَقْنَعَتُها وَقَلادَتُها وَ قَميصُها(. فَاءَمَرَ بِرَدِّذلِكَ، وَ زادَ عَلَيْهِ مِاءَتَي دينارٍ، فَاءَخَذَها زَيْنُ الْعابِدينِ عوَ فَرَّقَها عَلَي الْفُقَراءِ وَالْمَساكينَ. ثُمَّ اءَمَرَ بِرزدِّالاساري وَ سَبايَا الْبَتُولِ الي اءَوْطانِهِمْ بِمَديِنَةِ الرَّسُولِ. وَ اءَمّا رَاءْسُ الْحُسَيْنِ ع ، فَرُوِي اءَنَّهُ اءُعيدَ فَدُفِنَبِكَرْبَلاءَ مَعَ جَسَدِهِ الشَّريفِ، وَ كانَ عَمَلُ الطّائِفَةِ عَليهذَا الْمَعْنَي الْمُشارِ الَيْهِ. وَ رُوِيَتْ آثارُ كَثيرَةُمُخْتَلِفَةُ غَيْرُ ما ذَكَرْناهُ تَرَكْنا وَضْعَها كَيْلا يَنْفِسَخَماشَرَطْناهُ مِنْ اخْتِصَارِ الْكِتابِ.

ترجمه : حضرت عليه السّلام فرمود: اول آنكه سر مبارك سيد و پدر و مولاي من حضرت سيدالشهداء عليه السّلام رابه من نشان دهي تا از ديدارش مستفيض شوم ؛ دوم آنكه هر چه اموال ما به غارتبرده اند باز گرداني ؛ سوم اينكه اگر عزم كشتن مرا داري شخص اميني را بااين زنان روانه دار تا آنان را به حرم جدشان رسول صلي الله عليه و آلهبرساند. يزيد گفت : اما سر پدر را هرگز نخواهي ديد و اما كشتن تو، پس ازخون تو درگذشتم و زنان را بجز تو، كسي ديگر به مدينه نخواهد رسانيد و اماآنچه را كه از اموال شما برده اند، من چندين برابر قيمت آن را به عمو ميدهم امام سجاد عليه السّلام فرمود: مرا در مال تو طمع نيست و هيچ از مال تونخواهم ؛ بلكه مطلب اين است كه در ميان آن اموال وسيله ريسندگي و گردنبند ومقنعه و جامه جده ام فاطمه عليه السّلام وجود داشته كه به يغما برده اند. يزيد حكم نمود آن اموال را باز گرداندند و دو هزار دينار از خود به آن حضرتتقديم كرد كه امام سجاد عليه السّلام آن را گرفت و در ميان فقرا قسمت نمودسپس يزيد امر نمود كه اسيران اهل بيت حسين عليه السّلام را به سوي مدينهبرگردانند. اما سر مطهر حضرت امام ؛ در روايت چنين وارد شده كه آن سر انوربه سوي كربلا رجوع داده شد و به جسد شريف ملحق گرديد و عمل علماي اماميهموافق اين قول است ، اگر چه روايات فراوان و مختلفي در اين باره وجود داردكه از ذكر آنها خودداري مي كنيم تا شرط اختصار در اين كتاب رعايت شود.

 

متنعربي : قَالَ الرّاوي : وَ لَمّا رَجَعَ نِساءُ الْحُسَيْنِ ع وَ عِيالُهُمِنَ الشّامِ وَ بَلَغُوا الَي الْعِراقِ، قالُوا لِلدَّليلِ: مُرُّ بِناعَلي طَريقِ كَرْبَلاءَ. فَوَصَلُوا الي مَوْضِعِ الْمَصْرَعِ، فَوَجَدُواجابِرا بْنَ عَبْدِ اللّهِ الانْصاري رَحِمَهُ اللّهُ وَ جَماعَةُ مِنْبَني هاشِمٍ وَ رِجالا مِنْ آلِ الرَّسُولِ قَدْ وَرَدُوا لِزِيارَةِقَبْرِ الْحُسَيْنِ ع ، فَوافُوا في وَقْتٍ واحِدٍ، وَ تَلاقُوابِالْبُكاءِ وَ الْحُزْنِ وَاللَّطْمِ وَ اءَقامُوا المآتِمَ الْمُقْرِحَةِلِلاكْبادِ، وَاجْتَمَعَتْ الَيْهُمْ نِساءُ ذلِكَ السَّوادِ، وَاءَقامُوا عَلي ذلِكَ اءَيّاما. فَرُوِي عَنْ اءَبي حَبابِ الْكَلْبي قالَ: حَدِّثَنِي الْجَصّاصُونَ قالُوا: كُنّا نَخْرُجُ الَي الْجَبّانَةِ فِياللَّيْلِ عِنْدَ مَقْتَلِ الْحُسَيْنِ ع ، فَنَسْمَعُ الْجِنَّ يَنُوحُونَعَلَيْهِ فَيَقُولُونَ: مَسَحَ الرَّسُولُ جَبينَهُ فَلَهُ بَريقٌ فِيالْخُدُودِ اءَبْواهُ مِنْ عَلْيا قُرَيْشٍ جَدُّهُ خَيْرُ الْجُدُودِ

 ترجمه : ورود اهل بيت عليه السّلام به كربلا راوي گويد: چون زنان و اهل بيتو عيال امام حسين عليه السّلام از شام محنت فر جام آهنگ سرزمين خود نمودندو به سرزمين عراق رسيدند، به راهنماي كاروان كه ملازم ركاب بود فرمودند: ما را از راه كربلا ببر. پس چون به جايگاه شهداء و ديار غريبان و قتلگاهشهيدان رسيدند، جابر بن عبدالله انصاري و جماعتي از بني هاشم را ديدند كهبا جمعي از آل رسول صلي الله عليه و آله به زيارتت قبر امام حسين عليهالسّلام آمده اند و در يك زمان آن بي كسان با جبر و خويشان ، در آن رشكجنان ، ملاقات نمودند و به اتفاق هم به گريه و زاري و ناله و سوگوراي پرداختند؛ چنانكه زخم دلها را تازه نمودند و آتش دلهاي كباب را به اشك ديدههاي بي خواب ، سيراب كردند و سينه هاي تنگ را به ناخن و چنگ خراشيدند. دراين هنگام زنان اهل آن وادي بر گرد ايشان فراهم آمدند و چند روزي را درماتم خانه ، عزاداري نمودند. از ابي حباب كلبي روايت شده كه گچكاران به مننقل كردند كه شبي به جانب صحرا مي رفتيم و از جلوي قتلگاه امام حسين عليهالسّلام عبور مي نموديم ، كه جنيان شعري را مي خواندند كه معني اش اين است(خاتم انبياء در مصيبت شهيد كربلا خود را به خاك مي ماليد كه آثار فزع وحيراني برگونه نازنين حضرتش ظاهر است پدر و مادر حسين عليه السّلام بزرگانقريش اند و جد او نيز از بهترين اجداد است .)

 

متن عربي : قالَ الرّاوي : ثُمَّ انْفَصَلُوا مِنْ كَرْبلاءَ طالِبينَ الْمَدينَةَ. قالَ بَشيرُ بْنَحَذْلَمٍ: فَلَمّا قَرُبْنا مِنْها نَزَلَ عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ ع ،فَحَطَّ رَحْلَهُ وَ ضَرَبَ فُسْطاطَهُ وَ اءَنْزَلَ نِساءَهُ. وَ قالَ: (يا بَشيرُ، رَحِمَ اللّهُ اءَباكَ لَقَدْ كانَ شاعِرا، فَهَلْ تَقْدِرُعَلي شَي ء مِنْهُ؟(. قُلْتُ: بَلي يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ انّي لَشاعِرُ. قالَ: (فَادْخُلِ الْمَدينَةِ وَانْعَ اءَبا عَبْدِ اللّهِ(. قالَ بَشيرُ،فَرَكِبْتُ فَرَسي وَ رَكَضْتُ حَتّي دَخَلْتُ الْمَدينَةَ، فَلَمّابَلَغْتُ مَسْجِدَ النَّبِي ص رَفَعْتُ صَوْتي بِالْبُكاءِ، وَاءَنْشَاءْتُ اءَقُولُ: يا اءَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها قُتِلَالْحُسَيْنُ فَاءَدْمُعي مِدْرارُ اءَلْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاءَمُضَرَّجٌ وَ الرَّاءْسُ مِنْهُ عَلَي الْقَناةِ يُدارُ قالَ: ثُمَّقُلْتُ: هذا عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ ع مَعَ عَمّاتِهِ

ترجمه : راوي گويد: ال رسول صلي الله عليه و آله بعد از اداي وظايف ماتمداري و سوگواري ، اززمين كربلا با هزاران حسرت و ابتلاء به سوي مدينه خاتم انبياء رو آوردندبشيربن حذلم گويد: چون به حوالي مدينه رسيدم ، امام سجاد عليه السّلام ازمركب فرود آمد و امر فرمود كه بارها را از شتران به زير انداختند و خيمههاي حرم را بر پا نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را از محمل ما فرودآوردند، آنگاه فرمود: اي بشير! خدا پدرت را رحمت كند كه مردي شاعر بود، آياتو هم بر گفتن شعر توانا هستي ؟ بشير عرضه داشت : من نيز طبع شعري امگوياست . امام سجاد عليه السّلام فرمود: به سوي مدينه رو و به اهل مدينهخبر شهادت ابي عبدالله الحسين عليه السّلام رت بازگو نما. بشير گويد: من براسب خودم سوار شدم و به سوي مدينه شتافتم و چون به نزديك مسجد رسول خداصلي الله عليه و آله رسيدم فرياد گريه و ناله من بلند شد و اين ابيات راانشاء نمودم : (يااهل ....(؛ يعني اي اهل يثرب شما را مجال اقامت در مدينهنمانده ؛ زيرا امام حسين عليه السّلام را كشتند و اينكه سيلاب اشك ازديدگان روان داردم چگونه توانيد در مدينه اسوده باشيد درحالي كه جسم نازنينفرزند رسول صلي الله عليه و آله بر خاك كربلا افتاده و سر مطهرش بر بالاينيزه رفته است و دشمنان ، شهر به شهر آن سر انور را مي گردانند( بعد ازآنكه خبر مصيبت جانگداز شهداي كربلا را به اهل مدينه بازگو كردم گفتم : اينك علي بن الحسين عليه السّلام رحل

 

متن عربي : وَ اءَخَواتِهِ قَدْحَلُّوا بِساحَتِكّمْ وَ نَزَلُوا بِفِنائِكُمْ، وَ اءَنَا رَسُولُهُالَيْكُمْ اءُعَرِّفُكُمْ مَكانَهُ. قالَ: فَما بَقَيتْ في الْمَدينَةِمُخَدَّرَةُ وَ لا مُحَجَّبَةُ الاّ بَرَزْنَ مِنْ خُدُورِهِنَّمَكْشُوفَةً شُعُورُهُنَّ مُخَمَّشَةً وُجُوهُهُنَّ، ضارِباتٍخُدُودَهُنَّ، يَدْعُونَ بِالْوَيْلِ وَالثُّبُورِ، فَلَمْ اءَرَ باكِيا وَلا باكِيَةً اءَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ الْيَوْمِ، وَ لا يَوْما اءَمَرَّ عَلَيالْمُسْلِمينَ مِنْهُ بَعْدَ وَفاةِ رَسُولِ اللّهِ ص . وَ سَمِعْتُجارِيَةً تَنُوحُ عَلَي الْحُسَيْنِ ع وَ تَقُولُ: نَعي سَيِّدي ناعٍنَعاهُ فَاءَوْجعا فَاءَمْرَضَني ناعٍ نَعاهُ فَاءَفْجعا وَ عَيْنَي جُودابِالدّذمُوعِ وَ اسْكِبا وَجُودا بِدَمْعٍ بَعْدَ دَمْعِكُما مَعا عَليمَنْ دَهي عَرْشَ الْجَليلِ فَزَعْزَعا وَ اءَصْبَحَ الدّينِ وَالْمَجْدِاءَجْدَعا عَلَي ابْنِ نَبِيِّ اللّهِ وَ ابْنِ وَصِيِّهِ وَ انْ كانَعَنّا شاحِطَ الدّارِ اءَشْسَعا ثُمَّ قالَتْ: اءَيُّهَا النّاعي جَدَّدْتَحُزْنَنا

ترجمه : اقامت به ساحت شماا انداخته و به حوالي شهرتان منزلشاخته و منم فرستاده آن حضرت به سوي شما كه محل اقامت آن حضرتت را به شمانشان دهم ، اينك به خدمتش بشتابيد! بشير گفت : وقتي مردم مدينه اين خبرجانگداز را شنيدند، كسي از زنان پرده نشين و مخدره اهل يثرب نماند مگر آ،كههمه باموي پريشان و صورت خراشان از درون پرده و حجاب بيرون مي خراميدند ودر آن حالي سيلي بر صورت خود مي زدند و فرياد افغان و واويلا و ناله واثبورا به چرخ اطلس مي رسانيدند و هيچ گريه و ناله و سوگواري را مانند آنروز را در عالم سراغ ندارم و همچنين نديدم روزي را بر جماعت مسلمانان از آنتلخ ‌تر باشد و در آن حال شنيدم كه بانويي اظهار افسوس و ناله مي نمود واين ابيات را مي سرود: (نعي سيدي ناع نعاه فاوجعا(؛ يعني خبر دهنده ، خبرمرگ سيد و مولاي مرا به من داد و آن خبر مرا به درد و رنجوري افكند؛ اي دوچشم من ، از ريختن اشك چشم بخل منماييد و بخشش كنيد به اشك روان همواره اشكرا جاري سازيد؛ بر آن كس گريه نماييد كه مصيبتش به عرش عظيم اثر نمود وعرش را به تزلزل اورد و از صدمه اين مصيبت كه بر دين رسيده چنان است كهپاره اي اعضاي دين قطع شده باشد؛ گريه نمابر فرزند رسول خدا صلي الله عليه وآله و نورديده علي مرتضي عليه السّلام كه از شهر و ديار ما به دور افتادهاست . سپس ان بانو خطاب بر آورد كه اي خبر مرگ آورنده ! غم ما را بر امامحسين عليه السّلام تازه نمودي و زخم دل ما را خراشيدي ، آن جراحتي

 

متن عربي : بِاءَبي عَبْدِ اللّهِ ع ، وَ خَدَشْتَ مِنّا قُرُوحا لَمّا تَنْدَمِلُ،فَمَنْ اءَنْتَ يَرْحَمُكَ اللّهُ؟ قُلْتُ: اءَنَا بَشيرُ بْنُ حَذْلَمٍوَجَّهَني مَوْلايَ عَلِي بْنُ الْحُسَيْنِ، وَ هُوَ نازِلُ في مَوْضِعٍكَذا وَ كَذا مَعَ عِيالِ اءَبي عَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْنِ وَ نِسائِهِ. قالَ: فَتَرَكُوني مَكاني وَ بادَرو، فَضَرَبْتُ فَرَسي حَتّي رَجَعْتُالَيْهِمْ، فَوَجَدْتُ النّاسِ قَدْ اءَخَذُوا الطُّرُقَ وَالْمَواضِعَ،فَنَزَلْتُ عَنْ فَرَسي وَ تَخَطَّيْتُ رِقابَ النّاسِ، حَتّي قَرُبْتُمِنْ بابِ الْفُسْطاطِ، وَ كانَ عَلِيُّ بْنُ الحُسَيْنِ داخِلا فَخَرَجَوَ مَعَهُ خِرْقَةُ يَمْسَحُ بِها دُمُوعَهُ، وَ خَلْفَهُ خادِمُ مَعَهُكَرْسِي، فَوَضَعَهُ لَهُ وَ جَلَسَ عَلَيْهِ وَ هُوَ لا يَتَمالَكُ مِنَالْعَبْرَةِ، فَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُ النّاسِ بِالْبُكاءِ وَ حَنينُالْجَواري وَالنِّساءِ، وَالناسُ مِنْ كُلِّ ناحِيَةٍ يَعَزُّونَهُ،فَضَجَّتْ تِلْكَ الْبُقْعَةُ ضَجَّةً شَديدَةً. فَاءَوْمَاءَ بِيَدِهِاءَنْ اسْكُتُوا، فَسَكَنَتْ فَوْرَتُهُمْ. فَقالَ: (اءَلْحَمْدُ لِلّهِرَبِّ الْعالَمينَ، الرّحْمنِ الرّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ، بارِي ءِالْخَلائِقِ اءَجْمَعينَ،

ترجمه : كه بهبوديش نبود؛ تو كيستي ، خدا بر تورحمت كناد؟ گفتم : من بشير حذلم هستم كه مولاي من زين العابدين فرستاد واينك در فلان مكان ، خود و اهل حرم ابي عبدالله عليه السّلام و زنان ، فرودآمده اند. بشير گويد: اهل مدينه مرا تنها گذاردند و به سرعت تمام به خدمتامام سجاد عليه السّلام شتافتند؛ من نيز تازيانه به اسبم زدم تا به خدمت آنجناب مراجعت نمايم ، وقتي به آنجا رسيدم ديدم ازدحام مردم همه راهها ومكانها را پر نموده ؛ لذا مجبور گشتم از اسب پياده شدم و پا بر گردنهايمردم گذاردم تا اينكه به نزديك در خيمه ها رسيدم و آن حضرت در سرا پردهجلال تشريف داشت ، در اين هنگام امام سجاد عليه السّلام از خيمه بيرون آمددر حالي كه دستمالي در دست داشت كه اشك خود را با آن پاك مي كرد و خادم ازعقب سر آن جناب كرسي در دست بيامد و آن كرسي را بر روي زمين نهاد و امامسجاد بر بالاي آن قرار گرفت و از شدت گريه ، اشك خود را نتوانست نگاه دارد وصداي مرد و زن به گريه و ناله بلند گرديد و مردم از هر جانب آن جناب راتعزيت و تسليت مي گفتند و قسمي بود كه تمام آن سرزمين يك پارچه صيحه وفرياد گرديد! سخنراني امام سجاد عليه السّلام در نزديك مدينه امام سجادعليه السّلام با دست مباركش اشاره فرمود تا مردم سكوت نمايند و چون آن خلقعظيم ساكت شدند. امام عليه السّلام فرمود: (الحمدالله ...( سپس فرمود: حمدمي نمايم

 

متن عربي : الَّذي بَعْدَ فَارْتَفَعَ ف ي السَّمواتِ الْعُلي ،وَ قَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوي ، نَحْمَدُهُ عَلي عَظائِمِ الامُورِ، وَفَجَائِعِ الدُّهُورِ، وَ اءَلَمِ الْفَواجِعِ، وَ مَضاضَةِ اللَّواذِعِ،وَ جَلِيلِ الرُّزْءِ، وَ عَظِيمِ الْمَصَائِبِ الْفاظِعَةِ الْكاظَّةِالْفادِحَةِ الْجَائِحَةِ. اءَيُّهَا الْقَوْمُ، انَّ اللّهَ وَ لَهُالْحَمْدُ ابْتَلانا بِمَصائِبَ جَليلَةٍ، وَ ثُلْمَةٍ في الاسْلامِعَظيمَةٍ: قُتِلَ اءَبُو عَبْدِ اللّهِ الحسين ع وَ عِتْرَتُهُ، وَ سُبِينِساؤُهُ وَ صِبْيَتُهُ، وَ دارُوا بِرَاءْسِهِ في الْبُلْدانِ مِنْ فَوْقَعامِلِ السِّنانِ، وَ هذِهِ الرَّزِيَّةُ الَّتي لا مِثْلُها رَزِيَّةُ. اءَيُّهَا النّاسُ، فَاءَيُّ رِجالاتٍ مِنْكُمْ يُسِرُّونَ بَعْدَقَتْلِهِ؟! اءَمْ اءَي فُؤ ادٍ لا يَحْزُنُ مِنْ اءَجْلِهِ اءَمْ اءَيَّةُعَيْنٍ مِنْكُمْ تَجْبَسُ دَمْعَها وَ تَضِنُّ عَنْ انْهِمالِها؟! فَلَقَدْبَكَتِ السَّبْعُ الشِّدادُ لِقَتْلِهِ، وَبَكَتِ الْبِحارُبِاءَمْواجِها، وَالسَّمواتُ بِاءَرْكانِها، وَ الارْضُ بِاءَرْجائِها، وَالاشْجارُ بِاءَغْصَانِها، وَالْحِيتانُ و لُجَجِ الْبِحارِ، وَالْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ اءَهْلُ السَّمواتِ اءَجْمَعُونَ. اءَيُّهَا النّاسُ، اءَي قَلْبٍ لا يَنْصَدِعُ لِقَتْلِهِ؟!

ترجمه : خداوندرا بر امور بزرگ و دشوار و مصيبت هاي روزگار غدار و درد و سوزش داغهاياندوه آور و واقعه عظيم و مصيبت جسيم كه اندوهش بيكران و بار محنتش گران ودشواريش از بيخ بر آورنده صبر داغ ديدگان است . اي گروه مردم ! به درستي آنخدايي كه سپاسش بر من واجب است ، آزمايش نمايد ما را به مصيبت هاي بزرگ ورخنه هاي عظيم كه در اسلام واقع شد جناب ابي عبدالله الحسين عليه السّلامبا عترت طاهره اش كشته شدند و زنان حريمش و دختران كريمش اسير گرديدند و سرانورش را در بالاي نيزه در شهرها گردانيد و چنين مصيبتي را را ديده روزگارهرگز نديده است . اي مردم ! چگونه پس از شهادت او، شاد توانيد بود و كدامدل از داغ اين درد صبوري تواند نمود؛ چه ديده اي مي تواند از ريختن اشكخودداري كند. و در صورتي كه آسمانهاي هفتگانه كه داراي بنايي محكم است ، درشهادت او تاب نياورده گريستند و درياها با امواج خود و آسمانها بااركانشان و زمين با اعماق و اطراف خود و درختان با شاخه هايشان و ماهي هادر دريا و فرشتگان مقرب الهي و همه اهل آسمانها، در اين مصيبت عزادار بودندو اشك ريختند! اي مردم ! كدام قلب از صدمه كشته امام حسين عليه السّلام ازهم نشكافت ؟

 

متن عربي : اءَمْ اءَي فُؤ ادٍ لا يَحِنُّ الَيْهِ؟! اءَمْاءَي سَمْعٍ يَسْمَعُ هذِهِ الثُّلْمَةَ الَّتي ثُلِمَتْ في الاسلام وَ لايُصَمُّ؟! اءَيُّهَا النّاسُ، اءَصْبَحْنا مَطْرودينَ مُشَرَّدينَمَذُودينَ شاسِعينَ عَنِ الامْصارِ، كَاءنَّنا اءَوْلادُ تُرْكٍ اءَوْكابُلَ، مِنْ غَيْرِ جُرْمٍ اجْتَرَمْناهُ، وَ لا مَكْرُوهٍ ارْتَكَبْناهُ،وَ لا ثُلْمَةٍ في الاسْلامِ ثَلَمْناها، ما سَمِعْنا بِهذا في آبائِنَاالاوَّلينَ، انْ هذا الاّ اخْتِلاقُ. وَ اللّهِ، لَوْ اءَنَّ النَّبِيتَقَدَّمَ الَيْهِمْ في قِتالِنا كَما تَقَدَّمَ الَيْهِمْ في الْوِصايَةِبِنا لَما زادُوا عَلي ما فَعَلُوا بِنا، فَانّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِراجِعُونَ، مِنْ مُصيبَةٍ ما اءَعْظَمَها وَ اءَوْجَعَها وَ اءَفْجَعَها وَاءَكَظَّها وَ اءَفْظَعَها وَ اءَفْدَحَها، فَعِنْدَ اللّهِ نَحْتَسِبُفيما اءَصابَنا وَ اءَبْلَغَ بِنا، انَّهُ عَزيزُ ذُو انْتِقامِ(. قَالَالرّاوي : فَقامَ صُوحانُ بْنُ صَعْصَعَةَ بْنِ صُوحانَ - وَ كانَ زَمِنا - فَاعْتَذَرَ الَيْهِ ص بِما عِنْدَهُ مِنْ زَمانَهِ رِجْلَيْهِ،فَاءَجابَهُ بِقَبُولِ مَعْذِرَتِهِ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِهِ وَ شَكَرَلَهُ وَ تَرَحَّمَ عَلي اءَبيهِ.

ترجمه : كدام دلي است كه فرياد و ناله رافرو گذاشت ؟ كدام گوش خبر وحشت اثر اين رخنه كه بر اسلام وارد گرديد، بشنيدو گريه نكرد؟ اي مردم ! صبح طالع ما بدان تيرگي رسيد كه مطرود و بي اعتبارو دور از بلاد و انصار، شهره هر ديار گرديديم ، گويا ما از اهالي تركستان وكابل هستيم ، (كه چنين بر خوردي با ما مي كنند) بودن آنكه جرمي كرده و ياكار ناپسندي به جا آورده يا آنكه رخنه در دين نموده باشيم . همانا چنينرفتار اهانت آميزي را در گذشتگان سراغ نداريم بلكه اين بدعت و جسارت جديدياست به خداي يگانه سوگند كه چنانچه رسول خدا صلي الله عليه و آله به جايوصيت در رعايت حق ما، فرمان جنگ با ما را مي داد، زياده از آنچه به جاآوردند، نمي توانستند ظلمي نمايند؛ (فانه لله ...( آن مصيبتي كه عظيم و دردناك و اندوهش گرانبار است و خارج از اندازه و مقدار و تلخ و ناگوار بودهسپس در آنچه به ما رسيد، از مصيبت ها نزد حضرت داور احتساب اجر مي دارم وذخيره آخرت مي شمارم ؛ (فانه ...(. راوي گويد: سپس صوحان بن صعصعه بن صوحانكه مبتلا به مرض و زمينگير بود، زبان معذرت گشود و اظهار افسوس بر عدمقدرت بر ياري و نصرتش نمود كه از پاها زمينگير و از تقاعد ناگزير بوده امامسجاد عليه السّلام به حسن جواب عذر او را پذيرفت و به حسن عقيدت خوددرباره اش ملاطفت گفت و خدمت ناكرده اش را قبول كرده و بر والدش رحمت نمود.

 

متن عربي : قالَ عَلِي بْنُ مُوسي بْنِ جَعْفَرٍ بْنِ مُحَمَّدٍ بْنِطاوُسِ جامِعُ هذَا الْكِتابِ: ثُمَّ انَّهُ ص رَحَلَ الَي الْمَدينَةِبِاءَهْلِهِ وَ عَيالِهِ، وَ نَظَرَ الي مَنازِلِ قَوْمِهِ وَ رِجالِهِ،فَوَجَدَ تِلْكَ الْمَنازِلَ تَنُوحُ بِلِسانِ اءَحْوالِها، وَ تَبُوحُبِاعْلانِ الدُّمُوعِ وَ ارْسالِها، لِفَقْدِ حُماتِها وَ رِجالِها، وَتَنْدُبُ عَلَيْهِمْ نَدْبَ الثَّواكِلِ، وَ تَسْاءَلُ عَنْهُمْ اءَهْلَالْمَناهِلِ، وَ تُهَيِّجُ اءَحْزانَهُ عَلي مَصارِعَ قَتْلاهُ، وَ تُناديلاجْلِهِمْ: وا ثَكْلاهُ، وَ تَقُولُ: يا قَوْمُ، اءَعْذِرُوني عَلَيالنِّياحَةِ وَالْعَويلِ، وَ ساعِدُوني عَلَي الْمُصابِ الْجَليلِ. فَانَّالْقَوْمَ الَّذينَ اءَنْدُبُ لِفِراقِهِمْ وَ اءَحِنُّ الي كَرَمِاءَخْلاقِهِمْ. كانوا سُمّارَ لَيْلي وَ نَهاري ، وَ اءَنْوارَ ظُلَمي وَاءَسْحاري ، وَ اءَطْنابَ شَرَفي وَ افْتِخاري ، وَ اءَسْبابَ قُوَّتي وَانْتِصاري ، وَالْخَلَفَ مِنْ شُمُوسي وَ اءَقْماري .

ترجمه : ورود قافلهبه مدينه مؤ لف كتاب لهوف ، علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن طاوس - عليهمالرحمة من الرب الروف - چنين گويد: امام سجاد عليه السّلام با اهل و عيالاز آن منزل كوچ فرمود تا به شهر مدينه رسيد و در آن حال به منزلهاي بي صاحبمردان عشيره خويش نظر نمود، ديد كه همه آن خانه هاي خاليبه زبال حال ،نوحه و ناله بر ساكنان سابق خويش دارند و بر فقدان حمايتگران و مردان خود،سيلاب اشك از ديدگان مي بارند و بر مصيبت صاحبان خود همچون زنان داغدارگريان و سوگوارند و حال آنان را از مسافران سراغ مي گيرند. و آتش حزن واندوه آن مظلوم را بر مصرع كشتگان خود به هيجان مي آوردند و آواز واثكلاهبلند مي نمودند. زبان حال منزلهاي مدينه گويا از در و ديوار تك تك آن خانهاي خالي چنين آواز بر مي خاست : اي مردم ! اين نكته بر من نگيريد و عذر مرابپذيريد در آنكه نوحه و ناله مي كنم و در اين سوگواري مرا بر اداي حقمصيبت ها، ياري نماييد؛ زيرا اين كشتگان كه من از فراق ايشان ندبه و گريهمي كنم و بر بزرگي اخلاق ايشان سوگوارم ، و مصاحب شب و روزم بودند و چراغشبانگاهان و مونس سحرگاهانم بودند و ريسمان خيمه شرف و افتخار و اسباب قوت وقدرت من به شمار مي آمدند و خورشيد و ماه روز گارم بودند.

 

متن عربي : كَمْلَيْلَةٍ شَرَّدُوا بِاكْرامِهِمْ وَ حَشْتي ، وَ شَيَّدُوابِاءنْعامِهِمْ حُرْمَتي ، وَ اءَسْمَعُوني مُناجاةَ اءَسْحارِهِمْ، وَاءَمْتَعَوني بِابْداعِ اءَسْرارِهِمْ؟ وَ كَمْ يَوْمٍ عَمَّرُوا رَبْعيبِمَحافِلِهِمْ، وَ عَطَّرُوا طَبْعي بِفَضائِلِهِمْ، وَ اءَوْرَقُوا عُوديبِماءِ عُهُودِهِمْ وَ اءَذْهَبُوا نُحُوسي بِنَماءِ سُعُودِهِمْ؟ وَ كَمْغَرَسُوا لي مِنَ الْمَناقِبِ، وَ حَرَسُوا مَحَلّي مِنَ النَّوائِبِ؟ وَكَمْ اءَصْبَحْتُ بِهِمْ اءَتَشَرَّفَ عَلَي الْمَنازِلِ وَ الْقُصُورِ، وَاءَميسُ في ثَوْبِ الْجَذَلِ وَالسُّرُورِ؟ وَ كَمْ اءعاشُوا في شِعابيمِنْ اءَمْواتِ الدُّهُورِ. وَ كَمْ انْتاشُوا عَلي اءَعْتابي مِنْ رُفاتِالْمَحْذُورِ. فَقَصَدَني فيهِمْ سَهْمُ الْحِمامِ، وَ حَسَدَني عَلَيْهِمْحُكْمُ الايّامِ، فَاءَصْبَحُوا غُرباءَ بَيْنَ الاعْداءِ، وَ غَرَضالِسِهامِ الاعْتِداءِ، وَاءَصْبَحْتِ الْمَكارِمُ تَقْطَعُ بِقَطْعِاءَنامِلِهِمْ، وَ الْمَنَاقِبُ تَشْكُو لِفَقْدِ شَمائِلِهِمْ،وَالْمَحاسِنُ تُزُولُ بِزَوالِ اءَعْضائِهِمْ وَ الاحْكامُ تَنُوحُلِوَحْشَةِ اءَرْجائِهِمْ.

ترجمه : چه شبها كه وحشت تنهايي من به اكرامآنان نابود شده و بنيان حرمتم به انعامشان مستحكم گشته و به نعمتهاي دلنوازمناجات سحري سماع محفل مرا زنده مي داشتند و سينه مجروحم را به ودايعاسرار نهاني مرهم مي گذاشتند؛ چه روزگارها كه به محفل انس آنان خانه دلممعمر و مشام طبعم به فضايل ايشان معطر بود و برگ شاخه اميدم به آبياريديدارشان خرم و شاداب و خزان نحوست به مساعدت لطفشان ناياب بود؛ بسا شاخهمنفعت كه در مزرعه آرزويم كشتند و ساحت عزتم را از آفت نوائب در نوشتند؛ چهبسا صبح عيشم كه به بركت و جود آنان ، برروي كاخهاي مراد خرامان و در لباسكامراني شادمان بوده است بسا آرزوها بر نيامده را كه چون مردگان ، چشماميد از آن پوشيده و در شكافهاي ماءيوسي خوابيده ، در روزگار زنده نمودند وبه مراد دل رسانيدند و چه بسيار بيم ها و خوف ها كه چون استخوان پوسيده درآستان خانه وجودم پنهان بوده ، بيرون نمودند.(47) زيرا حاصل فقرات بعد ايناست : (تير مرگ ياران مرا نشانه خود ساخت و گردش روزگار بر داشتن چنينياراني كه بر من حسد مي برد؛ سپس صبح طالع ايشان بر اين دميده كه در مياندشمنان ، غريب افتادند و در معرض تاخت و تاراج اعداقرار گرفتند. امروز مداربزرگواري كه با اشاره سر انگشتان ايشان داير بود بريده و شخص مناقب ازناديدن رويشان ، زبان شكايت گشوده ، احكام خدا از وحشت تاءخير اجراي آنها،نوحه و گريه سرداده ؛ دريغ


متن عربي : فَيا لِلّهِ مِنْ وَرِعٍاءُريقَ دَمُهُ في تِلْكَ الْحُرُوبِ وَ كَمالٍ نَكَسَ عَلَمُهُ بِتِلْكَالْخُطُوبِ. وَ لَئِنْ عُدِمْتُ مُساعَدَةَ اءَهْلِ الْمَعْقُولِ، وَخَذَلَني عِنْدَ الْمَصائِبِ جَهْلِ الْعُقُولِ، فَانَّ لي مُسْعِدا مِنَالسُّنَنِ الدّارِسَةِ وَالاعْلامِ الطّامِسَةِ، فَانَّها تَنْدُبُكَنَدْبي وَ تَجِدُ مِثْلَ وَجْدي وَ كَرْبي . فَلَوْ سَمِعْتُمْ كَيْفَيَنُوحُ عَلَيْهِمْ لِسانُ حالِ الصَّلواتِ، وَ يَحِنُّ الَيْهِمْ انْسانُالْخَلَواتِ، وَ تَشْتاقُهُمْ طَوِيَّةُ الْمَكارِمِ، وَ تَرْتاحُالَيْهِمْ اءَنْدِيَةُ الاكارِمِ، وَ تَبْكيهِمْ مَحارِيبُ الْمَساجِدِ، وَتُناديهِمْ مئآرِيبُ الْفَوائِدِ، لِشَجاكُمْ سِماعُ تِلْكَ الْواعِيَةِالنّازِلَةِ، وَ عَرَفْتُمْ تَقْصيرَكُمْ في هذِهِ الْمُصيبَةِالشّامِلَةِ. بَلْ، لَوْ رَاءَيْتُمْ وَجْدتي وَانْكِساري وَ خُلُوَّمَجالِسي وَ آثاري ، لَرَاءَيْتُمْ ما يُوجِعُ قَلْبَ الصَّبُورِ وَيُهَيِّجُ اءَحْزانَ الصُّدورِ، وَ لَقَدْ شَمَتَ بي مَنْ كانَ يَحْسُدُنيمِنَ الدِّيارِ، وَ ظَفَرتْ بي اءَكُفُّ الاخْطارِ. فَيا شَوْقاهُ الَيمَنْزِلٍ سَكَنُوهُ، وَ مَنْهَلٍ اءَقَامُوا

ترجمه : از اين شخص ورع كهخونش در اين جنگها بريخت و افسوس از لشكر كمال كه رايتش در اين گرفتاريهايبزرگ سرنگون گرديد اگر بشر كه ارباب عقولند، مرا در اين گريه و زاري مساعدتنكنند و يا كه مردم جاهل در اين مصيبت تو، ياريم نمايد، ياوران من همانتپه هاي خاكهاي كهنه و آثار خانه هاي ويران شده (كه صاحبانشان مرده ). زيراآنها هم مانند من ندبه دارند و چون من به غم و اندوه صاحبان خود، گرفتارنداگر بشنويد كه چگونه نماز به زبان حال در عزاي ايشان نوحه دارد و بزرگيطبيعت و كرامت لقاي ايشان را مشتاق و بخشش كرم خواهان نشاط ديدارشان است ومحرابهاي مساجد بر فقدانشان گريان است و حاجات محتاجين به عطاها و فوايدايشان چسان ناله و فرياد كنان است . البته از شنيدن اين بانگها و فريادها،گرفتار غم و اندوه مي شديد و آگاه بوديد كه در اداي حق اين مصيبت فراگيرندهكوتاهي و تقصير را مجالي نبوده ، بلكه اگر وحدت حال و شكستگي بال مرا ديدهبوديد و محفل بي انيس و آثار فقدان همنشينم را مشاهده مي نموديد، البتهمطلع مي شديد بر داغهاي نهاني من كه موجب درد دلهاي ثبور و هيجان اندوهصدور است . ساير خانه ها بر من حسد برده و شماتت نموده و دست خطرهاي گردونبر من ظفر يافت و ستم افزود. بسا مشتاقم به خانه هايي كه ياران در آن منزلگزيدند و وادي كه در آن آرميدند.

متن عربي : عِنْدَهُوَاسْتَوْطَنُوهُ، لَيْتَني كُنْتُ انْسانا اءُفْديهِمْ حَزَّ السُّيُوفِ،وَ اءَدْفَعُ عَنْهُمْ حَرَّ الْحُتُوفِ، وَاءحْوَلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَاءَهْلِ الشَّنآنِ، وَ اءَرُدُّ عَنْهُمْ سِهَامِ الْعُدْوانِ. وَ هَلا اذْفاتَني شَرَفُ تِلْكَ الْمُواسَاةِ الْواجِبَةِ، كُنْتُ مَحَلا لِضَمِّجُسُومِهِمِ الشّاحِبَةِ، وَ اءَهْلا لِحِفْظِ شَمائِلِهِمْ مِنَالْبَلاءِ، وَ مَصَوْنا مِنْ لَوْعَةِ هذَا الْهَجْرِ وَ الْقَلاء. فَآهُثُمَّ آهُ، لَوْ كُنْتُ مَخَطّا لِتِلْكَ الاجْسادِ وَ مَحَطّا لِنُفُوسِاءُولئِكَ الاجْوادِ، لَبَذَلْتُ في حِفْظِها غَايَةَ الْمَجْهُودِ، وَوَفَيْتُ لَها بِقَديمِ الْعُهُودِ، وَ قَضَيْتُ لَها بَعْضَ الْحُقُوقِالاوائِلِ، وَ وَقَّيْتُها جُهْدي مِنْ وَقْعِ تِلْكَ الْجَنادِلِ، وَخَدَمْتُها خِدْمَةَ الْعَبْدِ الْمُطيعِ، وَ بَذَلْتُ لَها جُهْدَالْمُسْتَطيعِ، وَ فَرَشْتُ لِتِلْكَ الْخُدُودِ وَ الاوْصالِ فِراشَالاكْرامِ وَ الاجْلالِ، وَ كُنْتُ اءَبْلُغُ مُنْيَتي مِنْ اعْتِناقِهِاوَ اءُنَوِّرُ ظُلْمَتي باشْراقِها. فَيا شَوقاهُ الي تِلْكَ الاماني ، وَيا قَلْقاهُ لِغَيْبَةِ اءَهْلي وَ سُكّاني ، فَكُلُّ حَنينٍ يَقْصُرَ عَنْحَنيني ، وَ كُلُّ

ترجمه : اي كاش از جنس بشر بودي تا خود را به دم شمشيرداده فداي ايشان نمودي تا خرمن عمر آنان به آتش مرگ نسوختي و از آنان كهنيزه بر رويشان كشيدند، جوشش سينه خود را به انتقام فرومي نشانيدم و تيردشمن را از ايشان بر مي گردانيم و افسوس كه چون اين شرف مواسات واجب از منفوت گرديد. اي كاش آرامگاه آن پيكرهاي پاك بودم و اجساد آنها را حفظ مينمودم . آه اگر من منزلگاه اين اجساد شهدا بودم ، البته در محافظت آنهانهايت كوشش را مي نمودم و عهد قديم را رعايت كرده بودم و حقوق ديرين را بهجا آورده و از افتادن سنگهاي گور بربدنهاي پر از نور آنان ، جلوگيري ميكردم و همچون بندگان فرمانبردار خدمت مي كردم و به قدر استطاعت خود بذل جهدمي نمودم و براي آن گونه هاي بر خاك افتاده و پاره هاي بدن كه از همپاشيده ، فرش اكرام و اجلال مي گسترانيدم و بهره خويش را از هم آغوشي آنهابر مي داشتم و ظلمت كاشانه ام را به اشراق انوارشان منور مي ساختم . چهبسيار براي رسيدن به اين آرزوها مشتاقم و چسان از نابودي اهل و ساكنان خويشدر سوز و گدازم ، به قسمي كه هيچ ناله اي به اندازه ناله من نيست و هيچدوايي شافي دردم نيست . اينك در شهادت آنان ، پلاس مصيبت در تن كردم و پساز ايشان در لباس اندوه به سر مي برم و از شكيبايي خود نا اميدم و چنين


متنعربي : دَواءِ غَيْرِهِمْ لا يَشْفيني ، وَ ها اءَنا قَدْ لَبِسْتُلِفَقْدِهِمْ اءَثْوابَ الاحْزانِ، وَ اءَنَسْتُ مِنْ بَعْدِهِمْبِجِلْبابِ الاشْجانِ، وَ يَئِسْتُ اءَنْ يَلم بِي التَّجَلُّدُوَالصَّبْرُ، وَ قُلْتُ: يا سَلْوَةَ الايّامِ مَوْعِدُكَ الْحَشْرِ. وَلَقَدْ اءَحْسَنَ ابنُ قُتَيْبَةَ رَحْمَهُ اللّهِ وَ قَدْ بَكي عَلَيالْمَنازِلِ الْمُشارِ الَيها، فَقالَ: مَرَرْتُ عَلي اءَبْياتِ آلِمُحَمَّدٍ فَلَمْ اءَرَها اءَمْثالَها يَوْمَ حَلَّتِ فَلا يُبْعِدُ اللّهُالدِّيارَ وَ اءَهْلَها وَ انْ اءَصْبَحَتْ مِنْهُمْ بِزَعْمي تَخَلَّتِاءَلا انَّ قَتْلَي الطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمٍ اءَذَلَّتْ رِقابَالْمُسْلِمينَ فَذَلَّتِ وَ كانُوا غِياثا ثُمَّ اءَضْحَوا رَزِيَّةًلَقَدْ عَظُمَتْ تِلْكَ الرَّزايا وَ جَلَّتِ اءَلَمْ تَرَ اءَنَّالشَّمْسً اءَضْحَتْ مَريضَةً لِفَقْدِ حُسَيْنِ وَالْبِلادُ اقْشَعَرَّتِفَاءسْلُكْ اءَيُّهَا السّامِعُ بِهذِهِ الْمَصائِبِ مَسْلَكَ الْقُدْوَةِمِنْ حُمَاةِ الْكِتابِ.

ترجمه : مي گويم : اي مايه تسلي روزگارم ، ديدارما و تو در روز قيامت خواهد بود. چه نيكو سروده است (ابن قتيبه ( آن هنگامكه به آن منزلهاي بي صاحب نظر انداخته و اشك حسرت از ديدگان جاري ساخته واين اشعار را گفته : (مررت علي ابيات آل محمد....(؛ يعني بر خانه هاي بيصاحب آل رسول ، گذر نمودم ديدم كه حال ايشان نه بر منوال آن روزي است كه درآن بودند؛ خدا اين خانه ما و صاحبانش را از رحمت دور نكند؛ به درستي كهمصيبت شهداي كربلا از آل بني هاشم ، گردن مسلمانان را از بار اندوه خوار وذليل نموده كه هنوز اثر ذلت در آنها هويد است ؛ بني هاشم همواره پناهگاهمردم بودند و اكنون داغ مصيبتي بر دلها آنها نشانده شده ، چه مصيبت بزرگي ؛آيا نمي بيني كه خورشيد جهان تاب رخساره اش از درد مصيبت حسين عليهالسّلام ، زرد گشته و خود در تب و تاب است و همچنين شهرها از وحشت اينمصيبت ، لرزان و در اضطراب است ؟ اي شنوندگان خبر مصيبتت فرزند بتول ، درميدان اندوه چنان قدم استوار داريد كه جانشينان رسول صلي الله عليه و آلهكه حاميان كتاب خدا بودند، استوار مي داشتند.


متن عربي : فَقَدْرُوِي عَنْ مُوْلانا زَيْنِ الْعابِدينَ ع وَ هُوَ ذُو الْحِلْمِ الَّذي لايَبْلُغُ الْوَصْفُ الَيْهِ - اءَنَّهُ كانَ كَثِيرَ الْبُكاءِ لِتِلْكَالْبَلْوي ، عَظِيمَ الْبَثِّ وَالشَّكْوي . فَرُوِي عَنِ الصّادِقِ عاءَنَّهُ قالَ: (انَّ زَيْنَ الْعابِدينَ ع بَكي عَلي اءَبيهِ اءَرْبَعينَسَنَةً، صائِما نَهارَهُ قائِما لَيْلَهُ، فاذا حَضَرَهُ الافْطارُ جاءَغُلامُهُ بِطَعامِهِ وَ شَرابِهِ فَيَضَعُهُ بَيْنَ يَدَيْهِ، فَيَقُولُ: كُلْ يا مَوْلايَ، فَيَقُولُ: قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ ع جائِعا،قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ عَطْشانا، فَلا يَزالُ يُكّرّرُ ذلِكَ وَيَبْكي حَتّي يَبْتَلَّ طَعامُهُ مِنْ دُمُوعِهِ وَ يَمْتَزِجُ شَرابُهُمِنْها، فَلَمْ يَزَلْ كَذلِكَ حَتّي لَحِقَ بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(. وَحَدَّثَ مَولي لَهُ اءَنَّهُ بَرَزَ الَي الصَّحْراءِ يَوْما، قالَ: فَتَبَعْتُهُ، فَوَجَدْتُهُ قَدْ سَجَدَ عَلي حِجارَةٍ خَشِنَةٍ،فَوَقَفْتُ وَ اءَنا اءَسْمَعُ شَهيقَهُ وَ بُكاءَهُ، وَاءَحْصَيْتُعَلَيْهِ اءَلْفَ مَرَّةٍ يَقُولُ: (لا الهَ الاّ اللّهُ حَقّا حَقّا، لااله الاّ اللّهُ تَعَبُّدا وَرِقّا، لا الهَ الاّ اللّهُ ايمانا وَتَصْديقا(. ثُمَّ رَفَعَ رَاءْسَهُ مِنْ سُجُودِهِ، وَ انَّ لِحَيَتَهُ وَوَجْهَهُ

ترجمه : گريه امام سجاد عليه السّلام در فراق شهيدان روايت شده درباره امام سجاد عليه السّلام با آن مقام حلم و برد باري كه داشت كه در وصفنگنجد، بسيار گريه بر پدر بزرگوارش مي نمود و بر ياد آن مصيبتت ها صاحبشكوي و اندوه عظيم بود؛ چنانكه از امام صادق عليه السّلام روايت است كهفرمود: امام زين العابدين عليه السّلام مدت چهل سال بر پدر بزرگوار خودگريه نمود و در اين مدت چهل سال ، روزها و روزه و شبها به عبادت قيام دشات وچون هنگام افطار مي شد، غلام آن حضرت آب و طعام در پيش روي آن جناب حاضرمي نمود و از امام مي خواست تا از آنها ميل فرمايد، امام سجاد عليه السّلامفرمود: (قتل ابن رسول الله ...(؛ يعني فرزند رسول خدا را گرسنه شهيدنمودند، فرزند پيغمبر را در حالي كه عطشان بود شهيد كردند. پيوسته اين سخنرا مي گفت تاآن طعام از اشك چشم آن حضرتت تر مي گرديد و آب آشاميدني نيز بااشك ديدگانش ممزوج مي شد و به اين حال بود تا اينكه ازدار دنيا وفات كرده وبا پروردگار ش ملاقات نمود از غلام امام سجاد عليه السّلام روايت است كهگفت : روزي امام عليه السّلام به صحرا تشريف بردند و من نيز به دنبال ايشانرفتم ، ديدم كه آن جناب روي سنگ درشتي به سجده رفت و من هم ايستاده گوشدادم صداي گريه و ناله او را مي شنيدم و شمردم هزار مرتبه در آن سجده ميگفت : (لا اله الا...(؛ سپس سر مبارك از سجده برداشت در حالتي كه صورتت وريش مباركش از آب چشمانش تر

 

متن عربي : قَدْ غُمِرا مِنَ الدُّمُوعِ. فَقُلْتُ: يا مَوْلاي، اءَما آنَ لِحُزْنِكَ اءَنْ يَنْقَضِي؟ وَلِبُكائِكَ اءَنْ يَقِلَّ؟ فَقالَ لي : (وَيْحَكَ، انَّ يَعْقُوبَ بْنَاسْحاقَ بْنِ ابْراهيمَ كانَ نَبِيّا ابْنَ نَبِي لَهُ اثْني عَشَرَ ابْنا،فَغَيَّبَ اللّهُ سُبْحانَهُ واحِدا مِنْهُمْ فَشابَ رَاءْسُهُ مِنَالْحُزْنِ وَاحْدَوْدَبَ ظَهْرُهُ مِنَ الْغَمِّ وَالْهَمِّ وَ ذَهَبَبَصَرُهُ مِنَ الْبُكاءِ وَ ابْنُهُ حَي في دارِ الدُّنْيا، وَ اءَنارَاءَيْتُ اءَبي وَ اءَخي وَ سَبْعَةَ عَشَرَ مِنْ اءَهْلِ بَيْتي صَرْعيمَقْتُولينَ، فَكَيْفَ يَنْقَضي حُزْني وَ يَقِّلُ بُكائي ؟!(. وَ هااءَنَا اءَتَمَثَّلُ وَ اءُشيرُ الَيْهِمْ ص فَاءَقُولُ: مَنْ مُخْبِرُالْمُلْبِسينا بِانْتِزاحِهِمُ ثوْبا مِنَ الْحُزْنِ لا يَبْلي وَ يُبْليناانّ الزَّمانَ الّذي قَدْ كانَ يُضْحِكُنا بِقُرْبِهِمْ صارَبِالتَّفْريقِ يُبْكينا حالَتْ لِفُقْدانِهِمْ اءَيّامُنا فَغَدَتْ سُوداوَكانَتْ بِهِمْ بِيضا لَيالينا

ترجمه : گرديده بود. عرض كردم : اي سيد ومولاي من ! آيا وقت آن نرسيده كه اندوه شما تمام و گريه تان اندك شود؟ امامسجاد عليه السّلام فرمودند: واي بر تو! يعقوب بان اسحاق بن ابراهمي عليهالسّلام ، نبي بن نبي بوده و دوازده پسر داشت ، خداوند يكي از پسرانش را ازنظر او غائب گردانيد، از اندوه هجران او، موي سرش سفيد گشت و از انبوه غمكمرش خم شد و چشمانش از بسياري گريه ، نابينا گرديد و حال آنكه هنوز فرزندشزنده بود، ولي من به چشم خود ديدم كه پدر و برادر و هفده نفر از اهلبيتمدر برابر چشم خويش ، آن دشمنان كافر كيش ، كشته و بر خاك افكندند؛ پس چگونهاندوه من تمام و گريه ام اندك شود؟! مؤ لف گويد: من به همين مناسبت بهاشعاري تمثل مي جويم و آن ابيات را در اين جا ذكر مي نمايم : (منمخبر....(؛ يعني كيست آنكه به شهيدان كربلا خبر رساند كه از درود خود لباسحزن و اندوه را به ما پوشانيدند، لباس اندوهي را كه هرگز كهنه و پوسيده نميگردد بلكه او باقي است تا آنكه بدنهاي ما را پوساند؛ همان روز گاري كه مارا به قرب و وصال ايشان تاكنون خندان مي داشت ، اكنون به سبب فراق آنان مارا گريانيد دوري هميشگي ايشان ، روزگار مرا دگرگون و سياه گردانيد، پس ازآنكه شبهاي تاريك ما را منور ساخته بود.

 

متن عربي : وَ هاهُنا مُنْتَهي مااءَرَدْناهُ، وَ مَنْ وَقَفَ عَلي تَرْتيبِهِ وَرَسْمِهِ مَعَ اخْتِصارِهِوَ صِغَرِ حَجْمِهِ عُرفَ تَميزُهُ عَلي اءَبْناءِ جِنْسِهِ وَ فُهِمَفَضيلَتُهُ في نَفْسِهِ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رِبِّ العالَمينَ وَ صَلاتُهُوَ سَلامُهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ.

مؤ لفگويد: مؤ لف گويد: در اين جا نوشته ما به پايان مي رسد و هر كس از مطالعهكنندگان با دقت و امعان نظر آن را ملاحظه نمايد خواهد دانست كه به انحصار وصغر حجم چگونه بر امثال خود امتياز و رجحان دارد. مترجم گويد: اگر چه دراول ترجمه به عرض اخوان رسانيد كه ترجمه اين كتاب شريف در اندك زماني ختمگرديد و لكن چون در ايام ماه مبارك رمضان سال 1321 ه‍. ق بناي طبع گرديد،تفسير از اسلوب اول به نظر قاصر ارجح آمد فلهذا با كمال جهد و كوشش متصدياعراب و تصحيح لغات و تعليق بعضي حواشي مفيده و تلفيق متن با ترجمه گرديدم واشهد بالله كمال زحمت و مشقت در اين باب اتفاق افتاده بخصوص در تصحيح وماخذلغات و از جمله ، مشقت فوق العاده آنكه در مقابله نمودن يك جز و از اولكتاب في الجمله تسامح گرديد، چون اين احقر مطلع گرديدم زحمت را بر خودقرار دادم كه تمام جزو اول را مرور نموده و كاملا تصحيح نمايم . اميد ازاخلاق كريمه اهل كمال و ارباب فضل آن است كه بر لغزشها و خطاياي واقفه ذيلعفو بپوشانند كه هيچ انساني از خطا محفوظ نيست . 25 ماه ذي الحجة الحرام ،سال 1321 ه . ق الا حقر القاصر: ابن محمد باقر الموسوي الدزفولي ، محمدطاهر عفي الله عن جرائمهما اللهم اغفرلي و لمن له علي حق من المومنين .


سرنوشت قاتلان سيد الشهدا و يارانش


سرنوشتقاتلان سيد الشهدا و يارانش ابن شهر آشوب به سند معتبر روايت كرده است كهحضرت امام حسين عليه السّلام به عمر بن سعد گفت كه به اين شادم بعد از آنكهمرا شهيد خواهي كرد، از گندم عراق بسياري نخواهي خورد، آن ملعون از روياستهزا گفت كه : اگر گندم نباشد جو نيز خوب است ، پس چنان شد كه حضرتفرموده بود، و امارت ري به او نرسيد، و بر دست مختار كشته شد. ايضا روايتكرده است كه بويهاي خوشي كه از انبار حضرت غارت كردند همه خون شد، و گياههاكه برده بودند همه آتش در آن افتاد. و به روايت ديگر: از آن بوي خوش هر كهاستعمال كرد از مرد وزن البته پيس شد. ايضا ابن شهر آشوب و ديگران روايتكرده اند كه حضرت سيد الشهداء عليه السّلام در صحراي كربلا تشنه شد، خود رابه كنار فرات رسانيد و آب برگرفت كه بياشامد، ملعوني تيري به جانب آن جنابانداخت كه بر دهان مباركش نشست ، حضرت فرمود: خدا هرگز تو را سيرابنگرداند، پس آن ملعون تشنه شد و هر چند آب مي خورد سيراب نمي شد تا آنكهخود را به شط فرات افكند، و چندان آب آشاميد كه به آتش جهنم واصل گرديد. ايضا روايت كرده اند كه چون امام حسين عليه السّلام از آن كافر جفا كار آبطلبيد، بدبختي در ميان آنها ندا كرد كه : يا حسين ! يك قطره از آب فراتنهواهي چشيد تا آنكه تشنه بميري يا به حكم ابن زياد در آيي ، حضرت فرمود: خداوندا، او را از تشنگي بكش و هرگز او را ميامرز، پس آن ملعون پيوستهالعطش فرياد مي كرد، و هر چند آب مي آشاميد سيراب نمي شد تا آنكه تركيد وبه جهنم واصل شد. و بعضي گفته اند كه آن ملعون عبدالله بن حصين ازدي بود، وبعضي گفته اند كه : حميد بن مسلم بود. ايضا روايت كرده اند كه ولدالزنائياز قبيله (دارم ( تير به جانب آن حضرت افكند، بر حنكش آمد، و حضرت آن خونرا مي گرفت و به جانب آسمان مي ريخت ، پس آن ملعون به بلائي مبتلا شد كه ازسرما و گرما فرياد مي كرد، و آتشي از شكمش شعله مي كشيد و پشتش از سرما ميلرزيد، و در پشت سرش بخاري روشن مي كرد و هر چند آب مي خورد سيراب نمي شد،تا آنكه شكمش پاره شد و به جهنم واصل شد. ابن بابويه و شيخ طوسي به سانيدبسيار روايت كرده اند از يعقوب بن سليمان كه گفت : در ايام حجاج چون گرسنگيبر ما غالب شد، با چند نفر از كوفه بيرون آمديم تا آنكه به كربلا رسيديم وموضعي نيافتيم كه ساكن شويم ، ناگاه خانه اي به نظر ما در آمد در كنارفرات كه از چوب علف ساخته بودند، رفتيم و شب در آنجا قرار گرفتيم ، ناگاهمرد غريبي آمد و گفت : دستوري دهيد كه امشب با شما به سر آوردم كه غريبم واز راه مانده ام ، ما او را رخصت داديم و داخل شد چون آفتاب غروب كرد وچراغ افروختيم به روغن نفت و نشستيم به صحبت داشتن ، پس صحبت منتهي شد بهذكر جناب امام حسين عليه السّلام و شهادت او، و گفتيم كه : هيچكس در آنصحرا نبود كه به بلائي مبتلا نشد، پس آن مرد غريب گفت كه : من از آنها بودمكه در آن جنگ بودند و تا حال بلائي به من نرسيده است ، و مدار شيعيان بهدروغ است ، چون ما آن سخن را از او شنيديم ترسيديم و از گفته خود پشيمانشديم ، در آن حالت نور چراغ كم شد، آن بي نور دست دراز كرد كه چراغ رااصلاح كند، همين كه دست را نزديك چراغ رسانيد، آتش در دستش مشتعل گرديد،چون خواست كه آن آتش را فرو نشاند آتش در ريش نحسش افتاد و در جميع بدنششعله كشيد، پس خود را در آب فرات افكند، چون سر به آب فرو مي برد، آتش دربالاي آب حركت مي كرد و منتظر او مي بود تا سر بيرون مي آورد، چون سر بيرونمي آورد، در بدنش مي افتاد، و پيوسته بر اين حال بود تا به آتش جهنم واصلگرديد. ايضا ابن بابويه به سند معتبر از قاسم بن اصبغ روايت كرده است كهگفت : مردي از قبيله بني دارم كه با لشكر ابن زياد به قتال امام حسين عليهالسّلام رفته بود، به نزد ما آمد و روي او سياه شده بود، و پيش از آن درنهايت خوشرويي و سفيدي بود، من به او گفتم كه : از بس كه روي تو متغير شدهاست نزديك بود كه من تو را نشناسم ، گفت : من مرد سفيد روئي از اصحاب حضرتامام حسين عليه السّلام را شهيد كردم كه اثر كثرت عبادت از پيشاني او ظاهربود، و سر او را آورده ام . راوي گفت : كه ديدم آن ملعون را كه بر اسبيسوار بود و سر آن بزرگوار در پيش زين آويخته بود كه بر زانوهاي اسب ميخورد، من با پدر خود گفتم كه : كاش اين سر را اندكي بلندتر مي بست كهاينقدر اسب به آن خفت نرساند، پدرم گفت : اي فرزند! بلائي كه صاحب اين سربر او مي آورد زياده از خفتي است كه او به اين سر مي رساند، زيرا كه او بهمن نقل كرد كه از روزي كه او را شهيد كرده ام تا حال هر شب كه به خواب ميروم به نزديك من مي آيد و مي گويد كه بيا، و مرا بسوي جهنم مي برد و درجهنم مي اندازد، و تا صبح عذاب مي كشم ، پس من از همسايگان او شنيدم كه : از صداي فرياد او ما شبها به خواب نمي توانيم رفت ؛ پس من به نزد زن اورفتم و حقيقت اين حال را از او پرسيدم گفت : آن خسران مال خود را رسوا كردهاست ، و چنين است گفته است . ايضا از عمار بن عمير روايت كرده است كه چونسر عبيدالله بن زياد را با سرهاي اصحاب او به كوفه آوردند من به تماشاي آنسرها رفتم چون رسيدم ، مردم مي گفتند كه : آمد آمد، ناگاه ديدم ماري آمد ودر ميان آن سرها گرديد تا سر ابن زياد را پيدا كرد و در يك سوراخ بيني اورفت و بيرون آمد و در سوراخ بيني ديگرش رفت ، و پيوسته چنين مي كرد. ابنشهر آشوب و ديگران از كتب معتبره روايت كرده اند كه دستهاي ابحر بن كعب كهبعضي از جامه هاي حضرت امام حسين عليه السّلام را كنده بود، در تابستانمانند دو چوب خشك مي شد و در زمستان خون از دستهاي آن ملعون مي ريخت ؛ وجابر بن زيد عمامه آن حضرت را برداشت ، چون بر سر بست در همان ساعت ديوانهشد؛ و جامه ديگري را جعوبة بن حويه برداشت ، چون پوشيد، در ساعت به برصمبتلا شد؛ و بحيربن عمرو جامه ديگر را برداشت و پوشيد، در ساعت زمين گيرشد. ايضا از ابن حاشر روايت كرده است كه گفت : مردي از آن ملاعين كه به جنگامام حسين عليه السّلام رفته بودند، چون به نزد ما برگشت ، از اموال آنحضرت شتري و قدري زعفران آورد، چون آن زعفران را مي كوبيدند، آتش از آنشعله مي كشيد؛ و زنش به بر خود ماليد، در همان ساعت پيس شد؛ چون آن شتر راذبح كردند، به هر عضو از آن شتر كه كارد مي رسانيدند، آتش از آن شعله ميكشيد؛ چون آن را پاره كردند، آتش از پاره هاي آن مشتعل بود؛ چون در ديگافكندند، آتش از آن مشتعل گرديد؛ چون از ديگ بيرون آوردند، از جدوار تلختربود و ديگري از حاضران آن معركه به آن حضرت ناسزائي گفت ، از دو شهاب آمد وديده هاي او را كور كرد. سدي ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران ازعبدالله بن زباح قاضي روايت كرده اند كه گفت : مرد نابينائي را ديدم از سببكوري از او سؤ ال كردم ، گفت : من از آنها بودم كه به جنگ حضرت امام حسينعليه السّلام رفته بودم ، و با نه نفر رفيق بودم ، اما نيزه به كار نبردم وشمشير نزدم و تيري نينداختم ، چون آن حضرت را شهيد كردند و به خانه خودبرگشتم و نماز عشا كردم و خوابيدم ، در خواب ديدم كه مردي به نزد من آمد وگفت : بيا كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله تو را مي طلبد، گفتم : مرا بهاو چكار است ؟ جواب مرا نشنيد، گريبان مرا كشيد و به خدمت آن حضرت برد،ناگاه ديدم كه حضرت در صحرائي نشسته است محزون و غمگين ، و جامه را ازدستهاي خود بالا زده است ، و حربه اي به دست مبارك خود گرفته است ، و نطعيدر پيش آن حضرت افكنده اند، و ملكي بر بالاي سرش ايستاده است و شمشيري ازآتش در دست دارد، و آن نه نفر كه رفيق من بودند ايشان را به قتل مي رساند، وآن شمشير را به هر يك از ايشان كه مي زند آتش در او مي افتد و مي سوزد، وباز زنده مي شود و بار ديگر ايشان را به قتل مي رساند. من چون آن حالت رامشاهده كردم ، به دو زانو در آمدم و گفتم : السلام عليك يا رسول الله ،جواب سلام من نگفت و ساعيت سر در زير افكند و گفت : اي دشمن خدا، هتك حرمتمن كردي و عترت مرا كشتي و رعايت حق من نكردي ، گفتم : يا رسول لله شمشيرينزدم و نيزه به كار نبردم و تير نيانداختم ، حضرت فرمود: راست گفتي ، وليكندر ميان لشكر آنها بودي و سياهي لشكر ايشان را زياد كردي ، نزديك من بيا،چون نزديك رفتم ديدم طشتي پر از خون در پيش آن حضرت گذاشته است ، پس فرمود: اين خون فرزند منن حسين است ، و از آن خون دو ميل در ديده هاي من كشيد،چون بيدار شدم نابينا بودم . در بعضي از كتب معتبره از دربان ابن زيادروايت كرده اند كه گفت : از عقب آن ملعون داخل قصر او شدم ، آتشي در روي اومشتعل شد و مضطرب گرديد و رو به سوي من گردانيد و گفت : ديدي ؟ گفتم : بلي، گفت : به ديگري نقل مكن . ايضا از كعب الاحبار نقل كرده اند كه در زمانعمر از كتب متقدمه نقل مي كرد وقايعي را كه در اين امت واقع خواهد شد وفتنه هائي كه حادث خواهد گرديد، پس گفت : از همه فتنه ها عظيم تر و از همهمصيبتها شديدتر، قتل سيد شهدا حسين بن علي عليه السّلام خواهد بود، و ايناست فسادي كه حق تعالي در قرآن ياد كرده است كه (ظهر الفساد في البر والبحربما كسبت ايدي الناس ) و اول فسادهاي عالم ، كشتن هابيل بود، و آخر فسادهاكشتن آن حضرت است ، و در روز شهادت آن حضرتت درهاي آسمان راخواهند گشودواز آسمانها بر آن حضرت خون خواهند گريست ، چون ببينديد كه سرخي در جانبآسمان بلند شد بدانيد كه او شهيد شده است . 167 گفتند: اي كعب چرا اسمان بركشتن پيغمبران نگريست و بر كشتن آن حضرت مي گريد؟! گفت : واي بر شما! كشتنحسين امري است عظيم ، و او فرزند برگزيده سيد المرسلين است و پاره تن آنحضرت است ، و از آب دهان او تربيت يافته است ، و او را علانيه به جور و ستمو عدوان خواهند كشت و وصيت جد او حضرت رسالت صلي الله عليه و آله را در حقاو رعايت نخواهند كرد سوگند ياد مي كنم به حق آن خداوندي كه جان كعب دردست اوست كه بر او خواهند گريست گروهي از ملائكه آسمانهاي هفت گانه كه تاقيامت گريه ايشان منقطع نخواهد شد، و آن بقعه كه در آن مدفون مي شد بهترينبقعه هاست ، و هيچ پيغمبري نبوده است مگر آنكه به زيارت آن بقعه رفته است وبر مصيبت آن حضرت گريسته است ، و هر روز فوجهاي ملائكه و جنيان به زيارتآن مكان شريف مي روند، چون شب جمعه مي شود، نود هزار ملك در آنجا نازل ميشوند و بر آن امام مظلوم مي گريند و فضايل او را ذكر مي كنند، و در آسماناو را (حسين مذبوح ( مي گويند و در زمين او را (ابو عبدالله مقتول ( ميگويند و در درياها او را فرزند منور مظلوم مي نامند، و در روز شهادت آنحضرت آفتاب خواهد گرفت ، در شب آن ، ماه خواهد گرفت ، و تا سه روز جهان درنظر مردم تاريك خواهد بود، و آسمان خواهد گريست ، و كوهها از هم خواهدپاشيد، و درياها به خروش خواهند آمد، و اگر باقيمانده ذريت او و جمعي ازشيعيان او بر روي زمين نمي بودند، هر آينه خدا آتش از آسمان بر مردم ميباريد. پس كعب گفت : اي گروه تعجب نكنيد از آنچه من در باب حسين مي گويم ،به خدا سوگند كه حق تعالي چيزي نگذاشت از آنچه بوده و خواهد بود مگر آنكهبراي حضرت موسي عليه السّلام بيان كرد، و هر بنده اي كه مخلوق شده و مي شودهمه را در عالم ذر بر حضرت آدم عليه السّلام عرضه كرد، و احوال ايشانواختلافات و منازعات ايشان را براي دنيا بر آن حضرت ظاهر گردانيد پس آدمگفت : پروردگارا در امت آخر الزمان كه بهترين امتهايند چرا اينقدر اختلافبه هم رسيده است ؟ حق تعالي فرمود: اي آدم چون ايشان اختلاف كردند، دلهايايشان مختلف گرديد، و ايشان فسادي در زمين خواهند كرد مانند فساد كشتتنهابيل ، و خواهند كشت جگر گوشه حبيب من محمد مصطفي صلي الله عليه و آله راپس حق تعالي واقعه كربلا را به آدم نمود، و قاتلان آن حضرت را روسياهمشاهده كرد، پس آدم عليه السّلام گريست و گفت : خداوندا تو انتقام خود رابكش از ايشان چنانچه فرزند پيغمبر بزرگوار تو را شهيد خواهند كرد. ايضا ازسعيد بن مسيب روايت كرده است كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد شد،در سال ديگر من متوجه حج شدم كه به خدمت حضرت امام زين العابدين عليهالسّلام مشرف شدم ، پس روزي بر در كعبه طواف مي كردم ناگاه مردي را ديدم كهدستهاي او بريده بود و روي او مانند شب تار سياه و تيره بود، به پرده كعبهچسبيده بود و مي گفت : خداوندا به حق اين خانه كه گناه مرا بيامرز، و ميدانم كه نخواهي آمرزيد؛ من گفتم : واي بر تو چه گناه كرده اي كه نين نااميد از رحمت خدا گرديده اي ؟ گفت : من جمال امام حسين عليه السّلام بودمدر هنگامي كه متوجه كربلا گريد، چون آن حضرت را شهيدد كردند، پنهان شدم كهبعضي از جامه هاي آن حضرت را بربايم ، و در كار برهنه كردن حضرت بودم . درشب ناگاه شنيدم كه خروش عظيم از آن صحرا بلند شد، و صداي گريه و نوحه بسيارشنيدم و كسي را نمي ديدم ، و در ميان آنها صدائي مي شنيدم كه مي گفت : ايفرزند شهيد من ، واي حسين غريب من ، تو را كشتند و حق تو را نشناختند و آبرا از تو منع كردند، از استماع اين اصوات موحشه ، مدهوش گرديدم و خود را درميان كشتگان افكندم ، و در آن حال مشاهده كردم سه مرد و يك زن را كهايستاده اند و بر درو ايشان ملائكه بسيار احاطه كرده اند، يكي از ايشان ميگويدكه : اي فرزند بزرگوار واي حسين مقتول به سيف اشرا، فداي تو باد جد وپدر و مادر و برادر تو. ناگاه ديدم كه حضرت امام حسين عليه السّلام نشست وگفت : لبيك يا جداه و يا رسول الله و يا ابتاه و يا امير المؤ منين و يااماه يا فاطمه الزهرا و يا اخاه ، اي برادر مقتول به زهر جانگداز، بر شماباد از من سلام ، پس فرمود: يا جداه كشتند مردان ما را، يا جداه اسير كردندزنان ما را، يا جداه غارت كردند اموال ما را، يا جداه كشتند اطفال ما را،ناگاه ديدم كه همه خروش بر آوردند و گريستند، حضرت فاطمه زهرا عليه السّلاماز همه بيشتر مي گريست . پس حضرت فاطمه عليه السّلام گفت : اي پدر بزرگوارببين كه چكار كردند با اين نور ديده من اين امت جفا كار، اي پدر مرا رخصتبده كه خون فرزند خود را بر سر و روي خود بمالم ، چون خدا را ملاقات كنم باخون او الوده باشم ، پس همه بزرگواران خون آن حضرت را برداشتند و بر سر وروي خود ماليدند، پس شنيدم كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله مي گفت كه : فداي تو شوم اي حسنن كه تو را سر بريده مي بينم و در خون خود غلطيده ميبينم ، اي فرزند گرامي ، كه جامه هاي تو را كند؟ حضرت امام حسين عليهالسّلام فرمود كه : اي جد بزرگوار شترداري كه با من بود و با او نيكيهايبسيا كرده بودمم ، او به جزاي آن نيكيها مرا عريان كرد! پس حضرت رسالت صليالله عليه و آله به نزد من آمد و گفت : از خدا انديشه نكردي و از من شرمنكردي كه جگر گوشه مرا عريان كردي ، خدا روي تو را سياه كند در دنيا وآخرتت و دستهاي تو را قطع كند، پس در همان ساعت روي من سياه شده و دستهايمن افتاد، و براي اين دعا مي كنم و مي دانم كه نفرين حضرت رسول خدا صليالله عليه و آله رد نمي شود، و من آمرزيده نخواهم شد. ايضا روايت كرده استكه مرد خدادي ( آهنگري ) در كوفه بود، چون لشكر عمر بن سعد به جنگ سيدالشهداء مي رفتند، از آهن بسياري برداشت و با لشكر ايشان رفت ، و نيزه هايايشان را درستت مي كرد و ميخ ‌هاي خيمه هاي ايشان را مي ساخت و شمشير وخنجر ايشان را اصلاح مي كرد، آن حداد گفت : من نوزده روز با ايشانن بودم واعانت ايشان مي نمودم تا آنكه آن حضرت را شهيد كردند. چون برگشتم شبي درخانه خود خوابيده بودن ، در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده است و مردم ازتشني زبانهايشان آويخته است و آفتاب نزديك سر مردم ايستاده است و من از شدهعطش و حرارت مدهوش بودم ، آنگاه ديدم كه سواره اي پيدا شد در نهايت حسن وجمال و در غايت مهابت و جلال ، و چندين هزار پيغمبران و اوصياي ايشان وصديقان و شهيدان در خدمت او مي آمدند، و جميع محشر از نور خورشيد جمالاومنور گرديده ، و به سرعت گذشت ، بعد از ساعتي سوار ديگر پيدا شد مانندماه تابان ، عرصه قيامت را به نور جمال خود روشن كرد و چندين هزار كس درركاب سعادت انتساب او مي آمدند، و هر حكمي مي فرمود اطاعت مي كردند چون بهنزديك من رسيد، عنان مركب كشيد و فرمود: بگيريد اين را. ناگه ديدم كه يكياز آنها كه در ركاب او بودند بازوي مرا گرفت و چنان كشيد كه گمان كردم كتف مجدا شد، گفتم : به حق آن كي كه تو را به بردن من مامور گردانيد تو راسوگند مي دهم كه بگوئي او كيست ؟ گفت : احمد مختار بود، گفتم : آنا كه بردرو او بودند چه جماعت بودند؟ گفت : پيغمبران و صديقان و شهيدان و صالحان نگفتم : شما چه جماعتيد كه بر دور اين مرد بر آمده ايد و هر چه مي فرمايداطاعت مي كنيد گفت ما ملائكه پروردگار عالميانيم و ما را در فرمان او كردهاست ، گفتم : مرا چرا فرمود بگيريد؟ گفت : حال تو مانند حال آن جماعت استچون نظر كردم عمر بن سعد را ديدم با لشكري كه همراه بودند، و جمعي را نميشناختم و زنجيري از آتش در گدرن عمر بود و آتش از ديده ها و گوشهاي او شعلهمي كشيد ن و جمعي ديگر كه با او بودند پاره اي در زنجيرهاي آتش بودند، وپاره اي غلهاي اتش در گردن داشتند، و بعضي مانند من ملائكه به بازوهايايشان چسبيده بودند. چون پاره اي راه ما را بردند، ديدم كه حضرت رسالت صليالله عليه و آله بر كرسي رفيعي نشسته است و دو مرد نوراني در جانب راستت اوايستاده اند، از ملك پرسيدم كه : اين دو مرد كيستند؟ گفت : يكي نوح عليهالسّلام است و ديگري ابراهيم عليه السّلام ، پس حضرت رسول صلي الله عليه وآله گفت : چه كردي يا علي ؟ فرمود: احدي از قاتلان حسين را نگذاشتم مگرآنكه همه را جمع كردم و به خدمت تو آوردم ، پس حضرت رسول صلي الله عليه وآله فرمود: نزديك بياوريد ايشان را. چون ايشان را نزديك بردند، حضرت از هريك از ايشان سؤ ال مي كرد كه چه كردي با فرزند من حسين و مي گريست ، و همهاهل محشر از گره او مي گريستند، پس يكي از ايشان مي گفتم كه : من آب بر روياو بستم ، و ديگري مي گفت : من تير به سوي او افكندم ، و ديگري مي گفت : من سر او را جدا كردم ، و ديگري مي گفت : من فرند او را شهيد كردم ، پسحضرت رسالت صلي الله عليه و آله فرياد بر آورد: اي فرزندان غريب بي ياور من، اي اهل بيت مطهر من ، بعد از من با شما چنين كردند؟ پس خطاب كرد بهپيغمبران كه : اي پدر م آدم و اي برادر من نوح و اي پدر من ابراهيم ،ببينيد كه چگونه امت من با ذريت من سلوك كرده اند؟ پس خروش از انبيا واوصيا و جميع اهل محشر بر آمد پس امر كرد حضرت زبانيه جهنم را كه : بكشيدايشان را به سوي جهنم ، پس يك يك ايشان را مي كشيدند به سوي جهنم مي بردند،تا آنكه مردي را آوردند، حضرت از او پرسيد كه : تو چه كردي ؟ گفت : منتيري و نيزه اي نينداختم و شمشيري نزدم نجار بودم ، و با آن اشرار همراهبودم ، روزي عمود خيمه حصين بن نمير شكست و آن را اصلاح كردم ، حضرت فرمود: آخر نه در آن لشكر داخل بوده اي ، و سياهي لشكر ايشان را زياده كرده اي ، وقاتلان فرزندان مرا ياري كرده اي ، ببريد او را به سوي جهنم ، پس اهل محشرفرياد بر آوردند كه : حكمي نيست امروز مگر براي خدا و رسول خدا و وصي او. چون مرا پيش بردند و احوال خود را گفتم ، همان جواب را به من فرمود و امركرد مرا به سوي آتش برند، پس از دهشت آن حال بيدار شدم و زبان من و نصف بدنمن خشك شده بود، و همه كس از من بيزاري جسته اند و مرا لعنت مي كنند، و بهبدترين احوال گذارنيد تا به جهنم واصل شد. در بيان بعضي از احوال مختار وكيفيت كشته شدن بعضي از قاتلان آن حضرت شيخ طوسي به سند معتبر ا زمنهال بنعمرور روايت كرده است كه گفت : در بعضي از سنوات بعد از مراجعت از سفر حجبه مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام رفتم ،حضرت فرمود: اي منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدي ؟ گفتم : او را در كوفهزنده گذاشتم ، پس حضرت دست مبارك به دعا برداشت و مكرر فرمود: خداوندا بهاو بچشان گرمي آهن و آتش را، منهال گفت : چون به كوفه برگشتم ديدم مختار بنابي عبيده ثقفي خروج كرده است ، و با من صداقت و محبتي داشت ، بعد از چندروز كه از ديدني هاي مردم فارغ شدم ، و به ديدن او رفتم ، وقتي رسيدم كه اواز خانه بيرون مي آمد، چون نظرش بر من افتاد گفت : اي منهال ! چرا دير بهنزد ما آمي ، و ما رامبارك باد نگفتي ، و با ما شريك نگرديدي در اين امر؟گفتم ايهاالامير من در اين شهر نبودم و در اين چند روز از سفر حج مراجعتنمودم ، پس با او سخن مي گفتم و مي رفتم تا به كناسه كوفه رسيديم ، در آنجاعنان كشيد و ايستاد و چنان يافتم كه انتظاري مي برد، ناگاه ديدم كه جماعتيمي آيند، چون به نزديك او رسيدند گفتند: ايها الامير بشارت باد ترا كهحرملة بن كاهل را گرفتيم . چون اندك زماني گذشت ، آن ملعون را بر آوردند،مختار گفت : الحمدالله كه تو به دست ما آمدي ، پس گفت : جلادان را بطلبيد، وحكم كرد دستهاي و پاهاي او را بريدند، و فرمود: پشته هاي ني آوردند و اتشبر آنها زدند، و امر كرد كه او را در ميان آتش انداختند، چون آتش در اوگرفت من گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا در همه وقت نيكوست امادر اين وقت چرا تسبيح گفتي ؟ گفتم : تسبيح من براي ان بود كه در اين سفر بهخدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام رسيدم و احوال اين ملعون را ازمن پرسيدند، چون گفتم كه او را زنده گذاشتم ، دست به دعا برداشت و نفرينكرد او را كه حق تعالي حرارت آهن و حرارت آتش را به او بچشاند، و امروز اثراستجابت دعاي آن حضرت را مشاهده كردم . پس مختار مرا سوگند داد كه م توشنيدي از آن حضرت اين را؟ من سوگند يادكردم و بعد از نماز به سجده رفت وسجده را بسيار طول داد، و سوار شد چون ديد كه آن ملعون سوخته بود، برگشت ومن هموراه او روانه شدم تا آنكه به در خانه من رسيد، گفتم : ايها الاميراگر مرا مشرف كني و به خان من فرود آئي و از طعام من تناول نمائي ، موجبفخر من خواهد بود، گفت : اي منهال تو مرا خبر مي دهي كه حضرت علي بن الحسينعليه السّلام چهار دعا كرده است ، و خدا آنها را بر دست من مستجاب كردهاست ، و مرا تكليف مي كني كه فرود آيم و طعام بخورم ، و امروز براي شكر ايننعمت روز ندارم ؟ و حرمله همان ملعون است كه سر امام حسين عليه السّلام رابراي ابن زياد برد و عبدالله رضيع را با جمعي از شهدا شهيد كرد، بعضي گفتهاند كه : او سر مبارك حضرت را جدا كرد. ايضا روايتت كرده است كه مختار بنابي عبيده در شب چهارشنبه شانزدهم ربيع الاخر سال شصت و شش از هجرت خروجكرد، و مردم با او بيعت كردند به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت رسول صلي اللهعليه و آله عمل نمايد، و طلب خون حضرت امام حسين عليه السّلام و خونهاياهل بيت و اصحاب آن حضرت را، و دفع ضرر از شيعيان و بيچارگان بكند، و مؤمنان را حمايت نمايد ن در آن وقت عبدالله بن مطيع از جانب عبدالله بن زبيردر كوفه والي بود، پس مختار بر او خروج كرد و لشكر او را گريزانيد و ازكوفه بيرون كرد، و در كوفه ماند تا محرم سال شصت و هفت ، و عبيدالله بنزياد در آن وقت حاكم ولايت جزيره بود، مختار لشكر خود را برداشت و متوجهدفع او شد، و ابراهيم پسر مالك اشتر را سپهسالار لشكر كرد، و ابو عبداللهجدلي و ابو عماره كيسان را همراه آن لشكر كرد، پس ابراهيم در روز شنبه هفتمماه محرم از كوفه بيرون رفت با دو هزار كس ا ز قبيله مذحج و اسد، و دوهزار كس از قبيله تميم و همدان ، و هزار و پانصد كس از قبيله كنده و ربيعه ،و دو هزار از قبيله حمرا- و به روايتت ديگر هشت هزار كس از قبيله حمرا - وچهار هزار كس از قبايل ديگر با او بيرون رفتند چون ابراهيم بيرون مي رفت ،مختار پياده به مشايعت او بيرون آمد، ابراهيم گفت : سوار شتر شو خدا تو رارحمت كند، مختار گفت : مي خواهم ثواب من زياده باشد در مشايعت تو و ميخواهم كه قدمهاي من گرد آلود شود در نصرع و يار يآل محمد، پس وداع كردنديكديگر را و مختار برگشت ، پس ابراهيم رفت تا به مدائن فرود آمد، چون خبربه مختار رسيد كه ابراهيم از مدائن روانه شده از كوفه بيرون آمد تا آنه درمدائن نزول كرد. چون ابراهيم به موث لرسيدد ن ابن زياد لعين با لشكر بسيارمتوجه موصل شد و در چهار فرسخي لشكر او فرود آمد، چون هر دو لشكر برابريكديگر صف كشيدند، ابراهيم در ميان لشكر خود ندا كرد كه : اي اهل حق ، وايياوران دين خدا اين پس زياد است كشنده حسين بن علي و اهل بيت او، و اينك بهپاي خود به نزد شما آمده است با لشكرهاي خود كه لشكر شيطان است ، پسمقاتله كنيد با ايشان به نيت درست و صبر كنيد و ثابت قدم باشيد در جهادابشان ، شايد حق تعالي آن لعين را به دست شما به قتل رساند و حزن و اندوهسينه هاي مؤ منان را به راحت مبدل گرداند، پس هر دو لشكر بر يكديگر تاختند،و اهل عراق فرياد مي كردند: اي طلب كنندگان خون حسين ، پس جمعي از لشكرابراهيم برگشتند و نزديك شد كه منهزم گردند، ابراهيم ايشان را ندا كرد كه : اي ياوران خدا صبر كنيد بر جهاد دشمنان خدا، پس برگشتند و عبدالله بن يسارگفت : من شنيدم از امير المومنين كه مي فرمود: ما ملاقات خواهيم كرد لشكرشام را در نهري كه آن را خازر مي گويند ن و ايشان ما را خواهند گريزانيد بهمرتبه اي كه از نصرت مايوس خواهيم شد، و بعد از آن بر خواهيم گشت و برايشان غالب خواهيم شد و امير ايشان را خواهيم كشتت ن پس صبر كنيد شما برايشان غالب خواهيد گرديد. پس ابراهيم خود بر ميمنه لشكر تاخت ن و ساير لشكربه جرات او جرات كردند و آن ملاعين را منهزم ساختند، از پي ايشان رفتند وايشان را مي كشتند و مي انداختند، چون چنگ بر طرف شد، معلوم شد كه عبيدالله بن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بين ذل الكلاع و ابن خوشب و غالبباهلي و عبدالله اياس سلمي و ابوالاشرس والي خراسان و ساير اعيان لشكر آنملعون به جهنم واصل شده بودند. چون از جنگ فارغ شدند، ابراهيم به اصحاب خودگفت كه بعد زا هزيمت لشكر مخالف ، من ديدم طايفه اي را كه ايستاده بودند ومقاتله مي كردند، و من رو به ايشان رفتم و در برابر من مردي آمد و براستري سوار ببود و مردم را تحريص بر قتال مي كرد، و هر كه نزديك او مي رفتاو را بر زمين مي افكند چون نظرش برمن افتاد، قصد من كرد، من مبادرت كردم وضربتي بر دست او زدم و دستش را جدا كردم ، از استر گرديد بر كنار افتاد،پس پاي او را جدا كردم ، و از او بوي مشك ساطع بود، گمان دارم كه آن پسرزياد لعين بود، بوريد و او را طلب كنيد پس مردي آمد و در ميان كشته گان اورا تفحص كرد، در همان موضع كه ابراهيم گفته بود او را يافت و سرش را به نزدابراهيم اورد، ابراهيم فرمود بدن اورا در تمام آن شب مي سوختند، و به دودآن مردود ديده اميد خود را روشن مي كردند، و به خاكستر آن بداختر زنگ ازآئينه سينه هاي خود مي زدودند، و به روغن بدن آن پليد چراغ امل و اميد خودرا تا صبح مي افروختند چون (مهران ( غلام آن ملعون ديد كه به پيه بدن اقاياو در آن شب چراغهاي عيش خود را افروختند، سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز چربيگوشت را نخورد، زيرا كه آن ملعون بسيار اورا دوست مي داشت و نزد او مقرببود. چون صبح شد، لشكر ابراهيم غنيمتهاي لشكر مخالف را جمع كردند و متوجهكوفه گرديدند، يكي از غلامان ابن زياد لز لشكرگاه گريخت و به شام رفت نزدعبدالملك بن مروان ، چون عبدالملك او را ديد گفت : چه خبر داري از ابنزياد؟ گفت : چون لشكرها به جولان در آمدند مرا گفت : كوزه ابي براي منبياور، پس از آن آب بياشاميد و قدري از آن را در ميان زره و بدن خود ريخت ،و بقيه آب را بر ناصيه اسب خود پاشيد و سورا شد و در درياي جنگ غوطه خورد،ديگر او را نديدم و گريختم و به سوي تو آمدم پس ابراهيم سر ابن زياد را بهسرهاي سروران لشكر او نزد مختار فرستاد، آن سرها را در وقتي نزد او حضاركردند كه او چاشت مي خورد، پس خد را حمد بسيار كرد و گفت : الحمدالله كه سراين لعين را وقتي آوردند نزد من كه چاشت مي خوردم ، زيرا كه سر سيد الشهدارا به نزد آن لعين در وقتي بردند كه او چاشتت مي خورد. چون سرها را نزدمختار گذاشتند، مار سفيدي پيدا شد و در ميان سرها مي گرديد تا به سر ابنزياد رسيد، پس در سوراخ بيني ان لعين داخل شد و از سوراخ گوش او بيرون آمد،و باز در سوراخ گوش او داخل شد و از سوراخ بيني او بيرون آمد چون مختار ازچاشت خوردن فارغ شد، برخسات و كفش پوشيد و ته كفش را مكرر بر روي آن لعينمي زد و بر جبين پركين آن لعين مي ماليد، پس كفش خود را به نزد غلام خودانداخت و گفت : اين كفش را بشوي كه به كافر نجسي ماليده ام . پس مختار سرابن زياد و حصين بن نمير و شر حبيل بن ذي الكلاع را با عبدالرحمن بن ابيعمرة ثقفي و عبدالله بن شداد جشمي صايب بن مالك اشعري به نزد محمد بن حنفيهفرستاد، و عريضه اي به او نوشت كه : اما بعد به درستي كه فرستادم ياورانشيعيان او را بسوي دشمنان تو كه طلب كنند خون برادر مظلوم شهيد تو را، پسبيرون رفتند با نيتت درست و با نهايت خشم و كين بر دشمنان دين مبين ، وايشان را ملاقات كردند نزديك منزل نصيبين ، و كشتند ايشان را به ياري ربالعالمين ، و لشكر ايشان را منهزم ساختند و در درياها و بيابانها متفرقگردانيدند، و از پي آن مدبران رفتند، و هر جا كه ايشان با يافتند به قتلآوردند و كينه هاي دلهاي مومنان را پاك كردند و سينه هاي شيعيان را شادگردانيدند، و اينك سرهاي سركرده هاي ايشان را به خدمت تو فرستادم . چوننامه و سرها را به نزد محمد بن حنفيه آوردند، در آن وقت حضرت امام زينالعابدين عليه السّلام در مكه تشريف داشتند، پس محمد سر ابن زياد را بهخدمت آن جناب چاشت تناول مي نمود، پس فرمود: چون سر پدر مرا نزد ابن زيادبردند، او چاشت زهر مار مي كرد و سر پدر بزرگوار مرا نزد او گذاشته بود، مندر آن وقتت دعا كردم كه : خداوندا مرا از دنيا بيون مبر تا آنكه بنمائي بهمن سر آن ملعون را در وقتي كه من چاشت خورم ، پس شكر مي كنم خداوندي را كهدعاي مرا مستجاب گردانيد، پس فرمود آن سر را انداختند در بيرون . چون سراو را نزد عبدالله بن زبير بردند، فرمود بر سر نيزه كنند و بگردانند، چونبر سر نيزه كردند، بادي وزيد و آن سر رابر زمين افكند، ناگاه ماري پيدا شدو بر بيني آن علين چسبيد، پس بار ديگر آن را بر نيزه كردند و باز باد آنرا بر زمين انداخت و همان مار پديا شد و بر بيني آن لعين چسبيد، تا آنكه سهمرتبه چنين شد، چون اين خبر را به ابن زبير دادند گفت : سر اين ملعون رادر كوچه هاي مكه بيندازيد. كه مردم پامال كنند. پس مختار تفحص مي كردقاتلان آن حضرت را، و هر كه را مي يافت به قتل مي رسانيد، و جماعت بسيار بهنزد او آمدند و از براي عمر بن سعد شفاعت كردند و امان از براي اوطلبيدند، چون مختار مضطر شد گفت : او را امان دادم به شرط آنكه از كوفهبيرون نرود، و اگر بيرون رود خونش هدر باشد. روزي مردي نزد عمر آمد و گفت : من امروز از مختار شنيدم كه سوگند ياد مي كرد كه مردي را بكشد، و گمان منآن است كه مقصد او تو بودي ، پس عمر از كوفه بيرون رفت بسوي موضعي در خارجكوفه كه آن را حمام مي گفتند و در آنجا پنهان شد، به او گفتند كه : خطاكردي واز دست مختار بيرون نمي تواني رفت ، چون مطلع مي شود كه از كوفهبيرون رفته مي گويد: امان من شكسته شد، و تو را مي كشد، پس آن ملعون درهمان شب به خانه برگشت . راوي گويد: چون روز شد، بامداد رفتم به خدمتمختار، چون نشستم ، هيثم بن اسود آمد و نشست ، و بعد از او حفص پس عمر بنسعد آمد گفت : پدرم مي گويد كه چه شد اماني ه مرا دادي ، و اكنون مي شنومكه ارداده قتل من داري ، و اكنون مي شنوم كه ارداده قتل من داري ، مختارگفت كه : بنشين ن و فرمود ابو عمره را بطلبيد، پس ديدم كه مرد كوتاهي آمد وسراپا غرق آهن گرديده بود، مختار حرفي درگوش او گفت و دو مرد ديگر راطلبيد و همراه او كرد، بعد از اندك زماني ابو عمره آمد و سر عمر را آورد،پس مختار به حفص گفت : اين ر را مي شناسي ؟ گفت : اناالله و انااليه راجعون، مختار گفت : اي ابو عمره اين را نيز به پدرش ملحق گردان كه در جهنم پدرشتنها نباشد، ابو عمره او را به قتل آورد، پس مختار گفت : عمر به عوض امامحسين ، وحفص به عوض علي بن الحسين ، و حاشا كه خون اينها با خون آنهابرابري تواندكرد. پس بعد از كشتن ابن زياد و عمر بن سعد، سلطنت مختار قويشد و روساي قبايل و وجوه عرب همه مطيع و ذليل او شدند، پس گفت : بر من هيچطعامي و شرابي گوارا نيست تا يكي از قاتلان حسين و اهل بيتت او بر روي زمينهستند، و من هيچ يك از آنها را بر روي زمين زنده نخواهم گذاشت و كسي نزدمن شفاعت ايشان نكند، و تفحص كنيد و مرا خبر دهيد از هر كه شريك بوده استدر خون آن حضرت وخون اهل بيت او يا معاونت قاتلان او كرده است ، پس ه ركهرا مي آوردند مي گفتند كه : اين زا قاتلان آن حضرت است يا معاونت برقتل اوكرده است ، البته او را به قتل مي رسانيد. پس خبر به او رسيدد كه شمر بن ذيالجوشن شتري از شتران حضرت را به غنيمت برداشته بود، چون به كوفه رسيد، آنشتر را نحر كرده بود و گوشت او را قسمت كرده بود، چون اين خبر شنيد گفت : تفحص كنيد، و از اين گوشت داخل هر خانه اي كه شده باشد مرا خبر كنيد، پسفرمود آن انه ها را خراب كردند و هر كه از آن گرفه يا خورده بود به قتلآوردند پس عبدالله بن اسيد جهني و مالك بن هيثم كندي و حمل بن مالك محاربرا به نزد او آوردند، گفت : اي دشمنان خدا كحاست حين بن علي ؟ گفتند: ما رابه جبر به جنگ او بيرون بردند، گفت : ايا نتوانستيد كه بر او منت گذاريد وشربت آبي به او برسانيد؟ پس به مالك گفت كه : تو بودي كه كلاه آن اماممظلوم را برداشتي ؟ گفت : نه ، مختار گفت : بلي تو برداشتي ، پس فرمود كهدستها و پاهاي او را بريدند، و او به خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد، وآن دو ملعون ديگر را فرمود گردن زدند. پس قراد بن مالك و عمروبن خالد وعبدالرحمنن بجلي و عبدالله بن قيس خولاني را نزد او حاضر كردند، پس گفت : اي كشندگان صالحان ! خدا از شما بيزار باد، عطرهاي آن حضرت را در ميان خودقسمت كرديد در روزي كه نحس ترين روزها بود، پس فرمود ايشان را به بازاربردند و گردن زدند. پس معاذ بن هاني و ابو عمره را فرستاد به خانه خولي بنيزيد اصبحي كه سر مبارك آن حضرتت را براي ابن زياد برده بود، چون به خاه اورفتند، در بيت الخلا پنهان شده بود، در زير سبدي او را پيدا كردند و بيرونآوردند، و در اثناي راه مختار را ديدند كه با لشكر خود مي ايد گفت : اينلعين را برگردانيد تا در خانه خودش به جاز يخودبرسانم ، پس ا:د به نزد درخانه او، و در آنجا او را به قتل رسانيد و جسد پليدش را به آتش سوخت وبرگشت . چون شمر بن ذي الجوشن را طلب كرد، آن ملعون به سوي باديه گريخت ،پس ابوعمره را با جمعي از اصحاب خود بر سر او فرستاد، و با اصحاب او مقاتلهبسيار كردند، آن ملعون خود نيز جنگ بسيار كرد تا آنكه از بسياري جراحتمانده شد، او را گرفتند و به خدمت مختار آوردند مختار فرمود روغني راجوشانيدند و آن ملعون را در ميان روغن افكندند، تا آنكه همه بدن پليدشمضمحل شد. به روايت ديگر: ابو عمره او را كشت ، و سرش را براي مختارفرستاد. بس پيوسته مختار در طلب قاتلان آن حضرت بود، و هر كه را مي يافت ميكشت و هر كه مي گريخت خانه او را خراب مي كرد، و ندا مي كرد كه : هر غلاميكه آقاي خود را بكشد كه از قاتلان آن شرت باشد و سر او را به نزد منبياورد، من آن غلام را آزاد مي كنم و جايزه مي بخشم ، پس بسياري از غلامانآقاهاي خود را كشتند وسرهاي ايشان را به خدمت او آوردند. شيخ ابو جعفر بننما در كتاب (عمل الثار( روايت كرده است كه چون مختا ر در كار خود مستقلگرديد، به تفحص قاتلان امام حسين عليه السّلام در آمد ن و اول طلب كرد آنجماعي را كه اراده كرده بودند كه اسب بر بدن مبارك ان حضرت و اصحاب اوبتازند، فرمود كه ايشان را بر رو خوابانيدند و دستها و پاي ايشان را بهميخهاي آهن بر زمين دوختند، و سواران بر بدنهاي ايشان اسب تاختند تا پارهپاره شدند ن و پاره هاي ايشان را به آتش سوختند، پس دوكس را اوردند كه شريكشده بودند در كشتن عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب ، فرمود: كه ايشان راگردن زدند و جسد پليد ايشان را به آتش سوختند، پس مالك بن بشير را آوردند وفرمود كه در ميان بازار گردن زدند. و ابو عمره ار با جماعتي فرستاد بهخانه خولي بن يزيد اصبحي كه خانه او را محاضره كردند، و زن او از شيعياناهل بيت بود از خانه بيرون آمد و به ظاره گفت كه نمي دانم كه او در كجاست ،و اشاره كرد به سوي بيت الخلاكه در آنجا پنهان شده است ن پس او را از آنجابيرون آوردند و به آتش سوختند. وعبدالله بن كامل را فرستاد به سوي حكم بنطفيل كه تيري به سوي عباس افكنده بود و جامه هاي عباس را كنده بود ن او راگرفت و تير باران كرد و عبدالله بن ناجيه را به طلب منقذ بن مره عبدي كهقاتل علي بن الحسين عليه السّلام بودفرستاد، و آن ملعون نيزه در كف گرفتهاز خانه بيرون آمد، و نيزه بر عبدالله زد، و عبدالله برجست اورا از اسبافكند، و نيزه بر دست چپ او زد و دستش را شل كرد، و او گريخت ، و بر او دستنيافتند و زيد بن رقاد را طلبيد و فرمودكه او را سنگباران كردند و به آتشسوختند. و سنان بن انس لعين از كوفه به بصره گريخت ، و مختار خانه او راخراب كرد و از بصره بيرون رفت به جانب قادسيه ن چون به نزديك قادسيه رسيد،جواسيس مختار، او را گرفتند و به نزد او آوردند، فرمود اول انگشتهاي آنلعين را بريدند، پس دستها و پاهاي و را قطع كردند ن و روغن زيتي را فرمودبه جوش آوردند و آن لعين را در ميان روغن افكندند تا به جهنم واصل شد پس بهطلب عمروبن صبيح فرستاد، شب او را در خانهاش گرفتند، و فرمود سراپاي او رابه نيزه پاره پاره كردند و محمد بن اشعث گريخت به قصري كه در حوالي قادسيهداشت ، چون مختار به طلب او فرستاد، او از راه ديگر قصر بيرون رفت و بهمصعب بن زبير ملحق شد، و مختار فمرود قصر و خانه او راخراب كردند واموال اورا غارت كردند و بجدل بن سلين را به نزد او آوردند، و گفتند كه انگشتمبارك حضرتت را قطع كرده است و انگشتر حضرت را برداشته است ، مختار فمرودكه دستها و پاهاي او را بريندند، و در خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد. ودر تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السّلام مذكور است كه امير المومنينعليه السّلام فرمود: چنانچه بعضي از بني اسرائيل اطاعت خدا كردند، و ايشانرا گرامي دشات ، و بعضي معصيت خدا كردند، و ايشان را معذب گردانيد، احوالشما نيز چنين خواهد بود؛ اصحاب آن حضرت گفتند: يا امير المومنين عاصيان ماچه جاعت خواهند بود؟ فرمود: آنها يند كه مامور سااخته اند ايشان را بهتعظيم ما اهل بيت و رعايت حقوق ما، و ايشان مخالفت خواهند كرد و انكار حقما خواهند نمود، و فرزندان اولاد رسول را كه ماءمور شده اند به اكرام ومحبت ايشان به قتل خواهند رسانيد گفتند: يا امير المومنين چنين محبت ايشانبه قتل خواهند رسانيد گفتند: يا امير المومنين چنين چيزي واقع خواهد شد؟فرمود: بلي البته واقع خواهد شد، واين دو فرزند بزرگوار من حسن و حسين راشهيد خواهند كرد، حق تعالي عذابي بر ايشان وارد خواهد ساخت به شمشير آنهائيكه بر ايشان مسلط خواهد گردانيد چنانچه بر بني اسرائيل چنين عذابها مسلطگردانيد گفتند: كيست آنكه بر ايشان مسلط خواهد شد يا امير المؤ منين ؟فرمود: پسري است از قبيله بني ثقيف كه او را مختار بن ابي عبيده مي گويند. حضرت علي بن الحسين عليه السّلام فرمود: چون اين خبر به حجاج رسيد و به اوگفتند: علي بن الحسين از جد خود امير المؤ منين چنين روايتي مي كند، حجاجگفت : بر ما معلوم نشده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله اين را گفتهباشد يا علي بن ابيطالب اين را گفته باشد، علي بن الحسين كودكي اس و با طليچند مي گويد و اتباع خد را فريب مي دهد، مختار را بياوريد به نزد من تادروغ او ظاهر گردانم . چون مختار را آوردند، نطع طلبيد، و غلامان خود راگفت : شمشير بياوريد و او را گردن بزنيد، چون ساعتي گذشت و شمشير نياوردند،گفت : چرا شمشير نمي آوريد؟ گفتند: شمشيرها در خزانه است و كليد خزانهپيدا نيست ، پس مختار گفت : نمي تواني مرا كشت ، و رسول خدا هرگز دروغنگفته ، اگر مرا بكشي ، خدا زنده خواهد كرد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كسرا از شما به قتل رسانم ، جلاد بده تا او را گردن بزند، چون جلاد شمشير راگرفت و به سرعت متوجه او شد كه او را گردن بزند، به سر در آمد و شمشير درشكمش آمد و شكمش شكافته شد و مرد، پس جلاد ديگر را طلبيد ن چون متوجه قتلاو شد، عقربي او را گزيد افتاد و مرد پس مختار گفت : اي حجاج نمي تواني مراكشت ، به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذي لاكتاف گفت دروقتي كه شاپور عربان را مي كشت و ايشان را مستاصل مي كرد، حجاج گفت : بگوچه بوده است آن ؟ مختار گفت : در وقتي كه شاپور عربان را مستاصل مي كردنزار فرزندان خود را امر كرد كه او را در زنبيلي گذاشتند و بر سر راه شاپورآويختند، چون شاپور به نزد او رسيد و نظرش بر او افتاد گفت : بپرس ، نزارگفت : به چه سبب اينقدر از عرب را مي كشي و ايشان بدي نسبت به تو نكردهاند؟ شاپور گفت : براي آن مي كشم كه در كتب ديده ام كه مردي از عرب بيرونخواهد آمد كه او را محمد مي گويند، و دعوي پيغمبري خواهد كرد ن و ملك وپادشاه عجم بر دست او بر طرف خواد شد، پس ايشان را مي كشم كه او به همنرسد، نزار گفت : اگر آنچه ديده در كتب دروغگويان ديده اي ، روا نباشد كهبي گناه چند رابه گفته دروغگوئي به قتل رساني ، و اگر در كتب راستگويانديده اي پس خد حفظ خواهد كرد آن اصلي را كه آن مرد از او بيرون مي ايد و تونمي تواني كه قضاي خدا را بر هم زني و تقدير حق تعالي را باطل گرداني ، واگر از خدا را بر هم زني و تقدير حق تعالي را باطل گرداني ، و اگر از جميععرب نماند مگر يك كس ، آن مرد از او به هم خواهد رسدي ، شاپور گفت : راستتگفتي اي نزار، يعني : لاغر و حيف ، و به اين سبب او را نزار گفتند، پس سخناو را پسنديده و دست از عرب برداشت . اي حجاج حق تعالي مقدر كرده است كه ازشما سيصد و هشتاد و سه هزار كس به قتل رسانم ، يا خدا تو را مانع مي شوداز كشتن من يا اگر مرا بكشي بعد از كشتن زنده خواهد كرد كه آنچه مقدر كردهاست به عمل آورم ، و گفته رسول خدا حق است و در آن شكي نيست . باز حجاججلاد را گفت كه : بزن گردن او را، مختار گفت كه ، او نمي تواند، اگر خواهيتجربه كني خود متوجه شو تا حق تعالي افعي بر تو مسلط گرداند چنانچه عقرب رابر او مسلط گردانيد. چون چون جلاد خواست كه او را گردن بزند، ناگاه يكيازخواص عبدالملك بن مروان از در درآمد فرياد زد كه : دست از او بداريد، ونامه اي به حجاج داد كه عبدالملك در آن نامه نوشته بود: اما بعد اي حجاج بنيوسف ! كبوتر براي من نامه اي آورد كه تو مختار بن ابي عبيده را گرفته ومي خواهي او را به قتل آوري ، به سبب آنكه روايتي از رسول خدا به تو رسيدهكه او را انصار بني اميه را خواهد كشت ، چون نامه من به تو برسد، دست از اوبردار و متعرض او مشو كه او شوهر دآيه وليد عبدالملك است ، و وليد از براياو نزد من شفاعت كرده است ، و آنچه به تو رسيده است اگر دروغ است چه معنيدارد كه مسلماني را به خبر دروغ بكشي ، و اگر راست است تكذيب قول رسول خدانمي توان كرد. پس حجاج مختار را رها كرد، و مختار به هر كه مي رسيد مي گفتكه : من خروج خواهم كرد، و بني اميه را چنين خواهم كشت . چون اين خبر بهحجاج رسيد، بار ديگر او را گرفت و قصد قتل او كرد، مختار گفت : تو نميتواني مرا كشت ، و در اين سخن بودند كه باز نامه عبدالملك بن مروان راكبوتر آورد، و در آن نامه نوشته بود كه : اي حجاج متعرض مختار مشو كه اوشوهر دآيه پسر وليد است ، و آن حديثي كه شنيده اي اگر حق باشد ممنوع خواهيشد از كشتن او چنانچه ممنوع شد دانيال از كشتن بخت النصر براي آنكه مقدرشده بود كه بني اسرائيل را به قتل رساند، پس حجاج او را رها كرد و گفت : اگر ديگر چنين سخنان از تو بشنوم كه گفته اي تو را به قتل خواهم رسانيد،باز فايده نكرد، و مختار آن قسم سخنان در ميان مردم مي گفت . چون حجاج بهطلب او فرستاد، پنهان شد، و مدتي مخفي بود تا آنكه حجاج او را گرفت و بازاراده قتل او كرد، باز مقارن آن حال نامه عبدالملك رسيد كه : او را مكش ،پس حجاج او را حبس كرد و نامه اي به عبدالملك نوشت كه : چگونه نهي مي كنياز كشتن كسي كه علانيه در ميان مردم مي گويد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كساز انصار بني اميه را خواهم كشت ؟ عبدالملك در جواب نوشت كه : تو جاهلي ،اگر آنچه او مي گويد حق است پس البته او را تربيت خواهيم كرد تا بر ما مسلطگردد چنانچه فرعون را خدا موكل كرد بر تربيت موسي تا آنكه بر او مسلطگرديد، و اگر اين خبر دروغ است چرا در حق او رعايت كسي نكنيم كه حق خدمت برما دارد، پس آخر مختار بر ايشان مسلط شد و كرد آنچه كرد. روزي حضرت علي بنالحسين ع خروج مختار را براي اصحاب خود ذكر مي كرد، بعضي از اصحاب آن حضرتگفت : يابن رسول الله ما را خبر نمي دهي كه خروج آن چه وقت خواهد بود؟فرمود: سه سال ديگر خواهد شد و سر عبيدالله بن زياد و شمر بن ذالجوشن را بهنزد ما خواهند آورد در وقتي كه ما چاشت مي خوريم . چون رسيد روز وعده كهحضرت امام زين العابدين ع براي خروج مختار فرموده بود، اصحاب آن حضرت درخدمت او جمع شدند، و آ، جناب طعامي براي ايشان حاضر كرد و فرممود: بخوريدكه امروز ستمكاران بني اميه را به قتل مي رسانند، گفتند: در كجا؟ حضرتفرمود: در فلان موضع ، مختار ايشان را به قتل مي رساند، و زود باشد كه دوسر از ايشان به نزد ما بياورند، و آن سرها را در فلان روز براي ما خواهندآورد. چون روز شد و حضرت از تعقيب فارغ شد، اصحاب آن حضرت به نزد او رفتند،آن جناب طعامي براي ايشان طلبيد، چون طعام حاضر شد، آن دو سر را آوردند،پس آن جناب به سجده درآمد و گفت : حمد مي كنم خداوندي را كه مرا از دنيابيرون نبرد تا در اين وقت سر قاتلان پدرم را به من نمود، و پيوسته نظر ميكرد به سوي آن سرها و مبالغه بسيار مي نمود د رشكر حق تعالي چون مقرر بد كهبعد ازچاشت ن حضرت حلوائي براي ميهمانان آن جناب مي آوردند، در ان روز بهسبب آنكه مشغول نظاره آن سرها گرديدند، حلوا نياوردند، يكي از نديمان آنمجلس گفت : يابن رسول الله امروز حلوا به ما نرسيد، آن جناب فرمود: كدامحلوا شيرينتر است از نظر كردن به اين سرها. شيخ كشي به سند معتبر از اصبغبن نباته روايت كرده است كه گفتت : روزي مختار را ديدم ك كودكي بود، و حضتامير المومنين عليه السّلام او را در دامن خد نشانيده بود و دس بر سر او ميكشيد و مي گفت كه : يا كيس يا كيس ، يعني : اي بزرگ و دانا ايضا به سندحسن روايت كرده كه حضرت امام محمد باقر عليه السّلام فرمود: دشنام مدهيدمختار را كه او كشت كشندگان مارا و طلب خون ما كرد و زنان بي شوهر ما را بهشوهر داد؛ در وقت تنگدستي ، مال ميان ما قسمت كرد. ايضا به سند معتبر ازعبدالله بن شريك روايت كرده اند كه گفت : در روز عيد اضحي رفتم به خدمتحضرت امام محمدباقر عليه السّلام در مني ، و حضرت تكيه فرموده بود و حلاقيطلبيده بود كه س رمبارك خود را بتراشد، ون در خدمتت آن جناب نشستم مرد پيرياز اهل كوفه داخل شد و دستت آن حضرتت را گرفت كه ببوسد، آن جناب مانع شدفرمود: تو كيستي ؟ گفت : منم حكم پسر مختار، حضرت او را طلبيد و او رابسيار نزديك خود نشاند، پس آن مرد گفت : مي گويند كه دروغگو بود، و هر چهبفرمائي من در حق او اعتقاد خواهم كرد، حضرت فرمود: سبحان الله ! به خداسوگند كه پدرم مرا خبر داد كه مهر مادر من از زري داده شد كه مختار فرستادهبود، و او خانه هاي خراب شده ما را بنا كرد، و قاتلان ما را كشت ، وخونهاي ما را طلب كرد، پس خد رحمتت كند او را، به خدا سوگند كه خبر داد مراپدرم كه درخدمت فاطمه دختر امير المومنين بودم كه مي گفت : خدا رحمت كندپدر تو را كه هيچ حقي از حقوق ما را نزد احدي نگذاشت مگر آنكه طلب كرد آنرا، و طلب خونهاي ما كرد، و كشندگان ما را كشت . ايضا به سند معتبر از عمرپس علي بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه گفت : چون سر عبيدالله بنزيادو عمر بن سعد را براي پدرم آوردند، به سجده در آمد و گفت : حمد مي كنمخدا را كه طلب كرد خون مرا از دشمنان من ، و خدا مختار را جزاي خير دهد. ايضا به سند معبر از حضرت جعفر صادق عليه السّلام راويت كرده است كه هيچزني از بني هشام موي سر خود را شانه نكرد و خضاب نكرد، ايضا از عمر بن عليبن الحسين روايت كرده است كه اول مختار براي پدرم بيست هزار درهم فرستاد،پدرم قبول كرد، و خانه عقيل بن ابيطالب را و خانه هاي ديگر از بني هاشم كهبني اميه خراب كرده بودند پدرم به آن زر ساخت ، چون مختار آن مذهب باطل رااختيار كرد، بعد از آن چهل هزار دينار براي پدرم فرستاد، پدرم از او قبولنكرد و رد كرد. ايضا به سند معتبر از مام محمد باقر عليه السّلام راويتكرده است كه مختار نامه اي به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلامنوشت و با هديه اي چند از عراق به خدمت ان جناب فرستاد، چون رسولان او بهدر خانه او رسيدند، رخصت طلبيدند كه داخل شوند، حضرت فرستاد كه : دور شويدكه من هديه دروغگويان را قبول نمي كنم و نامه ايشان را نمي خوانم ، پس آنرسولان عنوان را محو كردند و به جاي او نوشتند كه : اين نامه ي است به سيومهدي محمد بن علي ، و آن نامه را بردند به سوي محمد بن حنفيه ، و او هديهها را قبول كرد، و نامه او را جواب نوشت . قطب راوندي به سند معتبر از حضرتصادق عليه السّلام روايت كرده است ه چون حق تعالي خواهد كه انتقام بكشدبراي دوستان خود، انتقام مي كشد براي ايشان به بدترين خلق خود، چون خواهدكه انتقام كشد براي خود، انتقام مي كشد براي ايشان به بدترين خلق خود، چونخواهد كه انتقام كشد براي خود، انتقام مي كشد به دوستان خود، به تحقيق كهانتقام كشيد براي يحيي بن زكريا به بخت النصر كه بدترين خلق خدا بود. ابنادريس به سند موثق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه چون روزقيامت شود، حضرت رسالت صلي الله عليه و آله با امير المومنين و امام حسن وامام حسين عليه السّلام بر صراط بگذرند، پس كسي از ميان جهنم سه مرتببه نداكند ايشان را كه : به فرياد من برس يا رسول الله ، ان جناب جواب نگويد؛ پسسه مرتبه ندا كند: يا امير المومنين به فرياد من برس ، آن حضرت جوابنگويد؛ پس سه مرتبه فرياد كند كه : يا حسن به فرياد من برس ، آن جناب جوابنفرمايد؛ پس سه مرتبه ندا كند كه : يا حسين به فرياد من برس كه من كشندهدشمنان توام ، پس رسول خدا صلي الله عليه و آله به امام حسين عليه السّلامگويد كه : حجت بر تو گرفت ، تو به فرياد او برس ، پس حضرت مانند عقابي كهبجهد و جانوري را بر بايد، او را از ميان جهنم بيرون آورد. راوي گفت : اينكه خواهد بود فداي تو گردم ؟ حضرت فرمود: مختار، راوي گفت : چرا در جهنم اورا عذاب خواهند كرد با آن كارها كه او كرد؟ حضرت فرمود: اگر دل او را ميشكافتند، هر آينه چيزي از محبت ابوبكر و عمر در دل او ظاهر مي شد، به حق آنخداوندي كه محمد را به راستي فرستاده است سوگند ياد مي كنم كه اگر در دلجبرئيل و ميكائيل محبت ايشان باشد، هر آينه حق تعالي ايشان را بر رو در آتشاندازد. در بعضي از كتب معتبر روايت كدره اند كه مختار براي امام زينالعابدين عليه السّلام صد هزار در هم فرستاد، و آن جناب نمي خواست كه زينالعابدين عليه السّلام صد هزار درهم فرستاد، و آن جناب نمي خواست كه آن راقبول كند، و ترسيد از مختار كه رد كند و از او متضرر گردد، پس آن حضرت آنمال را در خانه ضبط كرد چون مختار كشته شد، حقيقت حال را به عبدالمك نوشتكه : آن مال تعلق به تو دارد و بر تو گوارا است ، و آن جناب مختار را لعنتكرد و مي فرمود: دروغ مي بندد بر خدا و بر ما، مختار دعوي مي كرد كه وحيخدا بر او نازل مي شود. مؤ لف گويد كه : احاديث در باب مختار مختلف واردشده است چنانچه دانستي ، و در ميان علماء اماميه در باب او اختلافي هست نجمعي اورا خوب مي دانند و مي گويند كه : امام زين العابدين عليه السّلام بهخروج كردن او راضي بود و به حسب ظاهر از ترس مخالفان تبرا از او مي نمود واظهار عدم رضا مي فرمود، و مختار براي طلب خون حضرت امام حسين عليهالسّلام خروج كرد و دعوي امامت و خلافت براي خود و ديگري نمي كرد، و بعضياز علما را اعتقاد آن است كه غرض او رياست و پادشاهي بود، و اين امر راوسيله آن كرده بود، و اولا به حضرت امام زين العابدين عليه السّلام متوسلشد، چون حضرت از جانب حق تعالي مامور نبود به خروج و نيت فاسد او را ميدانست ، اجابت او ننموده ، پس او به محمد بن حنفيه متوسل شد و مردم را بهسوي او دعوت مي‌كرد و او را مهدي قرار داده بود، و مذهب كيسانيه از او درميان مردم پيدا شد، و محمد بن حنفيه را امام آخر مي دانند و مي گويند كه : زنده است و غايب شده ، و در آخر الزمان ظاهر خواهد شد و الحمدالله كه اهلان مذهب منقرض شده اند و كسي از ايشان نمانده است ، و ايشان را به اين سببكيساني مي گويند كه از اصحاب مختارند و مختار را كيسان مي گفتند براي آنكهامير المومنين عليه السّلام موافق روايات ايشان او را به كيس خطاب كرد، يابه اعتبار آنكه سر كرده لشكر او و مدبر امور او ابو عمره بود كه كيسان نامداشت . و آنچه از جمع بين الاخبار ظاهر مي شود آن است كه او در خروج خود،نيت صحيحي نداشته است ، و اكاذيب و اباطيل را وسيله ترويج امر خود مي‌كردهاست ، وليكن چون كارهاي خير عظيم بر دست او جاري شده است ، اميد نجاتدرباره او هست ، و متعرض احوال اين قسم مردم نشدن شايد اولي و احوط باشد.

 

 

JoomShaper